1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️تصاویر قدیمی از حضور رهبرمعظم انقلاب اسلامی امام خامنه ای در خلیج فارس
@ranggarang
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فرمانده
فرمان بده جان میدهیم👌🌱
@ranggarang
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هشدار آیت الله خامنه ای به ملت ایران...
بر گردن تک تک ماست اگر این تهدید بزرگ را منتشر نکنید
روز قیامت تک تک شهدا یقه من و شما را خواهند گرفت، مطمئن باشید...
آب دستت هست بگذار زمین و منتشر کنید.
واجب ترین کار و حداقل کاری که از دست تک تک ما برمیاد، بیدار کردن مردم است
رسانه دست دشمن است که این واقعیت را پخش نمی کند و نمی گذارد بدست تک تک مردم برسد...
دیدن این فیلم برای فعالان فرهنگی و باغیرت های کشور ضروری و نشر مجدد در فضای مجازی لازم است
#لبیک_یاحسین
@ranggarang
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️چرا ترکیه میخواهد میانجی ایران و آمریکا باشد؟
🔹ایران، آمریکا، اسرائیل و ترکیه… صحنهای که شاید هیچوقت ندیده بودید.
🔹اردوغان چرا وسط تهدیدهای ترامپ به ایران چشم دوخت؟
🔹نقشه امنیتی آنکارا روشن است.
🔹برای دیدن پشتپرده ورود ترکیه به بازی ایران و آمریکا، ویدیو را از دست ندهید.
@ranggarang
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصاویری از آمادگی نیروهای مسلح ایران
@ranggarang
بنر ورودی دانشگاه خلیج فارس، بوشهر برای ناوهای آمریکایی
🔹بنویسید خلیج فارس، بخوانید نیل فرعونیان!
@ranggarang
روایت دلدادگی
قسمت۱۲۹🎬:
سهراب نزدیک آن مرد شد ، مردی که غرق در عبادت بود و چفیه ای بر سر کشیده بود تا رویش را کسی نبیند.
مردی که مانند تمام مردان عرب، عبایی بر دوش انداخته بود و لرزش شانه هایش نشان از گریه و راز و نیازش به درگاه خدا می داد.
سهراب کنار او با احترام و متواضعانه زانو زد و در حالیکه صدایش از شوق می لرزید گفت : س...س...سلام علیکم...الوعده وفا...فرمودید برای دیدارتان به مسجد سهله بیایم ، آمدم .
براستی تو کیستی؟ فرشته ای هستی که از آسمان بر زمین نازل شدی؟ یا بشری هستی که از فرشتگان آسمان هم برتری ؟ به خدا قسم؛ که از وقتی شما را دیده ام ، حتی یک لحظه چهرهٔ زیبایتان از پیش چشمم ، بیرون نرفته....شما چه کردید با دل سهراب؟ الان تمام دل و وجود این بنده سراپا تقصیر پر است از عشق شما ، نیت کرده ام که از این به بعد غلام حلقه بگوشتان باشم...تو را به خدا قبول کنید و مرا از اینجا نرانید...براستی که سهراب هیچ کس و کاری ندارد...هیچ صاحبی ندارد...بیا وکس و کار این دربه در بشو ،بیا و صاحب این غلام بینوا بشو.....سهراب از هرم عشقی که بر دلش افتاده بود ،سخن ها می گفت و شیرین زبانی ها می نمود که ناگاه مرد پیش رویش ،چفیه را از سرش کشید و وقتی که سهراب رخسار اشک آلود مرد پیش رویش را که پیرمردی نورانی بود ،دید. متوجه شد که اشتباه کرده...
پیرمرد نورانی دست سهراب را در دست گرفت و گفت :کیستی جوان؟ مرا با که اشتباه گرفته ای؟ چه کسی تو را به اینجا دعوت کرده؟ سخنانت رنگ و بوی عشقی الهی می داد، مخاطب این سخنان کیست که تو را اینچنین مجنون کرده؟
سهراب که با دیدن چهره پیرمرد در بهت فرو رفته بود ،با شنیدن این سخنان از حالت بهت و شگفتی اش بیرون آمد و از جا برخواست و مانند انسانی دیوانه دستانش را از هم باز کرد و دور تا دور مسجد می گشت و با آخرین توان فریاد میزد : آخر کجایی ای فرشتهٔ زیبا که زیباترین مخلوق خدا در چشمم آمدی؟ توکیستی و کجایی ای مرد خدا که جانم را نجات دادی و دلم را به اسارت خود درآوردی؟ مگر خودت امر نکردی که برای دیدارت به اینجا بیایم...خوب من آمده ام....تو کجایی؟؟ به خدا قسم که نیم روز است ،حالم دگرگون است...یعنی تو حالم را دگرگون کردی...نامت را نمی دانستم ، اما چنان در نظرم مهربان آمدی که مهرت چون مهر پدری دلسوز بر جانم نشسته، کجایی ای مهربان ترین پدر....به خدا سهراب به طلب تو آمده ...من...من راهزن بودم ...من قصد تاراج آن گنجینه را داشتم ، اما تا تو را دیدم تمام گنجینه های عالم جلوی چشمم رنگ باخت...من دیگر نه گنج می خواهم...نه خواهان اصالتم هستم که ببینم کیم و چیم و نه حتی آن دخترک زیبا رو را می خواهم... چون من اینک، اصالتم را یافته ام...من پدرم را یافته ام....من گنجم را یافته ام....من عشقم را یافته ام....من صاحبم را یافته ام...
سهراب همانطور بی امان، حرفهای دلش را به زبان می آورد و غافل از این بود که حرف او حرف این جمع غمزده و عزیز گم کردهٔ پیش رویش هست، همگان از هرم آتش درون سهراب که بی شباهت به آتش افروخته دل آنان نبود ، می گریستند...
و نگهبان پنهانی حاکم تمام این حرکات و حرف ها را ثبت می نمود تا به عرض حاکم کوفه برساند.
ادامه دارد...
📝به قلم :ط_حسینی
@ranggarang
روایت دلدادگی
قسمت ۱۳۰🎬:
کاروان زائران کربلا بیش از یک ماه بود از بیرجند حرکت کرده بودند، بیش از یک ماه از آغاز سفر می گذشت و فرنگیس همراه عبدالله و ننه صغری ،زائر مزار شریف شهید کربلا شده بود ، درست است گه گاهی سایه هایی از گذشته در ذهنش جلو می آمد ، اما در حد سایه ای مبهم بود و او هنوز به واقعیت و حقیقت وجودی خودش واقف نشده بود.
ننه صغری هر روز بیشتر از قبل دلبستهٔ این دخترک زیبا می شد.
او حالا کاملا می فهمید که این دخترک با دخترش جمیله تفاوت های زیادی دارد.
این دخترک زیبا ، خالی روی گونه داشت که جمیله نداشت ، اوسواد خواندن و نوشتن داشت و وقتی برای اولین بار قران به دست گرفت و مشغول تلاوت ان شد ، چشمان ننه صغری و عبدالله از تعجب بیرون زده بود و ننه صغری خوب می دانست که جمیله از قران فقط سوره حمد و توحید را بلد بود که در نمازش می خواند و وقتی قرآن به دست می گرفت ، تلاوتش را نمی دانست و فقط بوسیدن آن را بلد بود و هزاران تفاوت دیگر که هر چه زمان می گذشت ، خود را بیشتر و بیشتر نشان می داد.
دیشب وقت نماز مغرب ، سرکاروان تمام زوار را دور هم جمع کرده بود وگفته بود که رسم و راه این کاروان ، به این طریق است که ابتدا به نجف اشرف و حرم مطهر مولا علی علیه السلام ، مشرف می شوند و ده روز در آنجا اقامت دارند و پس از آن راهی کربلا می شوند و حالا کاروان قصه ما تا رسیدن به نجف راهی نداشتند ...
فرنگیس سوار بر الاغ به دوردست ها خیره شده بود که ناگهان از پشت سرشان گرد و خاکی بر هوا شد و صدای سم اسبهایی که بی مهابا می تاختند به گوش کاروانیان رسید.
سر کاروان هراسان خود را به انتهای کاروان رسانید و زیر لب زمزمه کرد: لعنت بر دل سیاه شیطان...گمانم به کمین راهزنان گرفتار شدیم...
ادامه دارد...
📝به قلم :ط_حسینی
@ranggarang