برای من شرح میداد که شبها گرامافونش را میگیرد و گوش میدهد. گرامافونش قراضه شده. اما اینقدر موسیقی دوست دارد که نمیتواند از آن صرف نظر کند. باید یک چیزی در زندگی باشد که آدم آنرا دوست بدارد و الا دیوانه میشود. به او گفتم که اگر من نیکولا را نداشتم من هم دیوانه میشدم. و آنوقت بود که فهمیدم چقدر نیکولا را دوست دارم. آدم در حرف زدن چه چیزها کشف میکند! شروع کردم به صحبت دربارهٔ نیکولا. به او گفتم که به گمانم نیکولا روح دارد.
-بچههای کوچک این قرن
-کریستیان روشفور
Random shit
پروردگارا اگه وجود داری این اشکای منو ببین
باز من غلط اضافی کردم و روز از نو روزی از نو
عشق اشتها میآورد، اشتها را میبرد، گرسنه میکند، سیر میکند، عشق همه کار میکند، عشق خود زندگی است، زندگی کامل است. در ادارهٔ تعیین مشاغل از من پرسیدند :«در زندگی چه کار میخواهی بکنی؟» - میخواهم دوست بدارم، دوست بدارم. این جوابی بود که میبایست داده باشم. در زندگی چه کار میخواستم بکنم؟ میخواستم دوست بدارم، چه چیز از این ساده تر.
-بچههای کوچک این قرن
-کریستیان روشفور