در میانِ تلاطم بیرحمِ روزگار،خوشقلبی، تنها پناهگاهی است که از شکست نمیترسد؛ گویی آنها، با هر لبخند بیدریغ، شکوفهای در دل خاکستر میکارند.
گاهی اوقات قدرت اینو ندارم که خم شم و تیکههای پارهٔ خودمو از روی زمین جمع کنم؛ فقط بهشون زل میزنم و منتظر میمونم تا دوباره قدرت جمع کردنشونو به دست بیارم.
اما هربار وقتیم که جمعشون میکنم، احساس میکنم تیکه هایی از دستم افتاده که دیگه امیدی برای پیدا کردنشون وجود نداره...
" پروردگارا ، من تورا بخاطر تمام زیبایی و عظمتت میپرستم؛ نه بخاطر زیبایی بهشتت و نه به خاطر ترس از جهنمت. "
و عکسهایمان را به یاد خاطرات زیبایمان، میان ارزشمندترین داراییام یعنی کتابهایم نشاندهام.
آنها را در کتابخانهام قابشان کردهام تا کنارِ واژهها نفس بکشند.