خداوندا ! ای آنکه در سکوت سحرگاه، قنوت سبز شاخهی یاس را در پیشگاه عظمتت پذیرایی؛ تو را به عطر جانبخشِ شکوفهای سوگند که در اوجِ سپیدی، با تواضع تمام سر به آستانِ تو فرود آورده است.
انگار خوشحالی و شادی واقعی مفهومشو برام از دست داده...دوست نداشتم غم، این مهمون ناخونده زیاد توی روحم باقی بمونه؛ اما انگار دیگه کنترلش از من خارجه و داره موندگار میشه.
در حال حاضر شبیه یک پیانیست هستم که سال هاست زیباترین قطعاترا در ذهن خود مینوازد، اما هرگز دستش را روی خودِ کلید های پیانو نگذاشته است!
پنجره را که گشودم، هوا بوی خیسِ خاک و خاطرههای کهنه میداد؛ انگار آسمان هم دلش برای چیزی که سالها پیش گم کرده بود، تنگ شده باشد.
کتاب را روی میز رها کردم، همانجایی که غبار زمان روی جلدهایش نشسته بود. صدایِ تیکتاکِ ساعت، که پیشتر آرامبخش شبهای تنهاییام بود، حالا حکم پتکی را داشت که به دیوارههای جمجمهام میکوبید؛ ضربآهنگی منظم برای به یاد آوردن آنچه نباید به یاد میآوردم...