بالای کوه معبدی بود.معبدی در حصار جنگل وسیع.و دریاچه ای عمیق و آرام.معبد کهنه و قدیمی شده بود.اما قدیمی بودن این معبد،برای ۲ دوستی که آنجا را خانه شان کرده بودند،اهمیتی نداشت.
پاندای بزرگ و اژدهای کوچک.آنها روز ها راهی ارتفاعات و قله های کوهستانی می شدند.جنگل های انبوه و پر پیچ و خم را میگشتند؛به امید این که به موجوداتی که در آنجا زندگی میکردند نیم نگاهی بیندازند...
کپی؟ ایراد نداره
#۪ۧمۭۣۚٛاِٝۡلٖۭٛۨڪۣٛ