« اینجا زندگیام میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد؛ اکنون که مینویسم دومی بر جریان روزهایم غلبه دارد. »
" I'm sorry I left you that night. I shouldn't have left, I shouldn't have hurt you. And I shouldn't have gotten scared and run away when I realized that I was falling in love with you. "