eitaa logo
رَحــــنور🌱
6.1هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
196 ویدیو
8 فایل
اینجا قراره زندگی واقعی رو باهاتون به اشتراک بزاریم😌🥲 . لطفا کپی نکنید وقتی میشه فروارد کرد🙂 . تبلیغات 🤍 @rahnourt . حرفی ، سخنی بود من اینجام 😁👇🏻 @Hosnaalef حسیبا برای اصالت و حال خوب خونه هاتون :)❤️ @hasibareal ..
مشاهده در ایتا
دانلود
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط اینطوری میشد کشوندش دم در 😂 شب قبل اقا یاسین زنگ زد همسرش هماهنگ کرد 😂
دیروز ساعت ۱۰ رسیدیم اصفهان گل گرفتیم رفتیم خونشون دیگه تا همسرش از سرکار بیاد آقا یاسین تخت خوابید 😂 منه بیچاره همش بیدار بودم از چهارشنبه صبح تا دیشب بیدار بودم😂 اون شب آقا یاسین استراحت کرد من بیدار موندم صبح خواب نمونیم صبحش تو ماشین نخوابیدم جناب حکیمی خوابش نگیره رسیدیم خونه فاطمه اینا تخت خوابید من باز بیدار بودم😂😂
چهار ساله برنامه اینطوری سوپرایز کردن فاطمه رو دارم :) میدونید این داستان یهو رفتن و بی خبر رفتن از کجا شروع شد؟ چهار سال پیش بابام براش کار پیش اومد یک روزه بره اصفهان خیلی تلاش کردم باهاش برم نشد تا صبحش امیدوار بودم که وقتی بابام رفت دیگه باور کردم نمیشه کل اون روز من گریه کردم تا بابام بره و برگرده😂 آخه با کلی ذوق از پینترست دسته گل انتخاب کردم سفارش دادم که صبحش رسیدم برم تحویل بگیرم 🥲 ولی نشد :) و از اون موقع این برنامه رو داشتم آقا یاسین گفته بود بعدا میبرم
این بار کلا بار دومی بود که من میرفتم اصفهان پیش فاطمه و دو سری هم فاطمه اومده بود یه بار اومد خونمون یه بار هم امسال سر عقد تا قم اومدن و برگشتن 🥲 و اون سالی که رفتم خونشون اصلا حس و حال خوبی نبود واقعا یادآوریش هم بهم میریزم🥲
من و فاطمه تو گروه های تبادل اینستا باهم آشنا شدیم .. رفیق شدیم و هیچ وقت خودمون نمی‌دونستیم میشیم رفیق چند ساله هم :) ما شیش ساله رفیقیم 🥲 فاطمه پنج سال از من بزرگتره و اون موقع که جهیزیه میخرید تازه باهاش رفیق شده بودم کل دوران عقدش و جهیزیه خریدنش و عروسیش با ویدیو کال گذشت 🥲
عروسیش دعوت شده بودم و اون روز هم تا دقیقه نود و آخر امیدوار بودم جور بشه برم :) ولی بازم نشد 🥲
تا ساعت سه موندیم پیش فاطمه و بعدش راهی یزد شدیم 😂 من اصفهانو خیلی دوست دارم خیلی زیادددد اونقدر دلم میخواست چند روز بمونم بچرخیم ولی خب نمیشد ان شاءالله بعد عروسی 😂
مامان بزرگ و بابابزرگ آقا یاسین یزد هستن و خیلی زنگ میزدن میگفتن بریم اونوری از عید تاحالا دیگه کارت ها بهونه سوپرایزشون شد 🥺 سرزده و بی خبر رفتیم کارت هارو دادیم بهشون 🌚 دوساعت موندیم پیششون ....
و ساعت دوازده شب یه فالو یزدی زدیم انرژی گرفتیم و راهی تهران شدیم 😂😂😂
آقا یاسین کل راه یادش رفته بود داریم میریم کارت عروسی خودمونو بدیم 😐😐😐
دیگه امروز ساعت ده صبح رسیدیم کرج 😂 بقیه کارت هارو بدیم و از فردا بریم سراغ تهران 😂👩🏻‍🦯
ظهر خوابیدیم و از خواب بیدار شدم یه جوری دلم لوبیا پلو با سالاد شیرازی میخواست که حد ندارع جدیدا شده غذای مورد علاقم وقتی برادرشوهر جان گفت ناهار چیه نمیدونید چقدر ذوق کرده بودم میگفتم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم 😂😂