eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.6هزار دنبال‌کننده
15.4هزار عکس
12.7هزار ویدیو
38 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
سپاه پاسداران: علمدارانِ عزت ایران . ✍ پاسداران این میدان داران مرگ و مردانگی در اوج عزت، اقتدار و تکریم فرهنگ ناب ایرانی و تعصب و تعلق خالص، ارادت عملی خود را به ملک و مملکت اثبات و به همین مناسبت رهبر فقید انقلاب اسلامی زادروز حضرت امام حسین(ع) را به عنوان روز پاسدار برگزیده است. انبیای گرام و اولیای عظام همگی به نگهبانی و حراست از دین خدا افتخار کرده و بدان می نازند و همه برای بقای این عطیه الهی هستی و جان خویش را تقدیم جانان کرده اند. تشکیل نظام دینی، استحکام شریعت خدا و پاسداری و صیانت از انقلاب اسلامی فلسفه حسینی (ع) بودن را در وجود سپاهیان مجاهد اثبات می کند و به اتقان می رساند. حضرت امام خمینی (ره) می فرمایند: پاسداری جزیی از زنجیره دنباله دار و مقدس سلسله نَبُوت و امامت است که از حضرت محمد مصطفی (ص) تا امام حسین (ع) و انقلاب مهدی موعود (عج) و انقلاب اسلامی ادامه دارد و پاسداری از اسلام بزرگترین نعمت خداست. پاسداران با تاسی از پیامبر رحمت و مهربانی، حراست از وطن را ایمان، عبادت و تدین دانسته و قربانی شدن برای ایران عزیز و انقلاب اسلامی را عملی مبارک و اقدامی مقدس برای خود تلقی می کنند. سبزپوشان سلحشور گفته گرامی امامشان را یادکَردی شیرین و بازآوردی سنگین می دانند و داشته های مادی و معنوی خود را برای انقلاب و بپای ایران ریختند تا چکمه پوشان پلشت، کوران دوربین و برهنگان دراز دامن با پای کثیف خود خاک پاک ما را نیالایند. پاسداران دل در مدار مقصود و قبله معبود، در ساحت مکتب مقاوِمت ناقوس نجات و نور نجابت را به همه هدیه کردند و با زمزمه نام حسین (ع) جبهه های جنگ حق علیه باطل را به مشهد ماه و خورشید خوبی ها مُزَیّن و سنگر سازندگی را به محراب مقاتله با متجاوزان تبدیل و شمع شادی خود را خاموش تا غم دیگران از خواب خوف و خسران بیدار نشود. پاسداران، شاگردان مکتب مقاومت اند و کتاب زندگیشان سرشار از درد، داغ، اندوه و عزاست و آرامش امروز ما مرهون از خود گذشتگی دیروز آنان است. قلبشان مخزن درد پنهان است و لبشان میزبان غنچه عیان، آنان با اقتدا به سرور آزادگان غیبت کُشنده یاران شهید و اسیران غریب را بر سینه تحمل می کنند و شمع صبوریشان در شب دیجور فراق سیلاب سوزان ایجاد می کند. سربداران سجاده نشین که با جامه سبز و خون سرخ شان سرای امنیت را آزین بستند تا مَه دیرین زِ درآید و شام محنت به سر آید. سربازان صادق و سرداران عاشقی که شهرهای موشکی و پرنده های پرقدرتشان قصه پرغصه استکبار جهانی شده و نکبت ناامنی را به ناکجاآباد اجانب رهسپار کرده است. سخت کوشان ساده زیست، نهاد مقدس سپاه پاسداران چون باد بهار و باده خوشگوار در حریم خوش نسیم این مرز و بوم پر می زنند و تحفه آزادی و توشه امنیت، آژیر عمران و آیه آبادانی هدیه می کند، برای محرومان خانه می سازند، معابر مشکل دار را اصلاح و طعم تندرستی و سلامت را به کام نیازمندان می چشانند. فرماندهان آزاده، سربازان آماده، کارآفرینان آزموده، متفکران آسوده، پزشکان متخصص و مهندسان متعهد همه میوه متبرک درخت سپاه پاسدارانند که امروز دنیا را به شگفتی و ناخرسندی وا داشته است. جلوه عاشورا در جاذبه سوم شعبان عجین می شود و سیمای سپاه در آئینه امام حسین (ع) دیده می شود، مظلومیت شهیدان و مجاهدت سپاهیان را تداعی می کند. تربیت یافتگانی که همت، مردانگی و وقارشان در وجود حاج قاسم سلیمانی و محسن حججی و شهیدان همیشه جاوید تاریخ، همدانی،باقری ، سلامی شوشتری، همت، خرازی، باکری، زین الدین، بروجردی ، حاجی‌زاده وچمران جلوه گر شد و دست قطع شده و گلوی بریده این خوبان خدا، نام سپاه را در صحیفه سُرخ شهامت و شهادت ابدی کرد. در هنگامه ای که هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و خون آشامان زمان پای سنگ را بسته و قلاده گرگ را باز کردند تا آرامش انقلاب نوپای ما طعمه تجاوزگران شود، این پاسداران بودند که در شرق کشور غریبانه بدست منافقان منفور شهید شدند و در غرب کشور نیز در آیین عروسی نامبارک ضدانقلاب ذبح شدند و در نهایت دنائت گروهک های منحرف حلاج وار پیکر پاکشان قطعه قطعه شد تا درخت انقلاب قد بکشد، ضایع نشود، زوال نبیند، امنیت ملی صدمه نخورد و وطن ویران نشود. خدای بزرگ را شاکریم که در چهل و هفتمین بهار آزادی به مدد حماسه شورانگیز حسینی (ع) و هدایت های داهیانه رهبری انقلاب و جانفشانی بی نظیر سپاهیان پاسدار امروز نظام مقدس جمهوری اسلامی مقتدر و توانا با عبور از فراز و فرود های نفسگیر بر بام باشکوه ایران آزاد نورافشانی می کند. @ranggarang
🔴فرماندهی مرکزی آمریکا: ما از سپاه پاسداران می‌خواهیم که در طول مانورهای خود در تنگه هرمز از هرگونه خطری برای ناوبری اجتناب کند! پ.ن: ببین چطور به التماس افتاده دقیقا مثل جنگ ۱۲ روزه که به غلط کردن افتادن! @ranggarang
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به دوزخ خلیج‌فارس خوش آمدید. نبرد آخرالزمانی با آمریکا و یهود فرارسیده است و به زودی زیر دست و پای ایرانیان له خواهند شد و به تاریخ خواهند پیوست. @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدا صدای اذانه ،اذان اذان علیه به جلوه علی اکبر ،زمان زمان علیه ... ✨😍 علیه السلام | @ranggarang
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کل کل کل بکشید 🤌🏻 اکبر لیلا اومده😍 ‌ عیدتونم مبارک🌹😍🥰 @ranggarang
24.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺 (ع) 💐علی اکبر لیلا سید و سالارم 💐علی اکبر لیلا خیلی دوست دارم 🎙 @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایت دلدادگی قسمت۱۱۶🎬: ننه صغری سر از سجده برداشت و ناباورانه چشمان درشت و زیبای فرنگیس را که خیره به تیرهای چوبی سقف بود نگاه کرد و ذوق زنان ، جلوتر خزید و نزدیک فرنگیس نشست با دستانش قرص صورت او را به طرف خود گردانید و همانطور که صورتش را بوسه باران می کرد گفت: الهی قربون این رخسار قشنگت بشم مادر ، چی میگی عزیز دلم؟! فرنگیس با نگاهی غریب چهره پیرزن را نگاه انداخت و گفت :من...من کجا هستم؟شما...شما...کیستید؟ اصلا من کیستم؟! ننه صغری لیوانی که تا نیمه شربت داشت را به لبان فرنگیس نزدیک کرد و گفت : منم مادر، ننه صغری نمی شناسی؟ اینجا هم خانهٔ خودمان است، تو هم دختر خودم جمیله هستی... فرنگیس که انگار گیج بود ، خیره به چهره پیرزن شد و گفت : من...من چیزی را به یاد نمی آورم...چه اتفاقی افتاده؟! ننه صغری که ذوق زده بود ، بوسه ای دیگر از گونهٔ فرنگیس که حالا در اثر گرمای اتاق ،گل انداخته بود، گرفت و گفت : حق داری مادری به یاد نیاوری...اما من خوب می دانم که دخترم هستی ،خودم از رودخانه گرفتمت ، تو از چنگ از ما بهتران گریختی ، نگاه به سر و دستت کن ، چقدر زر و زیور به پات ریختند ، حکمن می خواستند پیش خودشان ،ماندگارت کنن ، اما تو ...تو ...ما را فراموش نکردی و بالاخره خودت را به ما رساندی‌... فرنگیس که احساس دردی شدید در سرش می کرد و هر چه به مغزش فشار می آورد هیچ چیز از گذشته اش را به خاطر نداشت ، دستانش را به سمت سرش برد و گفت : درد...درد دارم‌.. ننه صغری هراسان از جا برخواست و گفت : الهی قربان این سخن گفتن شیرینت بشم ، الان میرم برات جوشونده درست می کنم و با این حرف از جا برخواست و به سمت درب رفت تا از اتاق کناری داروهای گیاهی را بیاورد و خبر به هوش آمدن دخترش را به همه بدهد و فرنگیس را در دنیایی مبهم ،تنها گذاشت... ادامه دارد‌.... 📝به قلم :ط_حسینی @ranggarang
روایت دلدادگی قسمت ۱۱۷🎬: ننه صغری بیرون رفت و متوجه صف همسایه ها شد که هر کدام قابلمه و دبه به دست در انتظار گرفتن سهمشان از آبگوشت نذری بودند. ننه صغری که دوست داشت اول درد دختر نو رسیده اش را درمان کند ، نگاهی به جمع انداخت و بدون اینکه حرفی بزند به سمت انباری کنار اتاق رفت ، فانوس کنار درب را برداشت و وارد اتاق تاریک شد و یک راست به سمت مفرشو دوایی اش رفت ، مفرشو را برداشت و وسط اتاق نشست و بند آن را کشید ، درب مفرشو باز شد و کیسه های کوچکی که هر کدام دارویی در آن بود به بیرون ریختند. ننه صغری یکی یکی آنها را نگاه کرد و گاهی یکی را می بویید و بالاخره دو کیسه را انتخاب کرد و با گفتن یک یاعلی از جا برخواست. بیرون آمد و درب را بست ،هیچ‌کس حواسش پی او نبود ، انگار اهالی روستا موضوعی مهم تر پیدا کرده بودند که حواسشان را پی آن معطوف نمایند و‌چه موضوعی بهتر از نذری خوشمزه... ننه صغری وارد اتاق شد، کتری سیاه و پر از آب را از روی اجاقی که با هیزم روشن بود بر داشت ، مقداری از داروها را داخل کتری ریخت و دوباره روی اجاق گذاشت. فرنگیس که بی صدا ، حرکات ننه صغری را می پایید ،با خود گفت : براستی تو کیستی؟ من کی هستم؟ اینجا چه می کنم؟ ننه صغری که متوجه نگاه خیره فرنگیس شد، کاسه ی سفالی روی طاقچهٔ دود زدهٔ اتاق را برداشت و همانطور که به فرنگیس لبخند میزد گفت : بزار از آبگوشت نذری برات بیارم یه کم بخوری و جون بگیری و با زدن این حرف درب را باز کرد و با صدای بلند گفت : هااای عبدالله هااای...بیا یه کاسه آبگوشت بیار ، دخترکم به هوش آمده... ادامه دارد... 📝به قلم :ط_حسینی @ranggarang
روایت دلدادگی قسمت۱۱۸🎬: تا ننه صغری خبر از بهوش آمدن فرنگیس داد، جمع زنانی که دور دیگ آبگوشت را گرفته بودند ،به یکباره به سمت درب اتاق هجوم آوردند... ننه صغری که انگار از گفتن این خبر ، پشیمان شده بود ،کاسه را لبهٔ چارچوب در گذاشت و دو دستش را از هم باز کرد و به دو لنگه درب تکیه داد تا مانع ورود زنها به داخل اتاق شود. زنها جلوی درب را گرفتند اما ننه صغری نمی گذاشت کسی داخل شود که ناگهان مریم بانو ،خود را از بین جمعیت جلو کشید و رو به ننه صغری گفت : یعنی من را هم نمی گذاری داخل اتاقت شوم ؟ ننه صغری نگاهی خجالت زده به او کرد و گفت : ببخشید مریم بانو ،شما زن کدخدای ده هستید ، منزل خودتان است ،به خدا متوجه حضورتان نشدم ، آخه اینقد ذوق اومدن... مریم بانو ننه صغری را به کناری زد و‌گفت : خیلی خوب حالا کمتر حرف بزن و برو به کنار تا ببینم این دخترک نگون بخت کیه و اینجا چه می کند... ننه صغری همان طور که با غرولند کنار می رفت رو به جمع گفت : جز مریم بانو کسی داخل نشود و رو به زن کدخدا گفت : عجب حرفی میزنید ، خوب معلومه جمیله است دیگه...می خوای کی باشه؟! مریم بانو‌همانطور که کنار بستر فرنگیس می نشست گفت : صبر کن الان معلوم میشه که کی راست میگه و رو به فرنگیس که خیره به حرکات او بود، با محبتی در کلامش گفت : دخترقشنگم ، بگو ببینم اسمت چیه؟ پدر و مادرت کی هستن و کجا زندگی می کنن و چی شد که به رودخونه افتادی؟ فرنگیس بدون حرفی خیره به او بود... مریم بانو دستی به گونهٔ نرم او کشید و گفت : دخترم ، نترس...ما کاریت نداریم ،می خواهیم تو را به کس و کارت برسونیم و با اشاره به ننه صغری ادامه داد: ننه صغری هم زن مهربانی ست ، تو را نجات داده و فکر می کنه دخترش هستی...بگو عزیزکم کی هستی؟ فرنگیس آب دهنش را قورت داد و گفت... ادامه دارد... 📝به قلم :ط_حسینی @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا