تصویر فنجان چای که بیش از دو ساعت روی میز مانده و حکماً به شربتی سرد و تلخ تبدیل شده، پیش چشمهایم است.
شربتی که هرچند سرخیِ رنگش فریبنده، ولی طعم ناخوشایندش زننده است. بله، من آن را چشیدم.
به این فکر میکنم که دو ساعت پیش، محتوای این فنجان میتوانست جرعهای لبدوز و آرامشبخش باشد. پیمانهای که به یک چشم بر هم زدن دردها را ببلعد و یک مستی عجیب و دلپذیر به جانت ببخشد. اما حالا مثل نوشداروی بعد از مرگ فرو بردنش هم بیموقع است و هم بیحاصل.
تصویر این چای تلخ و بیمایه توی حافظهام پرتکرار است. با خود میگویم من چای تلخ زندگی چه کسی هستم؟ من کجا جایی که باید، به داد کسی که باید نرسیدهام و از یک فنجانِ گوارا تبدیل شدهام به یک زهرِ کشنده که وجودش نه کافی و نه خوشحالکننده است؟ من کجا، من کِی؟
نقش آدمهای دردمند را میدهیم آدمهای بیدرد بازی کنند، و اینطور است که هرگز نمیفهمیم درد واقعی یعنی چه.