از زندگی واقعی و بزرگسالی میترسم.
حس میکنم همونطور که عدد سنم میره بالا، خودم تو چندین سال پیش موندم.
امروز هم خوشحالی تجربه کردم، هم ناراحتی.
هم از خودم ناامید شدم و هم به خودم امیدوار.
در عین حال که میخواستم از همه فرار کنم، موندم.
موندن و نمیخواستم ولی چیکار کنم عزیزم؟ زندگی همینه؛
پراز نشدنها و نخواستنها و نرسیدنها.
نمیخوام ولی باید بخوام.
نمیخوام کاری کنم ولی باید کاری کنم.
نمیخوام بمونم ولی باید بمونم.
نه این زندگی عروسک کوکیِ، و نه من دیگه اون دختر کوچولویی هستم که به سازم برقصن.
ایندفعه نوبت منه؛
من باید به ساز این زندگی برقصم.
وقتی از همیشه افسردهتری آدما بیشتر از همیشه نااُمیدت میکنن ولی نه چون مرض دارن، چون تا گردن توی تاریکی فرو رفتی و از هرکسی که داره رد میشه انتظار معجزه داری.
ولی آخرین باری که معجزه دیدی کی بود عزیزم؟
اگه گل بودم پژمرده بودم، اگه کاغذ مچاله، اگه نوار کاست جمع شده و گرهی کور خورده، اگه ماشین چاهار چرخ پنچر، اگه زمستون بی بارون و برف، اگه جوراب سوراخ، اگه میخ کج، اگه خونه بی پنجره، اگه آدم دلتنگ، اگه آدم تنها، اگه آدم نااُمید.