12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصل داستان همینه :)🥺
خیلی وقت بود تو فکرم بود برم سوپرایزش کنم نمیشد 🥲
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط اینطوری میشد کشوندش دم در 😂
شب قبل اقا یاسین زنگ زد همسرش هماهنگ کرد 😂
دیروز ساعت ۱۰ رسیدیم اصفهان گل گرفتیم رفتیم خونشون
دیگه تا همسرش از سرکار بیاد آقا یاسین تخت خوابید 😂
منه بیچاره همش بیدار بودم
از چهارشنبه صبح تا دیشب بیدار بودم😂
اون شب آقا یاسین استراحت کرد من بیدار موندم صبح خواب نمونیم
صبحش تو ماشین نخوابیدم جناب حکیمی خوابش نگیره
رسیدیم خونه فاطمه اینا تخت خوابید من باز بیدار بودم😂😂
چهار ساله برنامه اینطوری سوپرایز کردن فاطمه رو دارم :)
میدونید این داستان یهو رفتن و بی خبر رفتن از کجا شروع شد؟
چهار سال پیش بابام براش کار پیش اومد یک روزه بره اصفهان
خیلی تلاش کردم باهاش برم نشد
تا صبحش امیدوار بودم که وقتی بابام رفت دیگه باور کردم نمیشه
کل اون روز من گریه کردم تا بابام بره و برگرده😂
آخه با کلی ذوق از پینترست دسته گل انتخاب کردم
سفارش دادم
که صبحش رسیدم برم تحویل بگیرم 🥲
ولی نشد :)
و از اون موقع این برنامه رو داشتم
آقا یاسین گفته بود بعدا میبرم