🇮🇷افسر ارشد نیروی دریایی سپاه گفت :
🔷۱_ تمام راهبرد عملیاتی ناو هواپیمابر آمریکایی به ۸۰ فروند جنگنده روی ناو هست که از عرشه ناو شروع به پرواز می کند و بعد از عملیات به ناو بر می گردد .
یعنی اگر فقط یک موشک از هزاران موشک چند هزار دلاری نیروی دریایی سپاه به عرشه ناو بخورد
می تواند ناو ۱۰ میلیارد دلاری آمریکا را غیر عملیاتی کند .
🔷۲_ در جنگ دریایی غریب الوقوع ما توان غرق کردن ناو آمریکایی را داریم
این یعنی کشته شدن ۴۵۰۰ تفنگدار .
🔷۳_ تمامی سواحل خلیج فارس و دریای عمان در تیررس موشک های هوشمند ما هستند .
🔷۴_ شناورهای زیرسطحی ما سرتاسر تنگه هرمز و منطقه را مین گذاری هوشمند خواهند کرد . این یعنی انتقال ۳۷ درصد از نفت و ۶۰ درصد از انرژی دنیا فلج خواهد شد .
🔷۵_ شهرهای موشکی دریایی ما هنوز رونمایی نشدند با اتکا به خداوند متعال شگفتانه هایی برای فرعون زمان داریم .
❤️یک جمله به مردم عزیزمان :
🔺حسین فاطمه سلام الله علیه با ۷۲ نفر و کمترین امکانات به مصاف کفر رفت و جاودانه تاریخ شد
🔺موسی سلام الله علیه با دست خالی و فقط با یک عصا به دل نیل زد و ابرقدرت مغرور عالم را غرق کرد
🔺نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با ۳۱۳ نفر بر لشکر بزرگ باطل پیروز شد.
🔴این یعنی با خدا باش و پادشاهی کن .
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
ان شاءالله ما هم با فرماندهی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و رهبری شجاع ترین مرد جهان یعنی سید علی خامنهای مدظلهالعالی پیروز میدانیم.
@ranggarang
🔆کرامت نفس
اسماعيل بن احمد سامانى در ماوراء النهر حكومت مى كرد. عمرو بن ليث صفارى تصميم گرفت با او بجنگد و ماوراء النهر را حوزه حكومت و قلمرو فرمانروايى خويش درآورد. لذا لشكر نيرومندى مجهز ساخت و عازم بلخ گرديد. اسماعيل بن احمد براى او پيامى فرستاد كه هم اكنون تو بر منطقه بسيار وسيعى حكومت مى كنى و در دست من جز محيط كوچك ماوراءالنهر نيست .
از وى خواسته بود كه به آنچه در دست دارد قانع باشد و مزاحم او نشود. ولى عمرو بن ليث به پيام اسماعيل اعتنا نكرد، راه را پيمود. از جيحون گذشت ، منازل را طى كرد و به بلخ رسيد. سرزمين را براى لشكرگاه برگزيد، خندق حفر نمود، نقاط مرتفعى را براى ديده بانى مهيا كرد و ظرف چندين روز تمام مقدمات جنگ را آماده نمود. در خلال اين مدت لشكريانش تدريجا از راه مى رسيدند. هر گروهى در نقطه پيش بينى شده مستقر مى شدند.
جمعى از افسران و خواص اسماعيل بن احمد كه آوازه جراءت و شهامت عمرو بن ليث را شنيده بودند، از مشاهده آن همه سرباز مسلح و مجهز تكان خوردند و با يكديگر مشورت نمودند و گفتند: اگر بخواهيم با عمرو و سپاه نيرومندش پيكار كنيم يا بايد همگى از زندگى چشم بپوشيم و كشته شويم ، يا آن كه در گرماگرم نبرد، به دشمن پشت كنيم و ميدان جنگ را ترك گوييم و به ذلت فرار تن در دهيم و هيچ يك از اين دو بر وفق عقل و مصلحت نيست . بهتر است كه از فرصت استفاده كنيم و پيش از شكست قطعى به وى تقرب جوييم و امان بخواهيم ، چرا كه او مردى دانا و توانا است و هرگز دامن خويش را با كشتن اين و آن كه عمل عاجزان و ابلهان است ، لكه دار نمى كند.
يكى از حضار گفت : اين سخنى عاقلانه است و نصيحتى مشفقانه است و بايد طبق آن تصميم گرفت . قرار شد در شب معين گرد هم آيند و به اين نظريه جامه عمل بپوشانند.
شب موعود فرارسيد، با هم نشستند و هر يك نامه جداگانه اى به عمرو نوشتند و مراتب وفادارى خود را نسبت به او اعلام نمودند و از وى امان خواستند. نامه هاى افسران و خواص اسماعيل به عرض رسيد، آنها را خواند، از مضامين آنها آگاه شد و همه آنها را در خرجينى جاى داد و در آن را بست و مهر نمود.
در خواست پناهندگى شان را اجابت كرد، جنگ آغاز شد. برخلاف تصور افسران موجباتى فراهم آمد كه اسماعيل بن احمد غلبه كند.
سپاهيان عمرو در محاصره واقع شدند و خيلى زود شكست خوردند. عده اى كشته ، گروهى دستگير شده ، و جمعى گريختند.
عمرو بن ليث نيز فرار كرد ولى دستگير شد، ساز و برگ نظاميان عمرو غنيمت رفت ، اموال اختصاصى او و همچنين خرجين نامه افسران به دست اسماعيل افتاد از مشاهده خرجين و مهر عمرو بن ليث و يادداشتى كه روى آن بود، به مطلب پى برد و دانست محتواى خرجين ، نامه هايى است كه افسرانش به عمرو نوشته اند.
خواست آن را بگشايد و نامه ها را بخواند تا بداند نويسندگان آنها چه كسانى هستند؛ ولى فكر صائب و عقل دورانديشش او را از اين كار بازداشت .
ادامه👇
@ranggarang
با خود گفت : اگر نامه را بخوانم و نويسندگانش را بشناسم ، به همه آنها بدبين مى شوم و آنان نيز اگر بدانند كه رازشان فاش شده است ، از عهدشكنى و خيانتى كه به من كرده اند، دچار خوف و هراس مى شوند و ممكن است از ترس جان خود پيشدستى كنند و اين پيروزى را به شكست مبدل سازند و مفاسد بزرگ و غيرقابل جبرانى به بار آورند.
خرجين را نگشود و تمام خواص و افسران خود را احضار نمود. خرجين بسته را كه مهر عمرو بر آن بود به ايشان ارائه داد و گفت :
((اين ها نامه هايى است كه جمعى از افسران و خواص من ، به عمرو نوشته اند و به وى تقرب جسته اند و از او امان خواسته اند. ده بار حج خانه خدا به ذمه من باد اگر بدانم در اين نامه ها چيست و نويسندگان آنها چه كسانى هستند و در صورتى كه امان خواهى نويسندگان راست باشد، آنان را عفو نمودم و اگر دروغ باشد از گفته خود استغفار مى كنم و سپس دستور داد آتش افروختند و در حضور تمام افسران و خواص ، خرجين سربسته را با همه محتوياتش در آتش افكندند و سوزاندند و اثرى از نوشته ها باقى نگذاشت .))
نويسندگان نامه از اين كرامت نفس و گذشت اخلاقى به حسرت آمدند از اين كه نوشته ها خاكستر شد و سوءنيتشان براى هميشه مستور ماند و آسوده خاطر گشتند.
آنها هم از عمل خودشان پشيمان شدند و مجذوب فرمانده بزرگوار خويش گرديدند و از روى صداقت و راستى تصميم گرفتند، نسبت به او همواره وفادار باشند.(1)
كرامت نفس اسماعيل بن احمد مدلول كلام على عليه السلام است كه فرموده :
العفو زكاة الظّفر و السُّلوُّ عوضك ممّن غدر؛(2)
((عفو و بخشش ، زكات پيروزى و ظفر است ، از ياد بردن و به دست فراموشى سپردن و تلافى نمودن ، مكر و غدر است .))
از آنچه مذكور افتاد روشن شد كه خلق خوب و حسن معاشرت با مردم در اسلام مورد كمال توجه است و در قيامت ، صاحبان اخلاق حميده ، مشمول رحمت و عنايت خاص حضرت باريتعالى هستند.(3)
1-جوامع الحكايات ، ص 56.
2- نهج البلاغه ، ص 506.
3- شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق ، ج 2، ص 151.
@ranggarang
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 سخنان عجیب مرحوم آیت الله خسروی در مورد ظهور و عظمت امام خامنه ای
🔸 برای مردن عجله نکنید...
از خدا ده سالی عمر طلب کنید تا به ظهور برسید!!
تا در رکاب حضرت حجت علیه السلام شهید شوید...
و این انقلاب را تحت فرماندهی آقا سید علی خامنه ای تقدیم به صاحبش کنید...
شماها بین الطلوعین ظهور و قیام هستید...
این ولی خدا در سال ۱۳۹۷ این مطالب را فرمودند و همان سال وفات کردند.
#دهه_فجر #ایران #مهدی_جان_ایران
@ranggarang
#داستان_واقعی
#آن_پهلوان
#قسمت_یازدهم 🎬:
عمران چیزی از حرفهای آن زن نمی فهمید و توان سخن گفتن هم نداشت اما خوب می دانست که نه این زن مادرش است و نه این کلبه که سقفش از الوار درخت خرماست، آن منزل شاه نشین خودشان است؛ پس بی حال سرش را به طرف دیگر چرخانید، او دوست نداشت در این خانه باشد؛ انگار دلش می خواست به همان بیابان سوزان برگردد و به نزد مادرش و آن پهلوان برود.
زبیده که متوجه ضعف عمران شده بود؛ همانطور که پارچهٔ روی سرش را مرتب می کرد گفت: صبر کن پسرک! درست است که خانهٔ زبیدهٔ تازه عروس، خالی از خوراک است اما الان برای تو هر طور شده پیاله ای شیر فراهم می کنم تا نوش جان کنی و لب به سخن بگشایی؛ تا زبیده بینوا بفهمد با چه کس یا کسانی طرف است.
عمران بی توجه به حرف های آن زن غریبه، به رؤیایی که دیده بود فکر می کرد، به مادرش و آن اشاره...
بی شک مادرش می خواست راه را به اونشان دهد؛ مادر حرف از پهلوانی بی همتا که نور آن را در برگرفته بود می زد؛ اما...اما...عمران پهلوانی جز مرحب بن حارث نمی شناخت.
آری...آری درست است؛ بی شک مادرش هم منظورش«مرحب» بود.
عمران با صدایی که انگار از ته چاه بالا می آمد تکرار کرد: مرحب بن حارث....آن پهلوان و آرام چشمانش را بر هم نهاد تا شاید دوباره به آن رؤیا برگردد.
آخر این دنیا برایش جهنمی بیش نبود؛ دنیایی که کاروانها را غارت می کردند و پدرش را به راحتی آب خوردن سر می بریدند و مادرش در بیابانی سوزان گم می شد؛ برای عمران لطفی نداشت و او آرزو می کرد: کاش وقت حملهٔ راهزنان در پشت آن تپه پنهان نشده بود و در کنار پدرش می ماند و می مرد.
کاش اصلا پدرش هوس سفر به بلاد دیگر به سرش نمی زد! کاش...کاش
در همین هنگام باز صدای آن زن غریبه در فضا پیچید و او را از احوالات خود بیرون کشید.
آن زن به همراه چند زن دیگر وارد اتاق شدند.
پیاله ای شیر در دست او و ظرفی خرما در دست دیگری بود.
عمران وانمود می کرد که خواب است؛ اما جمع پیش رویش انگار برایشان خواب و بیداری عمران مطرح نبود؛ آنان کنجکاو بودند و تشنهْ دانستن.
یکی از زن ها کنار بستر خشک و سفت عمران زانو زد و همانطور که دست هایش را به زیر شانه های تبدار او می برد تا بلندش کند؛ رو به دیگر زنها که او را می پایدند؛ گفت: زبیده راست می گوید؛ لباس تن این پسرک را ببینید؛ کاملا معلوم است ابریشم شاهانه است و بعد لبخندی زد و رو به زبیده ادامه داد: برو خدا را شکر کن که اول راه زندگی و خانه داری، شانس در خانه تان را زده، در این هنگام زنی که ظرف خرما را در دست داشت جلو آمد؛ بقیه را به کناری زد و گفت: اول به داد این طفلک برسید که مشخص است نیرویی در بدن ندارد؛ بعد به فکر اموال کسانش باشید و لااقل به طمع سکه های بی زبان قبیله اش او را زود تیمار کنید که از دست نرود؛ آخر به شما هم می گویند زن؟ عاطفه تان کجا رفته؟ نمی بینید رنگ رخسار این پسرک همانند گچ سفید شده؟!
جمع زنان با شنیدن این حرفها ساکت شد و در این هنگام آن زن جلوتر آمد؛ در کنار عمران زانو زد و همانطور که با مهری مادرانه سر او را به دامن می گرفت؛ دانه ای خرما سوا کرد؛ هسته اش را بیرون آورد و آن را در دهان عمران گذاشت و سپس با اشاره به زبیده، پیاله شیر را گرفت؛ سر عمران را بالاتر آورد و جرعه جرعه شیر را در دهان او خالی می کرد و عمران آرام آرام مشغول خوردن شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
#آن_پهلوان
#قسمت_دوازدهم 🎬:
@
آن روز به شب رسید و انس با دستی پر به خانه آمد.
زبیده که نگهداری از عمران بهانه ای شده بود تا در وراجی های زنانهٔ پیش از مجلس عروسی پسر ابو مروان شرکت نکند و این موضوع او را عصبانی کرده بود؛ با آمدن انس، شتابان از جا برخواست، خلخال نقره دستش که یادگار مجلس عقدش بود را تکانی داد و همانطور که به ظرف خرمای گوشهٔ اتاق اشاره می کرد گفت: چرا اینقدر دیر آمدی؟ انگار تقدیر زبیده شده که هر جا شادی و نشاطی برپاست او نباشد و گلیم بختم را با نداری و غم بافته اند؛ امروز هم که پرستار این طفل شده ام.
انس نگاهش را از صورت زبیده وچشمهای وسمه کشیده اش گرفت و نگاهی مهربان به صورت عمران که بی صدا به آن دو خیره شده بود کرد و گفت: علیک سلام زن، به به میبینم که میهمانمان هم بیدار هست و همانطور که ریسمان روی شانه اش را به طرفی می انداخت ادامه داد: انگار وجود این طفل برای ما برکت شده؛ برو به مجلس شادی ات برس که امروز به اندازه یک ماه پول و سکه نصیبم شد.
زبیده که از شنیدن واژه سکه نیشش تا بنا گوش باز شده بود؛ خنده ای از سرخوشی کرد و با غمزه چشم و ابرو اشاره ای به عمران کرد و گفت: میهمانت سیر سیر است و حالش هم عالی، منتها ما هرچه کردیم لام تا کام حرف نزد؛ انگار این پسرک کر و لال به دنیا آمده؛ حال خود دانی و این تحفه ای که از بیابان ربودی؛ من میرم که بسیار هم دیر شده و با زدن این حرف، از تنها اتاق زندگی اش با انس خارج شد.
انس نگاهش را از رد رفتن همسر جوان و سر به هوایش گرفت و به عمران نزدیک شد؛ کنار بستر او نشست و همانطور که با لبخندی مهربان به او نگاه می کرد؛ با دستان زبرش که در اثر برخورد با خار بیابان زمخت و شیار شیار شده بود؛ موهای پسرک را نوازش کرد و گفت: ببینم پسرم، حالت خوب است؟ می توانی سخن بگویی؟ یادت هست که هستی و از کجا آمدی ؟ پدر و مادر و کسانت کیستند و کجایند و تو را چرا تنها و با آن وضع در بیابان رها شده بودی؟
عمران نگاهی کم جان به انس کرد؛ پلک هایش را روی هم گذاشت و وانمود کرد که خواب است.
انس که نمی دانست به چه دلیل این پسرک حاضر به سخن گفتن نیست؛ سرش را پایین آورد و نجوا گونه در گوش عمران گفت: من می دانم تو هر که هستی مسلمان نیستی؛ چون خودم ستاره داوود را از گردنت در آوردم و پنهان نمودم تا زبیده و خاله زنک های روستا متوجه نشوند و از طرفی میدانم نامت عمران بن سلیمان است چون زیر آن ستاره، این اسم کنده شده بود و میدانم که عمران بن سلیمان باید فرزند یکی از اعیان یهودی باشد؛ حال کافیست فقط تو با اشاره سر حرف مرا تأیید کنی.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❄️در اين شب زيبای زمستونی
✨آرزو می کنم
❄️کلبه ی دلاتون
✨همیشه باشه آروم
❄️شـادی واستون
✨بباره از آسمون؛
❄️مثل "برف و بارون"
✨اموراتتون بر وفق
❄️ مراد مثل چرخ وفلک
✨بشه "گردون"
شبتون قشنگ و آروم ❄️
#شبتون_بخیر_
@ranggarang
بِسمِاللّٰهالرَحمـٰنالرَحیـم
مهربان پروردگارم
شکوفایی روزت را سپاس میگویم
که تاریکی شب را پایان میبخشد
و تاریکی شب را نظاره گرم که هیاهوی روز را سرانجام است؛
روزی را که پیش رو دارم به تومیسپارم
از من انسانی بساز که خودت میخواهی،
تا کاری را انجام دهم که تو میخواهی
به درون قلبم نفوذ کن
و همه ی خشم، ترس و درد درونم را دور کن
روحم را جانی تازه ببخش و ذهنم را آزاد کن
به زندگیم برکت ببخش و ذهنم را روشن کن...
ای مهربانترینم
#سلام_صبحتون_بخیر_
@ranggarang