یکبار که با آیدا دعوا کرده بودم و حسابی عصبانی بودم، دایی رسول گفت: «میدونی چیه؟ تو از آیدا ناراحت نیستی. از خودت ناراحتی که چرا بهش اعتماد کردی و یه چیزی بهش گفتی که نباید میگفتی. تو میدونی آیدا نمیتونه چیزی رو توی دلش نگه داره، میدونی رازدار نیست، ولی باز هم بهش اعتماد میکنی. نوک نیزهی این خشم سمت خودته، نه آیدا. ولی توی وجودت نمیخوای قبول کنی که تو مقصری. دایی جون، آدمها تا قبول نکنن مقصرن، تا نخوان بفهمن وقتی مقصرن باید جبران کنن، چه برای خودشون چه برای دیگران، همون جایی که هستن درجا میزنن. آدمی هم که مدام درجا بزنه همون بچهی هفت سالهایه که هیچوقت نه خودش رو میشناسه، نه جهان اطرافش رو. تا وقتی هم مدام بگی تقصیر فلانی بود، توی گرداب زندگی میچرخی. وقتی که با همهی قلبت قبول کردی تو مقصری، یکی یه طناب برات پرت میکنه که بیای بیرون. بیرون اومدن هم یعنی یه دیدگاه تازه. یعنی دیدن دنیا از یه دریچهی دیگه. پس هی نگو آیدا مقصره، بابام مقصره، مادرم مقصره، برادرم، داییم، همسایهم. اینجوری درجا میزنی. حالا هم لازم نکرده واسه من زبوندرازی کنی و هی خودت رو توجیح کنی. برو به حرفهام فکر کن بچه. از کارم موندم.»
-شیدخت
-محدثه گودرزنیا
خوبیِ چت همین است. هروقت بخواهی، چیزی میگویی و هروقت نخواهی، نمیگویی و بدون خداحافظی گم میشوی. میتوانی با بغض بخندی و هیچکس نفهمد داری گریه میکنی. میتوانی جواب حرفی را که دوست نداری ندهی، دستهایت را زیر چانه بزنی، خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است.
-پاییز فصل آخر سال است
-نسیم مرعشی