بسمالله الرحمن الرحیم
➕️برای کوچکترین شهید
تو قبل از متولد شدنت چه کردی بودی مجتبی؟ چه کرده بودی که نامت را به نشانه بیعت همنام رهبر عزیز ما انتخاب کردند؟ مادرت در کدام روضهها برای شیرخواره اباعبدالله و دختر سه سالهاش گریسته بود؟ خونِ در رگهای نازکت از کدام چای روضه جوشیده بود؟
تو از کدام اشکها متولد شده بودی؟ تو خود اشکی مجتبی... تویی که چشمهای خشک و دلهای سنگین مارا پاک کردی و از گونههایمان غلتیدی تا شرمندهتر نشویم. اگر تو نبودی، اگر زندگی کوتاهت نبود، اگر در سیل مواج مردم روی دستها نمیچرخیدی و پدرت تو و خواهر سهسالهات را مقابل همه روی دست نمیگرفت. اگر روضه مصور ما نمیشدی ما با روی سیاهتر و دلی سنگینتر به خانه برمیگشتیم. تو به ما آبرو دادی مجتبی. ما به تو مدیونیم.
_ از مجموعه لالهها
شماره ۳
رنج در رنج
@ranjdarranj
فایل پوستر کوچکترین شهید:
https://ble.ir/ranjdarranj/3000513501499869001/1774215224150
چه عکسهایی اسماعیل...
https://ble.ir/ranjdarranj/-2518700492746578918/1774218649774
هدایت شده از توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم
این روزها درباره کشمیر زیاده می شنوید؛ می بینید که مردم فقیر کشمیری قلک ها ، طلاها و ظرف ها خانه هایشان را برای کمک به ایران اهدا می کنند...
به حق به کشمیر ایران صغیر گفته می شود که با جمعیت حدودا ۱۵ میلیونی اش یک ایران کوچک مومن شیعه است در شمال هندوستان هندو مسلک.
سرباز روح الله رضوی _ نویسنده کتاب از کشمیرتا کاراکاس_ را هم قطعا می شناسید؛ کسی که هر شب در شبکه خبر اجرا می کند؛ با کارشناسان جنگ را تحلیل می کنند.
پدرش به عشق خمینی کار و کاسبی اش را در کشمیر رها کرد و آمد قم و مقیم شد و اسم فرزندش را هم " سرباز روح الله " گذاشت. یعنی اسمش در شناسنامه سرباز روح الله است و نام خانوادگی اش رضوی...
کشمیر و ما ادراک کشمیر؛ حقیقتا خداوند می تواند در روز قیامت همین اهالی کشمیر را بر ما حجت قرار دهد؛ چطور آنان در آن وضعیت مالی و زندگی و زیر فشار شدید دولت هندو مسلک هند این گونه بر خمینی و خامنه ای و انقلاب عشق می ورزند بی آن که او را دیده باشند.
حسین مولوی
@molavihossein
➕️ دستِ کوچکِ تو پرچم ایران من است...
نوزادان ایران هم امروز سهمی دارند در مقاومت. کودکان ما در خیابان جان میدهند برای مقاومت. نهالهای کوچکمان، جوانههای نورَسمان سروهای رشیدی شدهاند و با جریان تاریخ حرکت میکنند. کاش خدا پردهها را از مقابل چشمان آنهایی که نمیبینند هم کنار بزند. از خون تو خجالت میکشم اما به تو افتخار میکنم. دست کوچک تو پرچم ایران من است.🇮🇷
_ از مجموعه لالهها
شماره ۴
رنج در رنج
@ranjdarranj
فایل پوستر پرچم ایرانِ من
https://ble.ir/ranjdarranj/4677938778008634180/1774301210163
بسم الله الرحمن الرحیم
سال ۱۴۰۵ را با سر زدن به خانه شهدا آغاز کردیم. درود خدا به کسی که این ایده را مطرح و پیگیری کرد. اولین خانه متعلق به خانواده شهید فریده سادات سیدی بود. مادرِ خانواده پنج نفره دهقانی.
دفعه اولی بود که در خانهای پا میگذاشتم که تازه شهید داده است. نمیدانستم چه کنم، تسلیت بگویم؟ مگر شهید تسلیت میخواهد؟ تبریک بگویم؟ آخر همهمان لباس سیاه بر تن داریم چطور بگویمش؟ چقدر سخت بود حرف زدن. من که حتی به سختی میتوانستم حتی سرم را بالا بیاورم.
مادر فریدهسادات خانم میگفت دخترم خیلی بامحبت بود. هم نسبت به شاگردانش و هم نسبت به دوست و فامیل و آشنا. خواهرش هم میگفت فریدهسادات خیلی از خودش برای دیگران مایه می گذاشت. مادر گفت به خاطر همین محبتی که داشت کل فامیل و آشنایان دارند برایش می سوزند. میگفتند آقا اسماعیل هم برای خانوادهش عزیزتر از بقیه بود به خاطر رفتار و کردارش. آنقدر به بچههای خواهرش رسیده بود که بعضا او را بابا صدا میزدند!
از شیرینزبانی و شیطنتهای محمدپارسای هفتساله که میگفتند و لبخند میزدند، میتوانستم تصور کنم که در این خانه این طرف و آن طرف میرود و سوالهای بامزه میپرسد.
حال محمدحسین را پرسیدیم. به قول خودشان تنها یادگاری که برایشان به جا مانده. حالا تمام امیدشان به بهتر شدن حال او بود. حرفهای دیگران در مورد او در گوشم تکرار میشد. تصمیمات و نسخههای خودسرانه آنها برایش که اگر فلان شود بهتر است یا اگر بهمان شود حداقل رنج نمیکشد... در حالی این خانواده به زندگی نازک این بچه دل بستهاند و دلخوشیشان این است که قد کشیدنش را ببینند. کاش جز خیر برایش پیش نیاید و خدا خودش مراقبش باشد. از روحیات او و نگرانیشان برایش گفتند. تمام غصهام این است که میگفتند محمدحسین آرام و مظلوم است. برعکس محمدپارسای شرّ و شور روحیه حساستری دارد و درونریزتر است. همه دعاهایم را برایش روانه میکنم که دلش آرام شود و عاقبتش بخیر.
مهدیه به اینجای صحبت که رسید گفت نگران نباشید شهدا خودشان هستند. آنها راه را برایش هموار میکنند انشاءالله. ما این را در خانه خودمان حس کردیم. مادر من هم فرزند شهید است...
از فاطمه حرف زیادی زده نشد تنها چیزی که از او دیدهام همکلاسیهایش بودند که در تشییعش با صدای بلند گریه میکردند و در جمعیت حرکت میکردند. مسیر طولانی را پشت سرشان رفتیم. با جمع متفاوت بودند و با عکس سه در چهار کارنامهای که از فاطمه در دست داشتند از دور هم میتوانستیم تشخیص دهیم که همکلاسیهای او هستند. قلبمان برایشان درد گرفته بود. معلوم بود اولین بارشان است که در تجمع میآیند. وقتی جو به سمتی میرفت که جمعیت شعار مرگ بر وطن فروش خائن میدادند نگرانشان میشدیم اما دیدم آنها محکمتر از آنچه که فکر میکردم این شعار را فریاد میزنند!
دلم میخواست بدانم فاطمه برایشان چطور دوستی بوده که اینطور آنها را تا اینجا کشانده. وقتی در خانه شهید بودیم دلم میخواست بیشتر در هوای آنجا تنفس کنم شاید این نفسها کمی در من اثر کند. حاج خانم میگفت دلم نیامد که کنار هم نباشند برای همین گفتم همان قم دفن شوند هر چند خیلی برایم سخت میشود. خود فریدهسادات هم خیلی قم را دوست داشت. خواهر شهید گفت وقتی سر مزارش رفتیم دلمان گرفت که اینها اینجا غریبند و کسی نمیشناسندشان تا سر مزارشان بیاید. کمی که ماندیم دیدیم خیلیها میآیند و میروند و حتی میگویند بیایید خانه ما بمانید یا اگر میخواهید مهمان دعوت کنید اینجا خانه ما هست و... اینها خودش خیلی برایمان آرامشبخش بود.
اگر خدا عمری به من دهد و به زندگی عادیتری برگردم، انشاءالله بعد از این هر هفته پیششان میروم. البته شهید که غریب نمیماند...
مادر فریدهسادات خانم را بوسیدیم و خواستیم دعایمان کنند میگفت من کوچک شما هستم. هی شرمندهتر میشدم. تا بیرون بیاییم تقریبا ذوب شده بودم اما بسیار راضی و خوشحال از دیدن این خانواده. انشاءالله که برکتش دامنمان را بگیرد و دیدارهای بعدی را به دنبال داشته باشد.
باز هم از دیدارهای دیگر باخانواده شهدا خواهم نوشت اگر خدا بخواهد...
۳ فروردین ۱۴۰۵
رنج در رنج
@ranjdarranj
رَنْجبَرْ
بسم الله الرحمن الرحیم سال ۱۴۰۵ را با سر زدن به خانه شهدا آغاز کردیم. درود خدا به کسی که این ایده
محمدحسین هم به خانواده شهیدش پیوست...
رنج در رنج