خب بیاین براتون دیشب رو تعریف کنم:
اولش که من و حدیث رفتیم توی شهر و من یه کتاب خریدم ،و بعدش اینقدر از مسیر رفتیم اومدیم که جونمون در اومد و من داشتم میمردم و بعد سالهااا بلاخره دوستامون اومدن و خریدامون رو کردیم و رفتیم یه کافه رندوم که تا حالا نرفته بودیم
اونجا سه طبقه داشت که طبقه آخر میافتاد روی پشت بوم و خیلی خوشگل بود ،گل و گیاه گذاشته بودن و میشد شهر رو دیدید و ماهم رفتیم طبقه آخر و نشستیم و اونا هم نامردی نکرده بودن و پتو گذاشته بودن برامون ،و دو سه بار برق ها میرفت و یکی دو دقیقه ای بر میگشت ، و چند تا شیک و پاستا سفارش دادیم ، که خوشمزه بودن واقعا *
شب خیلی گوگولی تری میشد اگه لباس گرم تر میپوشیدم و اونقدر سردم نبود ✨
امسال خیلی عجیبه ها؛وسط تابستون داشت بارون میزد الان وسط پاییز یه قطره بارون نمیبینیم٫:
بچه ها حس میکنم دیگه سوژه ای برای عکس گرفتن ندارم و اصلا این چند مدت اصلا حس زندگی نمیده،فقط میگذره.