همه چیز دلگیر بود،
تا اینکه به این خانه رسیدیم..
میگویند گاهی خداوند در میانهی مسیر، رزقی را تقدیمت میکند که تمامِ خستگیها و دلتنگیها را میشوید و مسیر را عوض میکند ؛ رزقِ ما، حضور در منزل خانواده بزرگوار شهید صفری بود.♥️
حضور در آن خانه، چیزی فراتر از یک دیدارِ ساده بود؛ از همان لحظهی ورود، چنان آرامشی در فضا جاری بود که انگار خودِ شهید، تکتکِ لحظات ما را در آن خانه میزبانی میکرد.✨
در این عالم هیچچیز اتفاقی نیست؛ اولین دیدارِ بچههای «خادمالشهدا» با خانوادههای عزیز، درست در روز تولدِ دخترِ شهید صفری رقم خورد و حالا، این مسیرِ زیبا، با حضورِ افتخارآمیزِ دخترِ شهید صفری، معنای دیگری یافته است. او اکنون با ما در این راه است؛ هممسیر، همبند و همپیمانِ ما برای خدمت به شهدا. ما با هم، ادامهی راهِ پدر را با عشق و افتخار پیش میبریم..🌱
•|| @rahsaan 🕯
‹رَهسان›
بستهای کادوپیچشده در دست داشت. همه نگاهها به دستان دختر بود تا اینکه بالاخره هدیه باز شد؛ یک قاب عکس بود. دختر قاب را بالا گرفت و به مادر و خواهر یکسالهاش نشان داد؛ شوق در چشمان همگی حلقه میزد.🫀:)
در تصویر، او و خواهر کوچکترش در کنار هم ایستاده بودند و پدر، با نوری آرام و مهربان، در پسِ دخترانش چون تکیهگاهی همیشگی خودنمایی میکرد. همسر شهید، اشکهای شوق و دلتنگی میریخت. ناگهان، دختر کوچک شهید با ذوق به سوی عکس آمد و لبخندی بر لبانش نشست؛ گویی شور شوق تمام وجودش را فراگرفته بود. حس میکرد پدر به دیدارش آمده است. آن روز، روز تولد او بود و این دیدار، با روز تولدش یکی شده بود؛ گویی این دقیقاً همان خواستهی خودِ شهید بود. چشمان دختران از شدت خوشحالی میدرخشید..🌝
همهچیز کامل شد؛ این، یک قابِ ناب بود؛ قابی که نشان از حضور پدر داشت. این قاب نشانهای بود که پدر برای دختران دلبندش فرستاده بود تا به آنها ثابت کند شهدا همیشه در کنار خانواده هستند و سایهی مهربانشان را بر سر آنان گستردهاند..🧡