گاهی اوقات قدرت اینو ندارم که خم شم و تیکههای پارهٔ خودمو از روی زمین جمع کنم؛ فقط بهشون زل میزنم و منتظر میمونم تا دوباره قدرت جمع کردنشونو به دست بیارم.
اما هربار وقتیم که جمعشون میکنم، احساس میکنم تیکه هایی از دستم افتاده که دیگه امیدی برای پیدا کردنشون وجود نداره...
کاغذِ بارانی.
نقشِ بستهای از سکوت شب و نجواهای عاشقانه،روحی است که در وسعت بیکران هستی گم شده است =)
واقعا یاد سوتیها و خرابکاریهای گذشته میفتم،دوست دارم به هفتاد روش قطعه قطعه شم.
حس میکنم بخاطر پا گذاشتن روی این خواستههام، در آینده قراره حسرتای بزرگی رو دلم بمونه...