تلویزیون داشت زنی در کابین شماره ۱۰ پخش میکرد، با ذوق برگشتم گفتم عهههه من اینو دیدممم باحالههه، یهو بوسبوسی کردن💔💔
من کی یاد میگیرم فیلم و سریالایی که دیدم رو برای خودم نگه دارم و به این و اون نگم دیدمشون💔💔💔
بله دوستان از تاثیرات روانی جنگ بخوام براتون بگم، توی سریالم یهو سکانس عوض شد و صدای رعد و برق اومد، و بنده فکر کردم دقیقا بغلمون رو زدن و یه سر رفتم اون دنیا برگشتم
هدایت شده از اِبهآم.
دلم بردی دل آوردی چه سودایی عجب دردی
شد از سوغات این سودا شرر در سینه ام پیدا
تقدیم به H𖹬nnah
کتابها واقعا یه بخشی از وجودمن. نمیدونم بدون کتاب چجوری میتونستم دووم بیارم. نمیتونم زندگیای رو تصور کنم که توش به کتاب علاقه نداشته باشم. کتابها پناهگاهن، مأمنن، راه فرارن، مایهی تسلیان. چند روز گذشته توی داغونترین وضعیت روحی خودم بودم؛ ولی رفتم نشستم جلوی کتابخونم. کتابهام رو دراوردم، جلدشون رو تماشا کردم، بوی برگههاشون رو استشمام کردم، به متنهایی که توی صفحهی اولشون برام یادگاری نوشته شده بود نگاه کردم و لبخند زدم. امضای اطرافیان، امضای دوستام، امضای ضحی کاظمی. کتابهام رو ورق زدم و بینشون خاطره پیدا کردم. بوکمارکی که فکر میکردم گمش کردم، بلیط موزهی جواهرات ملی که با مامان رفته بودم، گل کاغذیهای خوشرنگ و خشکشده، آدرس چاپشدهی غرفههایی که برای نمایشگاه کتاب ۱۴۰۳ میخواستم ازشون بازدید کنم، آدرسهایی که با گذشت زمان رنگشون از بین رفته بود و اون برگه رو به یه صفحهی سفید تبدیل کرده بودن که فقط خطی که زیر آدرس غرفهی چترنگ با خودکار کشیده بودم روش مونده بود؛ کاغذ کوچیک نمونهی عطر که موقع خوندن یاران حلقه به عنوان بوکمارک ازش استفاده کرده بودم و بوی خوبش بین تک تک صفحات کتاب پخش شده بود. خاطرات رو پیدا کردم و بعد از مدتها، خودم رو. حالم به کلی عوض شد. دیگه اون غم وحشتناک روی سینم سنگینی نمیکرد. دستم رو روی عطف کتابها کشیدم و به یاد آوردم. به یاد آوردم که کی هستم. به یاد آوردم که بدون کتابام کسی نیستم. به یاد آوردم احساس زنده بودن رو، شادی رو. واقعا اگر کتابا نبودن من الان کجا بودم؟ میخواستم چه کاری با زندگیم بکنم؟ کتاب، کتاب، کتاب. این دوست بیمنت. کتاب. ترکم نکن.