eitaa logo
𝘙𝘢𝘯𝘵𝘪𝘱𝘰𝘭𝘦 𖦹
234 دنبال‌کننده
562 عکس
304 ویدیو
0 فایل
کانالم رندوم‌تر از خودم من @Springs8 ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1qydrh7&btn=𖦹
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘙𝘢𝘯𝘵𝘪𝘱𝘰𝘭𝘦 𖦹
بچه ها من خیلی رندوم با کسایی که بهار اسمشونو گفت برای پارتی و کارایی که بهشون داد یه سناریوی عجیب ن
سناریو: "عملیات غیرممکن: پارتی بهار" مکان: خونه‌ی بهار❌️ میدان جنگ✅️ شخصیت‌ها: بهار: میزبان فداکار (و نگران برای دیوارهای خونه) هینا: مدیر برنامه (دیوارا بخاطر ایشون داره میریزه) مکس: طراح تم (که کلا تو یه دنیای دیگه‌ست) آرتمیس: سرآشپز مسلح به کپسول آتش‌نشانی هری: دیجی (که فقط دنبال رقصیدنه) پارسا: مسئول تدارکات (که خوراکی‌ها رو به مقصد نمی‌رسونه(خودش میخوره)) سوین: مسئول هدایا (و کسی که همه رو به جون هم می‌ندازه(مثل عروسیا)) آیلین: سخنران و مسئول خنده (که خودش از خنده جر میخوره)
فضای خونه به شدت شلوغه. هینا با یه دفترچه یادداشت وسط سالن داره دستور میده.(کار همیشگی هینا) هینا: "آقاااا! هری! هری! اون آهنگ رو بذار کنار، فعلا باید بریم سراغ هماهنگی تم! مکس؟ کجایی با اون تمِ فضایی‌ت؟" مکس: (با یه نقاب عجیب مثل مهمونی بالماسکه): "هینا، درک نمی‌کنی! تم پارتی ما "تریاک در مریخ" ئه! دارم با کاغذ کادوها دیوارها رو می‌پوشونم!" بهار: (از آشپزخونه داد میزنه): "مکس، اگر اون کاغذها رو به رنگ‌ دیوار من بزنی، خودم میام با همون کپسول آرتمیس می‌افتم دنبالت!" آرتمیس: (با دستکش فر و یه کپسول آتش‌نشانی بزرگ که روی دوششه): "بهار نگران نباش! من اینجا مستقرم! فقط کافیه یه ذره دود از اون قابلمه بلند بشه، من عملیات رو شروع می‌کنم!"
پارسا: (درحالی که داره چیپس‌ها رو یواشکی می‌خوره): "بچه‌ها، تدارکات یه ذره افتِ موجودی داشته… یعنی… خب چیپس‌ها خیلی وسوسه‌انگیز بودن!" هینا: "پارسااااا! اون چیپس‌ها سهمِ مهموناس! بهار، توروخدا اینو بیرون کن از آشپزخونه!" سوین: (وارد میشه و یه جعبه بزرگ دستشه): "هینا، لیست هدایا رو دیدم. پیشنهاد می‌کنم مهمونا خودشون کادوهاشون رو بدن، ما فقط نقش دریافت‌کننده رو داریم. ضمنا، آیلین کجاست؟ الان وقت سخنرانیه.." آیلین: (از اون طرف اتاق با خنده): "سوین، نمی‌تونم! هری داره آهنگِ خراب پخش می‌کنه، همه‌مون داریم ریسه میریم!"
هری: (درحالی که با هدفون داره رقصِ پا می‌کنه): "آقا جو، جوِ پارتیه! من باید اول خودم انرژی بگیرم تا بتونم دیجی باشم!" بهار: (با ملاقه میاد بیرون): "من این همه زحمت کشیدم، آرتمیس عزیزم کپسول به دست مواظبه آشپزخونه‌ست، مکس دیوارها رو کرده فویل آلومینیومی، اونوقت شما دارید وسط پذیرایی پارتی می‌کنید؟ وظایف کو؟" (خشم بعو)
آرتمیس: "بهار، من با این کپسول، حس قهرمان‌های فیلم رو دارم! اصلا بذار یه تیکه مرغ بسوزونم تا یه صحنه‌ی درام درست کنیم..." هینا: (در حالی که سرش رو گرفته و تلاش می‌کنه نخنده): "من اشتباه کردم مدیر برنامه شدم… باید می‌رفتم جای هری دیجی می‌شدم و کلا به هیچی فکر نمی‌کردم!" (ناگهان صدای انفجار کوچیکی از آشپزخونه میاد و همزمان موسیقی تندی پخش میشه) همه: "آرتمیسسسسس!" آرتمیس: "نگران نباشید! من آمادم!" (آیلین از خنده روی مبل ولو میشه و مکس شروع می‌کنه به عکس گرفتن از این وضعیت آشفته)
(آرتمیس با یه حرکت رزمی، کپسول آتش‌نشانی رو می‌کوبه زمین، اما فقط یه کوچولو دود سفید از قابلمه‌ی بهار بلند شده بود که بیشتر شبیه جلوه‌های ویژه کنسرت‌ بود تا آتیش‌سوزی!) پارسا: (با دهن پر از پفک): "بچه‌ها، فکر کنم این دودی که آرتمیس راه انداخته، تم مریخی مکس رو کامل کرد! الان دقیقا وسطِ کهکشانیم!" مکس: (با ذوق گوشی‌اش رو درمیاره): "واااای آره! نور آبی دکوراسیون با این دود ترکیب شده، عالی شد! هری، اون آهنگ “Mikrokosmos” رو بذار، این فضا دقیقا همون‌جوری شد که باید می‌بود." هری: (هدفون رو میذاره کنار و آهنگ رو عوض می‌کنه. فضای خونه ناگهان تغییر می‌کنه. نورها ملایم‌تر میشن): "باشه بابا… تسلیم! اینم از این."
سوین: (که تا الان داشت با هدایا بازی می‌کرد، آروم میشه و نگاهش به جمع دوستانش می‌افته): "می‌دونید… شاید مهمونی عالی‌ای نباشه، ولی واقعا… کنار همیم." آیلین: (دیگه از خنده ولو نیست، نشسته کنار بهار و یه نفس عمیق می‌کشه): "بهار؟ برای همین بود که اصرار داشتی همه‌مون باشیم، نه؟ که فقط برای چند ساعت از دنیای جدی درس و فشار بیایم بیرون و فقط… خودمون باشیم." بهار: (در حالی که پیشبندش رو باز می‌کنه، لبخند میزنه): "دقیقا. چون می‌دونستم فقط شماها می‌تونید این خونه رو هم به آتش بکشید و هم تبدیلش کنید به قشنگ‌ترین جای دنیا..."
هینا: (دفترچش رو میبنده و میذاره روی میز. دیگه خبری از استرس مدیریت نیست): "بچه‌ها… می‌دونید چیه؟ لیست رو نگاه کردم. هیچ‌کدوم از اون وظایفی که نوشته بودم درست پیش نرفت. پارسا خوراکی‌ها رو خورد، آرتمیس آشپزخونه رو به مرز انفجار برد، ولی… این بهترین پارتی عمرم بود." (همه آروم میشن. هری صدای آهنگ رو کم می‌کنه. سکوت شیرینی سالن رو پر می‌کنه که فقط با صدای ملایم موسیقی پر میشه.) هینا: "راستش، همه‌ی این برنامه‌ریزی‌ها بهونه بود. ما همه‌مون اینجا بودیم تا فقط یادمون نره که با وجود تموم سختی‌های مسیر و اهدافِ بزرگمون، یه جایی برای رها شدن داریم. برای بخشیدن قلب‌هایی که دوباره تپیدن را به یاد بیاورند." (آرتمیس، کپسول رو همون‌جا رها می‌کنه و با لبخند میاد کنار بقیه. مکس، گوشیش رو میذاره کنار تا فقط لحظه رو زندگی کنه و بهار، همه‌شون رو دعوت می‌کنه به یه دورهمی واقعی.)
در حالی که همه در سکوت مطلق و فضای معنوی آهنگ، غرق شده بودن و هینا داشت اون جمله‌ی عمیق رو میگفت، یهو صدای عجیبی از بالای سقف میاد… تالاپ! تولوپ! تالاپ!🤣🤡) پارسا: (با چشم‌های گرد شده): "این صدای چیه؟ مگه خونه‌ی بهار طبقه‌ی آخره؟ نکنه جن‌ها هم عاشق آهنگ شدن؟" بهار: (لبخند ملیح) "من… من یادم رفت بگم… اون انباری سقف کاذب، یه ذره… اوه اوه!" (ناگهان سقف کاذب بالای سر مکس و سوین میشکنه و یک کیسه بزرگ پر از… پاپ‌کورن و چند تا عروسک خرس بزرگ که معلوم نیست از کجا اومدن، مستقیما می‌افته روی سر مکس و سوین! پودر سقف کاذب هم همه جا رو میگیره و شبیه صحنه‌ی فیلم‌های هندیه که قهرمان یهو از وسط گرد و خاک میاد بیرون...)
آرتمیس: (کپسول آتش‌نشانی رو برمی‌داره): "حملههههه! سقف ریخت! دشمنا از بالا نفوذ کردن!" (آرتمیس اشتباها ضامن کپسول رو می‌کشه و یه فواره‌ی غول‌آسای پودر سفید میپاشه مستقیم سمت صورت هری و هینا و بهار!) هری: (درحالی که کلا سفید شده و شبیه روح شده): "آرتمیس! داری چیکار می‌کنی؟! من دارم خفه میشم!" هینا: (که حالا شبیه بابانوئل پودری شده، با چشم‌های بسته): "آرتمیس… این کپسول لعنتی رو… خاموش… کن!" بهار (عینک سفید شده‌ش رو تمیز می‌کنه) : "بچه‌ها تم واقعی کپسول آتش‌نشانی بود.." مکس: (که زیر خرس‌ها دفن شده، فقط دستش از زیر پاپ‌کورن‌ها بیرونه و با صدای خفه میگه): "بچه‌ها… تم تریاکی… به “تم برف و پاپ‌کورن” تغییر پیدا کرد! خیلی هنری شد!" (هینا میخواست بگه لعنت بهت چرا انقدر مثبت نگری)
آیلین: (از شدت خنده دیگه نمی‌تونه نفس بکشه، افتاده کفِ زمین و با مشت می‌کوبه به فرش): "وای… وای… این… این فیلم هندی نیست، این کمدی سیاهه! بهار! کل خونه رفت هوا!" بهار: (با ملاقه تو دست، وسط این همه پودر سفید و پاپ‌کورن، مات و مبهوت ایستاده): "من فقط گفتم مهمونی بگیرید… نگفتم بازسازی خونه رو بندازید گردن من!" پارسا: (درحالی که یه دونه پاپ‌کورن از رو پیشونی هری برمی‌داره و میخوره): "آقا این پاپ‌کورن‌ها خیلی خوشمزه‌ن، حیف شد افتادن رو زمین!" (یک دفعه آهنگ با صدای خیلی بلند شروع میشه و همه در حالی که شبیه گچ‌کارها شدن، وسط اون خراب‌کاری شروع می‌کنن به بندری زدن و رقصیدن غیرمتعارف!)
هینا: (درحالی که سعی می‌کنه پودرها رو از صورتش پاک کنه، با خنده میگه): "خب… انگار مریخ ما یه ذره کثیف‌کاری داشت! ولی بیخیال… بیاید ادامه بدیم، این بهترین شب عمرمونه!" (و همون‌جا، وسط پودرهای سفید و پاپ‌کورن‌ها، هینا با یه لبخند شیطنت‌آمیز به بقیه نگاه می‌کنه و میگه): "واقعا که… برای بخشیدن قلب‌هایی که دوباره تپیدن را به یاد بیاورند، انگار لازم بود اول سقف خونه روی سرشون آوار بشه تا یادشون بیاد قلبشون داره می‌تپه.."