هدایت شده از ☆𝕄𝕖𝕝𝕚𝕣𝕒☆
دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه میدهند.
باغ هر سال در بهار سفید و صورتی میشد، درخت ها لباس شکوفه میپوشیدند و باد، مهمانِ بی ادب فروردین ماه، با آنها شوخی میکرد.
در این جشن پر سر و صدا، درختی کنار دیوار ترک خورده تر از خودش، ایستاده بود و شکوفه نداد.
در این بازیِ لجبازی، فقط او بود که درد میکشید. شاخه هایش دیگر به آسمان بهار اعتماد نداشتند. چوب تنه و برگ های پیر زمستان را به خاطر داشتند. یک زمستان طولانی، برف آنقدر سنگین بود که صدای شکستن خودش را هم نشنید. هیچ باغبانی نیامد..هیچ دستی شاخه های خمیده را نگرفت و او تمام زمستان، واژه ی انتظار را به دوش میکشید.
گمان میکرد بهار قول داده بر گردد..که باز دامن سبزش را بالا بگیرد و با لطافت از میان ریشه های او گذر کند. اما خبر نداشت، بهار دامنش را بالا میگرفت تا به شاخه ها گیر نکند.
وقتی برف آب شد، بهار هم از کنارش گذشت. همانقدر سبز، شتاب زده، بی آنکه به سمت چپ باغ، جایی کنار دیوار ترک خورده نگاه کند.
از آن سال به بعد، درخت دیگر شاخه هایش را برای استقبال، شکوفه آرایی نکرد. ریشه هایش را عمیق تر کرد و جنگیدن را یاد گرفت. زنده ماندن را انتخاب کرد...و دردناک بود اما هنوز هم منتظر بود بهار روی شاخه هایش بوسه بزند تا شکوفه بدهد. هنوز هم لطافت بهار را تمنا میکرد.
دنیا پر از رنج است و درخت گیلاس، هرگز شکوفه نداد.
هیچکس نمیدانست درخت، هر شب وقتی باغ می خوابید، آرزو میکرد کاش کمی کمتر آدم بود.
شاید آن وقت ریشه هایش از جنگیدن خسته شوند، شاید آن وقت بهار جرئت کند..کمی بیشتر بماند!
فقط شاید..
پ.ن: با تشکر از بهاری که این موضوع رو داد تا درخت من دوباره شکوفه بزنه.
#هینامه
وقتی یاوری میگه اثبات شده که حساب کردن فلانچیز ممکن نیست حس میکنم باید اثباتش کنم
𝘙𝘢𝘯𝘵𝘪𝘱𝘰𝘭𝘦 𖦹
من هنوز تو نهم موندممم
من کلا موندم قیافم اصلا به کسی که یازدهم تجربی بره نمیخوره