هدایت شده از ᥎ᥱᥣm᥆ᥙrᥒ
بچه که بودم مامانم گفت تو قبرستون پا رو قبر کسی نذار این عادت همیشه برای من موند.حالا تو این خیابونا چجوری قدم بزنم؟
موازیخوانی هم کار عجیبیه واقعا، از یه طرف دارم زیر زمین توی متروهای مسکو زندگی میکنم و سعی میکنم خودم رو از دست جونورای جهشیافته نجات بدم، از اون طرف توی یه قصر خیالی زندگی میکنم و سعی میکنم دل پادشاه سایهها رو ببرم، از یه طرف دیگه هم توی بحبوحهی جنگ جهانی دوم توی یکی از شهرهای کوچیک آلمان به سرپرستی گرفته شدم و کتاب میدزدم
کم کم داره به سرم میزنه موهام رو کووووتاه کنم و به یک ددی خوشحال تبدیل بشم
حموم کردن نه تنها از لحاظ زمانی کل روزمو حروم میکنه بلکه از نظر جسمی هم واقعا له و لورده میشم