هدایت شده از – ذوالفقار علي
یک چیز دیگر هم بود که عذابم میداد و آن این که هیچ کس شبیه من نبود و من هم شبیه کسی نبودم، من تنهام و آن ها با هم.
علی گفت: «فاطمه… بیتو چه کنم؟»
آرام زمزمه کرد: «زهرا… دلم میمانَد پیش تو.»
گفت: «فاطمه… بعد تو دنیا بیمعناست.»
«فاطمه… بردنت سخت است.»
«زهرا… دلم شکست.»
«فاطمه… قدمهایم میلرزد.»
«زهرا… جانم رفت.»