رسمـِ شیـــدایـے پروفایل استوری بیو عاشقانه مذهبی عشق رمانstory prof roman
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃 🌹#رمان _مذهبی🌹 💞#بچه_مثبت💞 #قسمت_79 🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃 ببین جناب، مگه زوره؟ نمی خوامت. ب
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
🌹#رمان _مذهبی🌹
💞#بچه_مثبت💞
#قسمت_80
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
مامان با پشت دست چنان محکم توی دهنم زد که مزه خون رو احساس کردم. فقط همین جمله رو گفت:
- حقا که بی چشم و رویی!
و بعد از اتاقم رفت. نه، این جا دیگه جای من نبود، حداقل حاال نه، حاال باید هر چی زودتر از این جا دور می شدم.
*
کولم رو از رو شونه راستم انداختم رو شونه چپم و یه بار دیگه این طرف و اون طرف رو نگاه کردم. از دست خودم
عاصی شدم. "آخه احمق با مامانت لج کردی، با خودت که لج نکردی، چرا ماشینت رو نیاوردی؟" موضوع اصلی این
نبود، موضوع این بود که نمی دونستم کجا برم. خونه کوروش عمرا، چون با مامانش رودربایستی داشتم. بچه ها هم
حوصلشون رو به هیچ وجه نداشتم. می مونه مائده. گوشیم رو از جیبم کشیدم بیرون و شمارش رو گرفتم.
- سالم.
- سالم مائده جون. خوبی؟
- سالم خانمی. ممنون، شما چطوری؟
حوصله ی احوالپرسی نداشتم، برای همین یه راست رفتم سر اصل مطلب.
- ممنون. تو االن کجایی؟
- خونم، چطور مگه؟
ساکت شدم.
- الو؟ ملیسا؟
- مائده راستش ...
- ملیسا جان اتفاقی افتاده؟
- آره، باید ببینمت.
- االن؟
- آره.
- آخه دارم شام درست می کنم واسه شب مهمون داریم. می خوای تو بیا خونمون.
من که منتظر همین حرف بودم پیشنهادش رو روی هوا زدم.
- آره آره این طوری بهتره. مزاحم نیستم؟نه قربونت برم. یادداشت کن. خیابون ...
*
- سالم عزیزم. چه عجب یادی از من کردی!
به چهره ی آرامش بخش مائده نگاه کردم و بی اختیار بغضم ترکید. مائده دستپاچه شد و گفت:
- وای ملیسا چی شد؟ من حرف بدی زدم؟ ملیسا جونم؟
منو تو بغلش گرفت و من خودم رو خالی کردم. فقط خدا رو شکر کردم که مائده تو خونه تنها بود؛ وگرنه اگه کسی منو
تو این حال و روز می دید فکر می کرد دیوونم. باالخره بعد از این که فین فینم تموم شد و دماغم رو با سر شونه مائده
پاک کردم آروم شدم.
- ملی جان نمی خوای حرف بزنی برام؟
صورت مهربون و آرومش باعث شد با بغض بگم:
- مامانم داره دیوونم می کنه. داره مجبورم می کنه زن پسر دوستش بشم. من از پسره متنفرم.
مائده با شنیدن حرفام لبخند مهربونی زد و گفت:
- اوه حاال همچین گریه می کنی فکر کردم نشوندنت پای سفره عقد. پاشو خانومی دست و صورتت رو بشور، االن بابام
و مهمونامون می رسن.
- وای، من می رم.
- کجا؟ بهشون می گم من خودم تو رو دعوت کردم واسه شام بیای. اونا هم خوشحال می شن. بدو تنبل خانم.
بهترین فکری که به ذهنم می رسید این بود که از جنگ روانی داخل خونمون چند روزی رو دور باشم تا درست
تصمیم بگیرم؛ اما به خواست مائده با بابا تماس گرفتم و گفتم چند روزی با دوستام می رم شمال ویالمون. گرچه می
دونستم واسه بابا این چیزا مهم نیست؛ ولی مائده اون قدر اصرار کرد تا به بابا زنگ زدم.
لباسام مناسب خونه ی مائده اینا نبود، برای همین ترجیح دادم با مانتوم باشم که مائده فهمید و یه تونیک گلبهی ناناز
با یه شال همرنگش واسم آورد. صد بار هم تاکید کرد که تا حاال نپوشیدش و چقدر به من میاد و فیت تنمه.
یه تک زنگ زده شد و بعد صدای باز شدن در حیاط اومد. مائده با خنده بلند شد و گفت:
- بدو بدو بابام و عمه اینا اومدن.
- باشه.
#ادامه_دارد...
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/Rasme_SheYdaei/1588
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃