eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.6هزار دنبال‌کننده
15.5هزار عکس
12.8هزار ویدیو
38 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌آه اگرازپس امروزبودفردایی.. بیانات حضرت آیت حسن زاده آملی در باره عاقبت انسانهای گنهکار.. @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬: زبیده قطره قطره آب در دهان کودک می ریخت و همانطور که دندان بهم می سایید؛ رو به شوهرش انس گفت: از صبح رفته ای تا هیمه و هیزم و خار بیابان جمع کنی؛ قرار بود هیزم عروسی پسر ابو مروان را فراهم کنی تا علاوه بر پول هیزم، هدیه ای ویژه دریافت کنی؛ از صبح رفته ای و الان پیدایت شده و به جای هیزم، کودکی را بار الاغت کرده ای و آورده ای!! آخر این کودک نه نان برای ما می شود و نه درهم و دینار که صرف امور خانه کنی ،آخر تو تو... انس بی حوصله به میان حرف زنش پرید و‌گفت: هیزم های داخل خانه را به جای هیمه ی صبح، به درب خانه ابومروان بردم و الان باز به بیابان میروم تا تو بی نان نمانی؛ کمی زبان به دهان بگیر زن و با اشاره به عمران که بیهوش و با بدنی تبدار بر حصیر خرمای وسط اتاق افتاده بود؛ ادامه داد: مگر این طفل معصوم چه کرده که اینچنین با او دشمنی می کنی؟ مگر تو مسلمان نیستی؟ مگر نمی دانی مسلمانی به نام نیست که به عمل است؛ خودم بارها و بارها از زبان مسافران و آنان که پیامبر اسلام را از نزدیک دیده اند؛ شنیده ام که کمک به خلق خدا یکی از دستورات دین اسلام است؛ حال من این کودک را بی هوش در بیابان یافتم؛ می بایست او را به امان چه کسی رها کنم؟ آخر تو‌ ایمان هیچ، وجدان داری؟! زبیده نگاهی خریدارانه به قد و قامت و لباس های فاخر عمران کرد و بی توجه به حرف شوهرش، خنده ای مرموزانه نمود و گفت : حالا که فکرش را می کنم؛ کار درستی کردی؛ از سر و لباس این پسر بر می آید که از اعیان و اشراف است و من هم که از پدر طبیبم، چیزهایی برای تیمار بیماران یاد گرفته ام، بی شک وقتی به هوش بیاید و خودش را معرفی کند و ما او را به کسانش برسانیم؛ حتما مشتلق خوبی نصیبمان می شود و بعد آه کوتاهی کشید و ادامه داد: خدا را چه دیدی! شاید این پسر منبع سکه های زر برای ما شد. انس که هر حرف زبیده او را آتشی تر می کرد؛ سری تکان داد و همانطور که از جا بر می خواست و به طرف ریسمان میرفت تا بردارد و به سمت صحرا برود ؛ نفسش را محکم بیرون داد و‌گفت: پدرت که طبیب نبود؛ درست است بر اثر تجربه از درمان با گیاهان سر رشته ای داشت اما طبیب طبیب نبود و سپس آهی کشید و ادامه داد : واقعا نمی دانم خدا در جوهرهٔ وجود شما زنان چه گذاشته که اینقدر به سکه و زیورالات علاقه دارید و هر چیزی را با معیار خودتان که همان پول و طلاست می‌سنجید ادامه دارد... @ranggarang
🎬: @ هر چه نگاه می کرد، صحرای داغ بود و بیابان سوزان، گاهی به راست می دوید و گاهی به چپ‌، گاهی سرابی در جلو می دید و‌ گاهی در پشت سر... عمران کاملا احساس می کرد که نیرو و توانی ندارد، نمی دانست چه کند؟ ناگهان نام خدا بر زبانش جاری شد؛ نه آن خدایی که پدرش سلیمان از او داد می زد؛ بلکه آن خدایی که گاهی همراه پدر به بازارچه های مدینه می آمد؛ از دهان کودکان آنجا، نامش را می شنید؛ خدایی که انگار دینی تازه را رو کرده بود؛ دینی که پیامبرش کسی به نام محمد بن عبدالله بود. عمران آرام زیر لب گفت :خدا.....و دوباره گفت...و دوباره و‌ بلندتر ادامه داد: خداااا ناگهان پیش رویش زنی ظاهر شد؛ عمران باور نمی کرد در این بیابان برهوت آدمیزادی وجود داشته باشد؛ خوشحال به طرف آن زن حرکت کرد؛ هرچه که جلوتر می رفت؛ بیشتر مطمئن میشد که آن زن، کسی جز مادرش دینا نمی تواند باشد. عمران بر سرعت قدم هایش افزود و همزمان که به جلو میرفت صدا زد: مادر! صدایش در هوهوی بیابان گم شد؛ مادرش به عقب برگشت و همانطور که لبخندی زیبا بر لب داشت؛ هالهٔ نور پیش رویش را نشان داد و گفت: آن پهلوان! عمران نگاهی به مادر و نگاهی به هالهٔ نور که بی شک قد و قامت مردی را به نمایش می گذاشت؛ کرد و کاملاً متوجه بود که مادرش هم می خواهد از آن شخصی که «پهلوان» خطابش کرد؛ کمک گیرد. پس با شتابی بیشتر به سمت آنان گام بر می داشت؛ اما هر چه که میرفت به آنان نمی‌رسید. عمران که دهانش خشک شده بود؛ دستانش را به سمت هالهٔ نور دراز کرد و فریاد زد : آهاااای پهلوان! طنین صدای خودش را در گوش شنید و احساس کرد گلویش به خنکای آبی ، تازه شده؛ آرام چشمهایش را گشود. ابتدا سقفی از شاخ و برگ درخت خرما در نظرش آمد؛ سرش را که به طرف راستش گردانید؛ زنی جوان را دید که سعی داشت قطره آبی به او بخوراند. زن که متوجه باز شدن پلک های عمران شد، لبخند گل گشادی زد و گفت: به به! بالاخره زحمت های من اثر داد و به هوش آمدی؛ ای گنجینهٔ زبیده! خدا را شکر که انس، دختر طبیب را گلچین کرده که در چنین مواقعی به فریادش برسد و من هم زیر دست پدرم چیزهایی یاد گرفته ام. ادامه دارد... 📝به قلم: طاهره سادات حسینی @ranggarang
آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی می­‌فرمودند: محضر آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی- اعلی اللّه مقامه الشّریف- بودم، کسی آمد و به ایشان گفت: آقا! من به نسخه­‌ای که برای شب­ خیزی به من دادید، مو به مو عمل کردم امّا موفّق نمی­‌شوم. آیه آخر سوره کهف را خوانده­‌ام، دعایی را که داده­‌اید، خوانده­‌ام، صدقه هم فرمودید دادم، همه کار کردم امّا موفق نشدم. آقا فرمودند: گوشَت را جلو بیاور تا چیزی در گوشَت بگویم. چیزی به او گفتند که دیدیم سرخ شد و عقب نشست. بعد فرمودند: این را انجام بده، درست می­‌شود! آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: بعدها که آن شخص پیش من آمد، خودش برایم گفت: آن روز آقا فرمودند: تو چند روز است که در منزل بد اخلاقی می­‌کنی و با همسر و بچّه­ هایت قهری، با این حال می­ خواهی خدای متعال باز توفیق شب­ خیزی به تو بدهد؟! هیهات! این­ ها که هیچ، اگر خضرِ نبی هم تعلیمی به تو بدهد، توفیقِ شب­ خیزی نخواهی داشت! @ranggarang
در این شب زیبـا دعـــا میکنم شبتون پـرامـید عشقتون خــدا زندگیتـون پویـا و لحظہ هاتون پراز آرامش باشہ خــدایـا بـهتـریـن هـا را نصـیـب دوستـان و عــزیـزانـم بگـردان @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای دل آشفته‌ی ما میان تمام هیاهوها فقط نام تو بس، یا حسین... @ranggarang
سلام امام زمانم✋🌸 به نیمه‌‌ے شعبان آمده‌ام! با هزاران امید و از پس هزاران ناامید‌ے! آمده‌ام،تا غبار از سر و رویت برگیرم و پاهاے خسته‌‌ے هزار ساله تو را بر دیده نَهَم، و خوش آمد بگویمت! به یمن میلادت، سالهاست شمعی در دلم روشن داشته‌ام، تا وقت ِآمدنت، قلبم را چراغان کنم! هر سال نیمه‌‌ے شعبان که به پیشوازت می‌آیم، یک تکه از قلبم را در تاریخ جا می‌گذارم، آقاجان! این نیمه‌‌ے شعبان بیا!💔 🌷اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج🌷 @ranggarang
حدیث 🌸زیاد شدن عمر با نیکی به پدر و مادر 🍃 امام_صادق_علیه_السلام : 🍃اگر دوست دارى كه خداوند عمرت را زياد كند، پدر و مادرت را شاد كن.واگرازدنیارفته اندبرایشان خیرات بده وسرقبرشان برو. 📚 وسایل الشیعه ج ۱ح ، ص ۳۷۲ ➖〰➖〰➖〰➖〰➖ 🍃امام_صادق_عليه_السلام ـ 🍃درباره اين سخن خداوند متعال كه فرموده: «و نيكى كردن به پدر و مادر» ـ : نيكى كردن، اين است كه با آنان خوب همراهى كنى، و اين كه آنان را به زحمت نيندازى كه چيزى از نيازهايشان را از تو بخواهند، هر چند توانگر باشند . 📖الكافی،جلد2، صفحه157 @ranggarang