eitaa logo
راشِدون
259 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
231 ویدیو
17 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماانسانهای‌اولیه‌‌ای باشیم‌ که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان«کارشناس‌اتاق‌عملی»هستیدکه جهان‌معمولی‌وفهم‌ناکاملش رابه‌ کلمه تبدیل میکند محب‌مولا‌علی/همسر/مادر/دانشجومعماری
مشاهده در ایتا
دانلود
📨 📝 متن پیام : بهم گفت اجازه نداری بری اربعین:) قلبم شکست.. کاش به دل کسی نمونه این سفر. 🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹 دقیقا ۴ سال ازش میخواستم بذاره برم، یا حداقل با خودش ببرتم اما راضی نمیشد.‌ به هر طریقی که ممکن بود رو زدم. عقلانی و احساسی. افاقه نکرد. چقدر متوسل شدم. چقدر تضرع داشتم. نشد. لحظه ای از ولی ام ناراضی نبودم و حتی هرگز با عصبانیت با او صحبت نکردم و حتی بحث هم نکردم. تمام گفتگویم با او در کمال آرامش بود و محبت. اما گویا هنوز اذن داده نشده بود. گویا کار نکرده ای داشتم. گویا باید چیزی رو متوجه می‌شدم که هنوز درک نکرده بودم. چهارمین سالش را خوب به خاطر دارم. شدت بی‌قراری ام به حدی بود که نمی‌توانستم یک جا آرام بگیرم. مدام از این شهید به اون شهید. از این مراسم به اون مراسم. تنها هم نمی‌رفتم. دست دوستان جامانده‌ی‌ دیگرم را گرفته بودم و با هم قدم برمیداشتیم و در فراق یار اشک میریختیم. نمیدانم به دعای خیر کدامشان بود که سال پنجم اذن داده شد. اربعین واجب کفاییه و اگر کسی شرایطش را داشته باشد، باید خودش را برساند. اما رضایتِ ولی اوجب واجبات است. ما قراره عبد الله باشیم نه عبدالحال.. اگه نتونستی با واسطه و بی واسطه راضیشون کنی، همین جایی که هستی خودتو ثابت کن و به امام حسین نشون بده که پای کارش هستی.. از این حرفا هم که بگذریم بیاید برای هم دعا کنیم. من بعد از اربعین خیلی چیزها برام متفاوت شد. نگاهم به خیلی چیزا عوض شد. ظرفیت هام متفاوت تر شد. به طرز عجیبی صبور تر شدم. به طرز عجیبی طاقت و تحملم بیشتر شد. و من همه ی این ها رو مدیون حضور در اربعین اباعبدالله ام.. بیاید دعا کنیم برای هم تا روزیمون بشه حضور در اون نقطه‌ی رشد دهنده.
اصلن همون که شهید چمران گفته: من ممکنه نتونم این تاریکی رو از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچیک، فرق ظلمت و نور و حق و باطلو نشون میدم و کسی که دنبال نوره، این نور هرچقدر هم کوچیک باشه، در قلب او بزرگ خواهد بود...
چگونگی ذخیره‌ی اسم ها هم روایات جذابی دارند....
راشِدون
اصلن همون که شهید چمران گفته: من ممکنه نتونم این تاریکی رو از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچیک،
این صحبت شهید چمران منو یاد مسئول جدید اتاق عملمون میندازه.. حقیقتا من ازش خیلی چیزا یادگرفتم و خیلی بهش مدیونم. نصفِ بیشتر چیزهایی که توی مبانی فکری بصورت تئوری از توی کتابا یادگرفته بودمو، عملی اینجا توی اتاق عمل یادگرفتم... منظورم مباحث اختصاصی رشته ام نیست.. منظور مباحث مربوط به مدیریت جهادی و نظم و برنامه‌ریزی و تلاش و همت و اراده در جهت تغییر و تاثیر جزییات و قدم های کوچک بر نتیجه ی کلی و اهمیت یک حضور موثر و پرتلاش و نور بودن و ....... اصلا او دقیقا همان فرمانده‌ایست که خودش جلوتر میرود و آنوقت به نیروها میگوید بیایید و نه تنها من، بلکه همه تفاوت را احساس میکنند... حتی بخش های دیگر که میروی، میتوانی تفاوت مدیریت و تاثیرش را روی کل بخش متوجه شوی... سعی میکنم جزییات بیشتری از چگونگی عملکردش یادداشت کنم تا بماند برایم. و حتی برای آینده.
ارنست یونگر، شاعر و فیلسوف آلمانی: «❜من وقت ندارم.❛ در این‌صورت، صحبت از فرد پُرمشغله‌یی است که هرگز نامش را نمی‌توان "خواننده" گذاشت. چون‌که‌ یکی از صفات مشخصه‌ی خواننده‌ی حقیقی این است که همیشه وقت مطالعه داشته باشد ولو اینکه این وقت را بدزدد. همچنان‌که عاشق، همیشه برای معشوق خود وقت دارد ولو اینکه بقیه‌ی کارها را به‌دست اهمال بسپارد.» وقت را چگونه باید دزدید؟ مثلن همین حالا که خواندن این‌ یادداشت را تمام می‌کنید، بدک نیست کتابی را بردارید و یکی دو صفحه از آن بخوانید. وقت‌دزدی برای مطالعه یعنی پایمال‌نکردن خرده‌وقت‌هایی که لابه‌لای کارهای روزمره صرف بیهوده‌گردی در شبکه‌های اجتماعی و... می‌شود. شاهین کلانتری
دعوا سر اولویت است. دعوا سر اولویت است. دعوا سر اولویت است.
چهار صلوات هدیه کنید اولی هدیه به حضرت شهربانو خاتون مادر امام سجاد.. دومی هدیه به حضرت اباعبدالله پدر امام سجاد... سومی به حضرت فاطمه بنت مجتبی، همسر امام سجاد.. چهارمی به آقا جانم حضرت علی بن الحسین امام سجاد.. سلام الله علیهم... شهادت آقا امام سجاد تسلیت..
کی گفته آدم یادش می‌ره رتبه ی کنکورشو؟ من با تک تک جزییاتِ فکرهام و احساساتِ خودمو اطرافیانم، اون لحظات رو یادمه..
بله...
باورتون میشه که رسیدیم به ۲۶ محرم؟
امروز اینقدر داستان های غم انگیز شنیدم توی شیفت لانگم که هرچقدر از شیفت خسته نشدم، از شنیدن اینا یه عالمه غم نشست روی دلم که دارم سعی میکنم ازشون عبور کنم و جای خودمو برای حلشون پیدا کنم...
راشِدون
امروز اینقدر داستان های غم انگیز شنیدم توی شیفت لانگم که هرچقدر از شیفت خسته نشدم، از شنیدن اینا یه
. یکی از چیزای سمی که شنیدم این بود که دو سه روز پیش همکارمون با یه تیمی رفته بود سمنان برای رصد بارش شهاب سنگ .توی اون جمع بماند که همه وضعیت پوشش داغونی داشتن، یه آقایی با دکترای فیزیکِ نمی‌دونم چی، برمیگرده یه تئوری ارائه می‌کنه. صداشو برامون پخش کرد که میگه: «شما فرض کنید سیصد سال دیگه ما یه سری ربات انسان نمای فوق هوشمند تولید کنیم و بفرستیم مریخ و اونجا زندگی تشکیل بدن. حالا تصور کنین که توی کدنویسی هاشون خیلی ریز بزنیم که «من خدای توام». به اینجا که میرسه یه دختری برمیگرده میگه: «تموم شد رفت» و بقیه شروع میکنن به تشویق و اینها و یه سری حرفای دیگه در رد خدا و قرآن.