امیلی مقابل یکی از تناقضهای بشری قرار گرفته بود. او داشت یاد میگرفت که شاید تو با خانوادهات بجنگی، قبولشان نداشته باشی و حتی از آنها متنفر باشی، اما همیشه چیزی تو را به آنها وصل میکند. انگار رشتههای درونیتان به هم گره خورده، خون، همیشه غلیظتر از آب است.
-امیلی و صعود
-ال. ام. مونتگمری
دو دختر با اشک و آه فراوان از هم جدا شده بودند. دیگر نمیتوانستند همدیگر را به همین شکل ملاقات کنند؛ چون اگرچه تلخ است اما حقیقت دارد که وقتی دو دوست حتی دو دوست خیلی صمیمی بعد از مدتی جدایی به هم میرسند همیشه تغییری مأیوس کننده، کم یا زیاد اتفاق افتاده است. هر دو میفهمند که دیگری با گذشتهاش فرق کرده و این کاملاً طبیعی و اجتنابناپذیر است. طبیعت بشر همواره در حال پیشرفت یا پسرفت است - هیچوقت ثبات ندارد. اما با تمام این فلسفهبافیها، همین که میفهمیم دوستمان تغییر کرده و دیگر آن آدم قبلی نیست، حتی اگر این تغییر در جهت مثبت بوده باشد، نمیتوانیم سرخوردگی و یأسی را که در وجودمان سر بر میآورد سرکوب کنیم.
-امیلی و جستوجو
-ال. ام. مونتگمری
برای من شرح میداد که شبها گرامافونش را میگیرد و گوش میدهد. گرامافونش قراضه شده. اما اینقدر موسیقی دوست دارد که نمیتواند از آن صرف نظر کند. باید یک چیزی در زندگی باشد که آدم آنرا دوست بدارد و الا دیوانه میشود. به او گفتم که اگر من نیکولا را نداشتم من هم دیوانه میشدم. و آنوقت بود که فهمیدم چقدر نیکولا را دوست دارم. آدم در حرف زدن چه چیزها کشف میکند! شروع کردم به صحبت دربارهٔ نیکولا. به او گفتم که به گمانم نیکولا روح دارد.
-بچههای کوچک این قرن
-کریستیان روشفور