10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨اثر عجیب قضا شدن نماز صبح
🎙«حجـت الاسـلام اسـتاد رفیـعی»
@ranggarang
🔻میدونستین کل اورانیوم غنی شده ۴۰۰ کیلویی که میگن در یک دبه ۲۰ لیتری جا میشه؟
🔹و بازم جالبه بدونید درسته که ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم ابعاد کوچکی داره . ولی حمل و نقلش به این راحتی ها نیست باید با سرعت کم و با احتیاط انجام بشه.
🔸و با این مقدار اورانیوم(البته اگر بالای ۹۰ درصد باشه) میشه تا ۱۰ تا بمب اتمی ساخت.
@ranggarang
🔴مذاکره رو اینجوری روایت کنید
درست و دقیق!
🔥نه اونجوری که ترامپ دروغگو تعریف میکنه!
@ranggarang
سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس:
ترامپ دروغ میگه، ما یه ذره هم از خطوط قرمزمون کوتاه نیومدیم، ترامپ تا دید از لحاظ نظامی قرار نیست به جایی برسه، ترسید و حقوق ملت ایران رو قبول کرد.
والا!وگرنه مگه نمیگفت اورانیوم مارو با بمباش زده؟
پس چرا دوباره دنبال همون اورانیوم میگرده؟😂
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
@ranggarang
34.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥🚨 برای اولین بار انتشار تصاویری
خاص از رهبر انقلاب و حمله موشکی به اسرائیل
در نماهنگ هوش مصنوعی #فرمانده_کل_قوا
@ranggarang
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ۵ هزار داوطلب عراقی برای دفاع از ایران اعلام آمادگی کردند
🔰 نزدیک به ۵ هزار داوطلب در استان دیالی عراق طی بیانیهای اعلام کردند برای پشتیبانی از الحشد الشعبی و جمهوری اسلامی ایران آماده بوده و با مداخله آمریکا در امور ایران قاطعانه مخالفند
@ranggarang
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 برخورد خشن پوتین با مدیران کاسب یا بیکفایت❗️
وزیر راه روسیه، یک پروژهای را تعریف کرد درحالی که ردیف بودجهای نداشت. پوتین از او پرسید چطور این کار را جلو میبری؟ پاسخ داد با پول شرکت خودم و بعد...
@ranggarang
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنازم به رهبر عزیز و فرزانه و فهیمی که چنین مسئولان شبیه مجسمه ی ابوالهول را سکه ی یکپول کرده اند .
حالا بازهم بگویید که رهبری فرموده اند تحت هر شرایطی از دولت و رئیس جمهور حمایت کنید !!
@ranggarang
#آن_پهلوان
#داستان_واقعی
#قسمت_پانزدهم
انس! عمران را بر شتر عاریتی که از یکی از آشناها قرض گرفته بود؛ نشاند و همراه کاروانی که از روستا می گذشت و رهسپار مدینه بود؛ شد.
زبیده! خوشحال از اینکه بعد از بازگشت همسرش، سکه های ناب طلا را لمس می کند و زندگی اش زیرو رو خواهد شد؛ به بدرقه همسر و میهمان نورسیده اش آمده بود و همسرش نیز به امید دیدن روی رسول خدا صلی الله علیه وآله که انتهای آرزویش بود؛ لبخند به لب آورده بود و برای زبیده دست تکان میداد.
عمران سوار بر شتر، یاد چند روز پیش افتاد و صحنهٔ کشته شدن پدرش و فرار مادرش در ذهنش جان می گرفت.
کاروان آرام آرام حرکت کرد و از روستا بیرون رفت .
پیش رو، بیابانی سوزان با شن های داغ و روان و آینده ای نامعلوم بود.
برای عمران همه چیز سکوت محض بود؛ او غرق افکار و غصه هایش بود و نه صدای زنگوله های چهارپایان و نه حرف ها و سخنان اطرافیان، هیچ کدام از آنها او را از عالم خود بیرون نمی آورد.
عمران غرق افکار خود بود و شتری که افسارش را انس به دنبال خود می کشید؛ نزدیک شتری دیگر که محملی زیبا بر آن نهاده بودند شد.
مردی که افسار شتر را به دست داشت؛ مشغول صحبت با پیرمردی بود که عصا زنان او را همراهی می کرد.
انس سرشار از هیجان بود و برای آرام کردن افکارش به سخنان آن مرد گوش می کرد.
مرد جوان صدایش را آرام تر کرد و رو به پیرمرد گفت: ابوزهیر! درست است که ارباب من، ثروتی بسیار زیاد و افسانه ای دارد؛ اما اربابی دست و دلباز است و از زمانی که به خدمت او درآمده ام با چشم خود دیده ام که همیشه به فقرا و در راه ماندگان کمک می کند؛ مردی بسیار مؤمن که ایمان او به رسول خدا، ایمانی قلبی و عمیق است؛ نه ظاهری و زبانی و... گمانم این مسافری هم که بر شتر نهاده ایم، مورد توجه ایشان قرار گرفته است. در این هنگام مرد جوان صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد: من فکر می کنم این زن زیبا از آشناهای ارباب است؛ چرا که نه تنها دستور داد تا او را تیمار کنیم؛ بلکه می خواهد او را به مدینه برساند و گمانم در سرای خود جای دهد.
انس با شنیدن سخنان آن مرد جوان، دانست که آنها هم مثل او گمشده ای در بیابان یافته اند اما اصلا به ذهنش خطور نکرد که شاید بین آن گمشده و این گمشده، رابطه ای وجود داشته باشد.
مرد جوان سخن می گفت که ناگاه صدای نالهٔ ظریفی از داخل محمل بلند شد؛ صدا به گوش عمران رسید و او را از عالم غصه هایش بیرون کشید.
عمران با شنیدن آن ناله، احساساتی عجیب به او دست داد؛ چشم به پارچه های مخملین محمل دوخته بود که ابو زهیر به آن مرد جوان گفت: وردان! این زن را چه می شود؟
وردان شانه ای بالا انداخت و شتر را از حرکت بازداشت و سعی در نشاندن شتر داشت تا بفهمد مسافر غریبه اش چرا این چنین ناله می کند.
و انس بی توجه به حال دگرگون عمران که همچنان خیره به آن شتر بود؛ پیش میرفت و از آنها فاصله می گرفت.
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
#آن_پهلوان
#داستان_واقعی
#قسمت_شانزدهم
زبیده گوشهٔ اتاق خشت و گلی اش نشسته بود و همان طور که علفهای تازه را با هاون سنگی بهم میکوفت تا ضمادی برای سر زخمی بیمارش درست کند؛ از زیر چشم نگاهش به زن زیبای پیش رویش بود که گویا در عالم بیهوشی و بی خبری به سر میبرد و گهگاهی ناله ای میزد؛ زنی زیبا که در رختخوابی ابریشمین خواب بود؛ او با خود فکر می کرد؛ براستی ترکیب این اتاق و زندگی فقیرانه با آن رختخواب زیبا و نرم و ابریشمی با هم جور در نمی آمد.
زبیده دعا می کرد؛ کاش وقت رفتن این رختخواب زیبا را به جا گذارند.
او علفهای له شده را بیرون آورد و با داروهایی که برای زخم معمولا استفاده می کردند؛ مخلوط کرد و همان طور که پارچهٔ سفید و تمیزی را که در دستان کنیزک بود میگرفت؛ کنار بستر آن زن نشست و مشغول ضماد گذاشتن شد و در حین کار، زیر چشمی به کنیزک که مشخص بود سن و سال زیادی ندارد نگاهی انداخت؛ حس کنجکاویش تحریک شده بود و می خواست بداند که این زن کیست و چرا به این روز افتاده؟!
پس گلویی صاف کرد؛ پارچه دستش را روی مرهم سر زن گذاشت و گفت: شکر خدا که تبش پایین آمده؛ اما هنوز بدنش داغ است.
کنیزک بدون اینکه حرفی بزند؛ سری تکان داد و زبیده ادامه داد: ببینم این زن کیست؟ آیا همسر اربابتان است؟ و چون جوابی نشنید ادامه داد؛ چرا و چگونه این بلا به سرش آمده؟
کنیزک که نگاه خیره زبیده را دید؛ شانه ای بالا انداخت و گفت: او همسر ابو جنید نیست؛ من نمی دانم اوکیست، اصلا هیچ کس نمی داند او کیست، فقط ارباب میداند چه کسی هست؛ آخر ما او را در بیابان یافتیم و در حالیکه بر زمین افتاده بود و بیهوش بود .
در آن کاروان، ابو جنید تا چشمش به این زن افتاد دستور داد در محملی آرام او را تیمار کنیم و پس از بهوش آمدن بر بالینش حاضر شد و هیچ کس متوجه نشد آن زن به ارباب چه گفت؛ فقط می دانیم که هر چه هست گویا از بزرگان هست و ارباب هم بسیار احترامش را دارد و این زن برای ابو جنید آنقدر مهم بود که کاروان تجاری را برای خاطر او به این کوره ده کشاند.
زبیده که از شنیدن حرفهای کنیز به مقصودش نرسیده بود؛ کاسه ای را که خونابه در آن بود به دست او سپرد و گفت: بگیر! بگیر این کاسه را و کمتر حرف بزن؛ برو پشت خانه داخل صحرا ، خالی اش کن و بیا.
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
#نماز_شب
💠آیت الله بهجت (ره)
🔸در تعبدیات کوه کندن (کار دشوار طاقت فرسا) از ما نخواسته اند سخت ترینش نماز شب خواندن است که در حقیقت تعیین وقت خواب است نه اصل بی خوابی.
🔸 [پس] نیم ساعت زودتر بخواب تا نیم ساعت زوددتر بیدار شوی. آیا می ترسی اگر بیدار شوی دیگر خوابت نبرد و بمیری؟ اگر خواب بمانی در خواب هم ممکن است بمیری.
📚کتاب هفتصد نکته، 2/17
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم
@ranggarang