موازیخوانی هم کار عجیبیه واقعا، از یه طرف دارم زیر زمین توی متروهای مسکو زندگی میکنم و سعی میکنم خودم رو از دست جونورای جهشیافته نجات بدم، از اون طرف توی یه قصر خیالی زندگی میکنم و سعی میکنم دل پادشاه سایهها رو ببرم، از یه طرف دیگه هم توی بحبوحهی جنگ جهانی دوم توی یکی از شهرهای کوچیک آلمان به سرپرستی گرفته شدم و کتاب میدزدم
کم کم داره به سرم میزنه موهام رو کووووتاه کنم و به یک ددی خوشحال تبدیل بشم
حموم کردن نه تنها از لحاظ زمانی کل روزمو حروم میکنه بلکه از نظر جسمی هم واقعا له و لورده میشم