من کمکم به جایی رسیدن رو بلد نیستم،
اگر با سرعت نور شد شد نشد هیچی.
که خب درست حدس زدید در زندگیِ من اساسن هیچی!
احساس میکنم دارم از چیزی فرار میکنم، نمی دونم از چی یا از کی؟ فقط میدونم باید فرار کنم، شاید از خودم، شاید از آیندم، شاید از افکارم، یا شاید از زندگی.
ولی هر چی میدوام انگار دارم رو یخای قطب میدوام، دوباره یخا حرکت میکنن و منو میارن سرجای اول تا هرروز زندگیم درست مثل روز قبلش باشه،
تنها با یک تفاوت که اونم گذشتن عمرمه بدون هیچ چیز جالبی.
فرار کردن رو دوست ندارم، اما نمی تونم ازش فرار نکنم، خودم نمیتونم درکش کنم چه حسیه،اما لعنت به این فرار.