بعضی وقتا حتی خودت هم نمیتونی بفهمی چته، گیج و سردرگمی و دلت نمیخواد اون لحظه رو زندگی کنی. قلبت فشرده اس، قفسه سینه ات سنگینه و انگار سرت داره منفجر میشه و فقط دلت میخواد همه چیز تموم بشه.
از آدمایی که دستمال استفاده شدهشون رو اینور اونور ول میکنن متنفرم، یعنی حتی با عدم حضورشون هم میتونن به بقیه این پیام رو برسونن که من کثیف و دماغو و بیشعور تشریف دارم، هر جا رو که ترک کنم باید پشت سرم دستمال جمع کنید
اگه تا آخرین لحظه بحث و جدل با کسی، به زخمهاش اشاره نکردی، به خانوادهای که تو رو تربیت کرده افتخار کن.
من میگم چشمام ضعیفه کسی باور نمی کنه آخه یه نگاه به آدمای گذشتهی زندگیم بنداز، بنظرت اینا سلیقهی یه آدم بینا بودن؟
من همیشه این رو پسِ ذهنم نگه داشتم که هرآدمی، بالاخره یه جایی ناامیدم میکنه.
اما بعضی وقتها اینقدر زود اتفاق میافته که خودم هم شگفتزده میشم!
ولی جدی من سرپا بودنمو مدیون رفیق صمیمیم هستم.
تو بدون اینکه خودت بدونی قلبی رو ترمیم کردی که هیچ نقشی تو شکستنش نداشتی، بدون اینکه بدونی از درون دارم میپاشم منو خندوندی و آرومم کردی،
تو همه جوره و توی هر حالت منو دوست داشتی و کنارم موندی. تو مثل خانوادمی، نجات دهنده یا نیمهی گمشده ای که دنبالش میگشتم تو بودی، بغل گوشم بودی و نمیدیدم چه فرشته ای رو کنارم دارم.
ازت ممنونم که همیشه به موقع میرسی.