یادم نمیره، وقتی زنگای ورزش مربی مارو میبرد سالن با پانیذ لباس فوتبال میپوشیدیم.
اون لباس محمدصلاح رو داشت و من چون استقلالی بودم لباس یکی از بازیکنای استقلال رو داشتم.
باهم کلی فوتبال بازی میکردیم و خوش میگذروندیم.
گاهی اوقات بوفه مدرسه بستنی و ذرت مکزیکی میفروخت و با پانیذ و وانیا میرفتیم یه گوشه میشستیم و میخوردیم و میخندیدیم.
چقدر دلم برای اون موقع ها تنگ شده.
حس میکنم آدم بی دغدغه تری بودم. ۳ تا دختربچه صاف و صادق بودیم بدون رفتارای تاکسیک.
اما الان چی؟ اکثر رفاقت ها بوی پیپی گرفته.
پر از رفتارای تاکسیک و سمی. مخصوصا اینکه رفاقت ها اکیپی یا ۳ نفره باشه.
همش از هم یچیزی رو پنهان میکنن، بی دلیل از اون یکی بدشون میاد، همو میپیچونن، پشت سر هم حرف میزنن، باهم یسری حرفای درگوشی میزنن و میگن حواست باشه اون یکی نفهمه، بی دلیل قهر و دعوا میکنن مثلا سر اینکه دوسشون با یکی دیگه گرم گرفته🦖
بابا بس کنید این رفتارارو.
جدی کاش برمیگشتم به دورانی که هممون یه دختر بچه گوگولی بودیم.
دوران ابتدایی واقعا شاهکارترین بود.
کاش کرونا نمیومد و گند نمیزد به همه چی.
کلاس چهارم مدرسمو عوض کردم. نمیدونستم برای آخرین باره که پانیذ و وانیا رو میبینم.
کلاس چهارم که بودم، برای اولین بار با فاطمه آشنا شدم و کنار هم میشستیم. کیف من رمز دار بود و فاطمه همش باهاش ور میرفت. اون پرسپولیسی بود و من استقلالی. یادش بخیر چقدر کلکل میکردیم.
کلاس چهارم هم دوران خوبی بود (البته نه اون بخشش که رفتم اتاق عمل و چندین روز بیمارستان بودم)
کلاس چهارم هم داشت خوب میگذشت تا اینکه کرونا اومد و پیپی زد به همه چی.
کلاسا مجازی شد، این گوشی کوفتی وارد زندگیم شد و مجددا پیپی زد به زندگیم و..
بعد اینکه کرونا تموم شد وارد راهنمایی شدم. کلاس هفتم از فاطمه متنفر بودم نمیخواستم ریختشو ببینم.😂
دائم باهم جنگ و دعوا داشتیم اما از کلاس نهم یهویی صمیمی ترین رفیقای هم شدیم و تصمیم گرفتیم باهم به یه رشته بریم.
درمورد مقطع راهنمایی کلا نمیخوام صحبت کنم، چون توی راهنمایی، ۳ بار وحشتناک ترین ضربه رو توی رفاقت خوردم و ترجیح میدم اصلا بهش فکر نکنم.
هنوز که هنوزه دارم توی ترومایی که راهنمایی برام ایجاد کرد زندگی میکنم.
دوران راهنمایی و ضربه وحشتناکی که خوردم باعث شد زکی ای که توی جمع دائم همرو میخندوند و یه تیکه بامزه میپروند و کل جمع از خنده میترکید، و با همه گرم میگرفت و صمیمی میشد،
تبدیل به یه زکی گوشه گیر بشه که دیگه تو جمع جرعت حرف زدن نداره و حتی به صمیمی ترین آدمای زندگیش هم اعتماد نداره.
زکی ای که عاشق بیرون رفتن با دوستاش بود و دائم برنامه ریزی میکرد باهم برن بیرون، تبدیل شد به یه زکی که از بیرون رفتن با دوستاش فراریه و دائم همرو میپیچونه..
بعد اینکه راهنمایی تموم شد و میخواستم برم دهم، با زینب صمیمی شدم و همچنان صمیمی ترین رفیقای همیم😂
همچنان دارم حسرتشو میخورم که چرا تو دوران راهنمایی باهاش صمیمی نشدم؟ چرا اون موقع نمیشناختمش؟ چرا دقیقا وقتی راهنمایی تموم شد دیگه همو نمیدیدیم تصمیم گرفتیم باهم صمیمی شیم؟ چرا بجای اینکه وارد اون دوستی های مزخرف بشم، با زینب صمیمی نشدم؟
البته خب پشیمون نيستم، از هیچکدوم از اتفاقایی که افتاد پشیمون نیستم چون به زمان بندی خدا اعتماد دارم. البته خودمم خیلی حماقت کردم، اما اگر اون ضربه هارو نمیخوردم، خیلی چیزارو نمیفهمیدم.
از نظر من هیچکس تا یه جایی یه جور خاصی ضربه نخوره درس نمیگیره.
پس بابت همه اتفاقا خداروشکر میکنم.
چقدر حرف زدم😂
از دوران ابتدایی شروع کردم رسیدم به دبیرستان🤣🤣🤣🤣
البته دبیرستان رو کامل نگفتم، چون جنگ و تعطیلی اجازه نداد شناخت کافی داشته باشم و بتونم چیزی تعریف کنم.