eitaa logo
رَهوآ ؛
66 دنبال‌کننده
26 عکس
0 ویدیو
21 فایل
بِــسْـم ِرَبّ 🤍 ؛ |• اینجــآ↓ میان ِنجوای ِواژه ه‍ا ُسکوت ِتصاویر جایی برای ِثبـت ِ آنچه از دل ُچشم میگذرد💕👀 . . کُپــی؟آیدی ُحذف نکنی حلالته مشتی .
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید زندگی‌ همین‌ باشد . . خسته‌ بودن‌ و دوباره‌ برخاستن ناامید شدن‌ ولی‌ ادامه دادن در میان‌ بغض‌ ها خندیدن و درمیان‌ خنده ها گریستن ولی‌ مطمئن باشید ؛ اضطراب‌ می‌گذرد . بعد از این‌ همه‌ گرفتاری ، آسایش‌ فرا میرسد خداوند همه‌ چیز را به‌ روشنی‌ جبران خواهدکرد 🤍.
-
سر از دست دادیم سرور از دست دادیم تو علی بودی پس ، پدر از دست دادیم . .
__ ای خدا من مُردَم براتتتتتتت🥺 ممنونممم ازت فرشته ی نازنینم 💗🫂؛ __
-
رَهوآ ؛
-
بسمِ رب . . قلم را در دست می‌فشارم و این بار واژه‌ها را نه بر کاغذ ، که بر جان می‌نویسم ؛ از تویی که امروز خاک را به عطر وجودت معطر می‌کنی و از خودم که در آستانه‌ی هجرت به فصلی نو از زندگی ، بی‌پناه مانده‌ام . . در روزگار کودکی ، آن‌گاه که در آستانه‌ی نوجوانی بودم ، نامت در گوشم پیچید ؛ اما این‌بار تو را نه در قاب تصاویر ، که در عمق جانم بازیافتم ؛ گویی پیش از آن ، چشمانم از دیدنِ آن‌همه نور محروم بود . پنج سال از آن روزها می‌گذرد ؛ روزهایی که آتش اشتیاقت در من شعله کشید و من هر دم ، عاشقانه‌تر از پیش در هوایت نفس کشیدم : ) در آن ایام بود که معنای واقعیِ «بودن» را دریافتم ؛ که اصلاً این زیستن ، بی‌حضورِ تو چه طعمی دارد ! تازه فهمیده بودم که «رهبر» بودن ، نه یک مقام ، که یک تیکه‌گاه امن است . هرچه تو را بیشتر می‌شناختم ، عطش دیدارت در من فزونی می‌گرفت و وصفِ حالِ بی‌قرارم شد آن تک‌بیتِ آشنا : [ اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من / دل من داند و من دانم و دل داند و من ] دیدار تو ، بلندترین آرزوی دلم بود ؛ آرزویی که در نهم اسفند ، بال گشود و به آسمانِ ملکوت پرکشید🕊. هرگز تصور نمی‌کردم که روزی این جهان ، از عطرت تهی شود ؛ که روزی بی خنده‌هایت شب و روزم را به سر کنم ؛ روزی که حاضر باشم تمام هستی‌ام را فدا کنم تا تنها ، سایه‌ات بر سرمان مستدام بماند : ) و اما صبح دهم اسفند ؛ صبحی که بغضِ آسمان ترکید و جهان در سردیِ جانکاهی فرو رفت . نماز را که خواندم ، سر بر مهر نهادم و تنها زمزمه‌ی لب‌هایم این بود: «خدایا ! رهبرمان را حفظ کن» اما تقدیر ، زودتر از دستانِ لرزانِ من ، اجابت را در آغوش کشیده بود و تو را از هیاهوی این دنیایِ تاریک به آغوشِ گرمِ آرامش برده بود . سر از سجده که برداشتم ، طنینِ خبری تلخ زمان را برایم از حرکت بازداشت . ‌. مگر می‌شود ؟ مگر قرار نبود تا منجی ، پرچم‌دارِ این قافله باشی ! پس چه شد ؟ باباجان ! نکند از نگهبانیِ این انقلاب خسته شده بودی؟ فدای سرت ، ما این امانت را با جان و دل پاس می‌داریم ، سنگینیِ بارِ این خستگی حقِ ما ، فقط می‌شود برگردی؟ 💔 چند ماه از آن کوچِ غریبانه می‌گذرد ، اما من هنوز در حوالیِ آن روزهایم . هنوز رفتنت را باور نکرده‌ام و هر لحظه منتظرم که پرده‌های سبز حسینیه‌ات کنار برود و تو برگردی . امروز ۱۸ تیر است ؛ روز آغازِ هجده‌سالگی‌ام . . روزی که برای رسیدنش لحظه‌شماری می‌کردم ؛ اما حالا ، در غیابِ تو این مسیرِ تازه ، رنگِ تنهایی گرفته است . من پناه‌گاهم را از دست داده‌ام و تحملِ طوفان‌های زندگی ، بی‌دست‌گیریِ تو ممکن نیست . تو همیشه نورِ تابنده بر دلِ پژمرده‌ام بودی و من،  با یادت ریشه در خاکِ امید داشتم : ) امروز تو در آغوشِ خاک ، آرام گرفته‌ای ؛ تمامِ دردهای این ۳۶ سال ، تمامِ لبخندهای پدرانه‌ات ، تمامِ خوبی‌های این جهانِ تاریک ، امروز در خاک دفن می‌شود . و من ، تازه در آغازِ راهی‌ام که خستگی‌اش جان‌کاه است و غم‌هایش بی‌پایان . آری ، بی‌تو ادامه دادن دشوار است ، اما پیمان می‌بندم که سربازِ وفادارِ همان انقلابی باشم که تو و پیرِ جماران بنا نهادید : )))) دلتنگی‌ام برای خنده‌هایت ، برای آن صدای آرامش‌بخش و برای آن چهره‌ای که شب و روزم را به تماشایش پیوند می‌زدم ، هرگز پایان نخواهد یافت💔‌. هدیه‌یِ تولدم باشد نگاهِ آسمانی‌ات که در تک‌تکِ لحظه‌های عمرم جاری بماند : ))) دوستت دارم، پدرِ مهربانم . . 🤍 بماند به یادگار | رَهوآ - ۱۴۰۵/۴/۱۸
رَهوآ ؛
-
بِاَمانِ‌‌الله‌یاشهیدالله . . 💔