eitaa logo
روابط عمومی عقیدتی سیاسی پلیس البرز
323 دنبال‌کننده
14هزار عکس
6هزار ویدیو
41 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴جزئیات هشدار زیردریایی ارتش به زیردریایی اتمی آمریکا 🔹امیر دریادار شهرام ایرانی فرمانده نیروی دریایی ارتش:زیردریایی اتمی فلوریدا آمریکا که به‌روزترین زیردریایی آمریکاست، با توجه به تجهیزات و توانمندی‌هایی که دارد، در حال عبور از تنگه هرمز بود و قصد داشت بدون اینکه رصد شود، از تنگه عبور کند. 🔹زیردریایی تمام ایرانی فاتح با تجهیزات خود عبور زیردریایی آمریکا را به راحتی رصد و با اخطار دادن و استفاده از تاکتیک‌های تعریف شده، زیردریایی آمریکایی را مجبور کرد که به سطح آب بیاید و مسیر تنگه هرمز را روی سطح آب طی کند. 🔹زیردریایی آمریکایی در حال ورود به آب‌های سرزمینی ایران بود که پس از هشدار زیردریایی فاتح، تغییر مسیر داد. این کار خطرناک زیردریایی آمریکایی را به مراجع بین‌المللی منعکس خواهیم کرد و آنها باید جواب‌گوی این کار خطرناک خود باشند.
در راستای ترویج فرهنگ عفاف و حجاب و حمایت از اجرای قانون آن؛ پویش بزرگ «میراث مادرانه» برگزار می‌شود حوزه/ معاون تبلیغات و روابط عمومی سازمان عقیدتی سیاسی فراجا گفت: پویش بزرگ میراث مادرانه، در راستای ترویج فرهنگ عفاف و حجاب و حمایت از اجرای قانون عفاف و حجاب در کشور برگزار می گردد. https://hawzahnews.com/xccNc
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
در زندگی دو نفره و در بین خانواده‌ی خود و خانواده‌ی همسرتان و در بین دوستان رعایت این نکات الزامیست! 🌲 از شوخی‌های بی‌مورد بپرهیزید. 🌲 با احترام با همسرتان صحبت کنید. 🌲از کلمات محبت‌آمیز و محترمانه برای صدا زدن همسرتان استفاده کنید. 🌲 اگر اشتباهی از همسرتان سر زد در مقابل دیگران هیچ عکس العملی نشان ندهید. @psy_kaj
📣 امام علی علیه السلام: آنچه را نمی دانی مگو، که دربیان چیزهایی که می دانی ، متّهم[به دروغگویی] می‌شوی لا تَقُل ما لا تَعلَمُ ؛ فَتُتَّهَمَ بِإِخبارِکَ بِما تَعلَمُ غرر الحکم ح۱۰۴۲۶
مادرش پرسید:مگه قرار نبود دو روز دیگه هم بمونی؟ سید مجتبی سر تکان دادگفت: مرخصی بقیه پونزده روزه ست من نمی‌تونم بیشتر بمونم حق الناسه،باید برم. خبر آورده بودند سه روز طول می‌کشد تا پسرم را از زاهدان برگردانند. مردمِ آنجا که خبر و نحوة شهادت مجتبی را شنیده بودند،دلشان آتش گرفت. می‌خواستند از همان‌جا تشییع‌ کنند. در آن سه روز به اندازه سی سال موهای سرم سپید شد😔 درد کشیدم و برای دوباره دیدن مجتبی دندان بر سر جگر پاره‌پاره‌ام گذاشتم. نمی‌توانستم به چهره دختر کوچکش نگاه کنم. سینه‌ام تنگ می‌شد. حس می‌کردم سال‌هاست پسرم را ندیده‌ام. دلتنگی بیچاره‌ام کرده بود. پیکرش را که به شهرمان آوردند، هرچه اصرار کردم نگذاشتند تابوت را کنار بزنم گفتند:باید فردا بیایید بیمارستان. اونجا اجازه می‌دیم ببینیدش. تا صبح بشود، هزار بار از تصور دیدار سیدمجتبی قلبم پر و خالی شد. به بیمارستان رفتم دستانم می‌لرزید.پلیسی آمد جلو و گفت: «باید اول به ما یک قول بدید. قبل از دیدن پسرتون آیت الکرسی بخونید.» حاضر بودم برای دیدن پسرم هرکاری انجام بدهم. گفتم: «چشم. چشم.» به هیچ چیز دیگر نمی‌توانستم فکر کنم. دستم را گذاشتم روی قلبم و «آیه الکرسی» خواندم. زمزمه‌ام که تمام شد، کسی آمد جلو و یک ساک مسافرتی به دستم داد. ناباورانه نگاهشان کردم. گفتم: «این چیه؟ پسرمو بیارید ببینم. دیگه طاقت ندارم.» صدای گریه‌ای بلند شد. گفتند: «مادر، این پسرته...» و گوشه‌ای از ساک را باز کردند. موهای مشکی سیدمجتبی پیدا شد.باور نمی‌کردم از پیکر مجتبای رشید وقدبلندم،فقط به اندازة یک ساک‌مسافرتی باقی مانده باشد
♦️شرایط قانونی امر به معروف و نهی از منکر 👈سه نکته درباره قانون، امر به معروف و نهی از منکر و حجاب ‏۱. قانون  ‏از چالش‌های اساسی ما در نظام حکمرانی امروز کم‌حیثیت شدن یا حتی بی‌حیثیت شدن قانون است. در هیچ برهه‌ای از یک‌صدوشانزده سال گذشته قانون‌گذاری به این کمیت قانون مصوب نداشته‌ایم و هم‌زمان به این کمیت به قانون بی‌توجهی نمی‌شده است. این امر معلول ریشه‌های مختلفی است که مهم‌ترین آن به ساختار خود مجلس باز می‌گردد که باید در جای خود موشکافی شود. یکی از موارد بی‌حیثیت‌شدن قانون در قوانین جزایی است. 2: امر به معروف و نهی از منکر چرا امر به در اتاق در بسته سیگار نکشید یا زباله‌ها را در غیر محل آن در معابر نریزید یا صدای موسیقی را بلند نکنید یا متعرض زنان نشوید و مانند این‌ها موجب تفرقه نمی‌گردد؟ پاسخ واضح است. این مسائل برخلاف حجاب، اجماع نسبی اجتماعی بر قبیح‌بودن دارند اما در مورد حجاب به علت کم‌کاری در توضیح و تبیین و به علت هجوم عظیم فرهنگ لیبرال جهانی نه تنها اجماعی ندارد، بلکه برخی افراد آزادی در حجاب را نه از سر لجبازی با حاکمیت و نه از سر غریزه، بلکه از جهت حقوق فردی حق خود می‌دانند و کسی نه آسیب آن را برای جامعه و شهروندان توضیح داده و نه آموزشی رسمی در این زمینه تدارک شده و نه گروه‌های مرجعی که نهادهای رسمی برای جامعه ترسیم کرده‌اند (از جمله ترویج سلبریتی‌ها) به آن پایبند هستند. ۳: حجاب  ‏حجاب ضروری دین است، اگر اظهارنظرهای روشن فکرگونه مدرنیته‌زده را کنار بگذاریم فقیه و اسلام‌شناسی در ضرورت آن تردید ندارد. صراحت آیات شریف قران کریم و احادیث معصومین علیهم‌السلام درباره آن بسیار است. از طرف دیگر به سمبل فرهنگی انقلاب تبدیل شده و تخریب و مواجهه با آن مقابله با انقلابی‌گری شده است. اما کسانی که در جامعه حضور دارند و به کلاس‌های زنانه دانشگاه می‌روند و در محیط‌های کاری مختلط حاضر می‌شوند همگی بدون استثنا معترف‌اند که آنچه یک زن کم‌حجاب را باحجاب‌تر می‌کند، احترام به اوست و مُقراند که امر و نهی به‌جز زمانی که ترس می آورد برای دقایقی که در حضور شماست اثری عکس داشته و او به لج‌بازی می‌اندازد. این نکته در همه محافل مذهبی عالمانه گفته می‌شود اما کار کماکان در دست گروهی است که از بی‌حجابی عصبانی است و امر و نهی از روی تحکم را راه و چاره می‌داند.
✍️ رمان 💠 از پنجره اتاق نسیم خوش رایحه بهاری نوازشم می‌کرد تا خستگی یک شب طولانی را خمیازه بکشم. مثل هر روز به نیت شفای همه بیمارانی که دیشب تا صبح مراقب‌شان بودم، سوره خواندم و سبک و سرحال از جا بلند شدم. 💠 روپوش سفید پرستاری‌ام را در کمد مرتب کردم، مانتوی بلند یشمی رنگم را پوشیدم و روسری‌ام را محکم پیچیدم که کسی به در اتاق زد. ساعت ۷ صبح بود، آرزو کردم در این ساعتِ تعویض شیفت، بیمار جدیدی نیاورده باشند و بتوانم زودتر به خانه بروم که در چهارچوب در، قد بلندش پیدا شد. 💠 برای شیفت صبح آمده بود و خیال می‌کرد هر چه پیراهن و شلوارش تنگ‌تر باشد، پیش چشمم جذاب‌تر می‌شود و خبر نداشت فقط حالم را بیشتر به هم می‌زند که با لبخندی کرشمه کرد :«صبح بخیر آمال!» نمی‌دانست وقتی با آن خط باریک ریش و سبیل، صدایش را نازک می‌کند و اسم کوچکم را صدا می‌زند چه احساس بدی پیدا می‌کنم که به اجبارِ رابطه همکاری، تنها پاسخ را دادم و او دوباره برایم زبان ریخت :«دیشب خیلی خسته شدی؟» 💠 نمی‌خواستم مستقیم نگاهش کنم که اگر می‌کردم همین خشم چشمانم برای بستن دهانش کافی بود و می‌دانستم صورتم زبانش را درازتر می‌کند که نگاهم را به زمین فرو بردم و یک جمله گفتم :«گزارش مریضا رو نوشتم.» و دیگر منتظر پاسخش نماندم، کیفم را از کمد بیرون کشیدم و از کنارش رد شدم که دوباره با صدای زشتش گوشم را گزید :«چرا انقدر بد رفتار می‌کنی آمال؟» 💠 روی پاشنه پا به سمتش چرخیدم و باید زبانش را کوتاه می‌کردم که صدایم را بلند کردم :«کی به تو اجازه داده اسم منو ببری؟» با لب‌های پهن و چشمان ریز و سیاهش نیشخندی نشانم داد و همه خویشتن‌داری دخترانه‌ام را به تمسخر گرفت :«همین کارا رو می‌کنی که هیچکس نمیاد سمتت! هم انقدر سخت نمی‌گرفت که تو می‌گیری!» 💠 عصبانیت طوری در استخوان‌هایم دوید که سرانگشتانم برای زدن کشیده‌ای به دهانش راست شد و با همان دستم دسته کیفم را چنگ زدم تا خشمم خالی شود. این جوانک تازه از برگشته کجا داعش را دیده بود و دیگر لیاقت نداشت حتی صدایم را بشنود که از اتاق بیرون رفتم. 💠 می‌شنیدم همچنان به ریشخندم گرفته و دیگر نمی‌فهمیدم چه می‌گوید که حالا فقط چشمان کشیده و نگاه نگران آن جوان را می‌دیدم. او به گمانش فقط به تمسخرم گرفته و با همین یک جمله کاری با دلم کرده بود که دوباره خمار خیال او خانه خاطراتم زیر و رو شده بود. 💠 از بیمارستان خارج شدم و از آنهمه شور و نشاط این صبح تنها صحنه آن شب شیدایی پیش چشمانم مانده بود که قدم‌هایم را روی زمین می‌کشیدم و دوباره حضورش را می‌خوردم. از آخرین دیدارش سه سال گذشته بود و هنوز جای خالی‌اش روی شیشه احساسم ناخن می‌کشید که موبایلم زنگ خورد. 💠 گاهی اوقات تنها مرهم درد دوری می‌شود که کودکانه آرزو کردم او پشت خط باشد و تیر خیال‌بافی‌ام به سنگ خورد که صدای نورالهدی در گوشم نشست. مثل همیشه با آرامش و مهربانی صحبت می‌کرد و حالا هیجانی زیر صدایش پیدا بود که بی‌مقدمه پرسید :«آمال میای بریم ؟» 💠 کنار خیابان منتظر تاکسی ایستادم و حس کردم سر به سرم می‌گذارد که بی‌حوصله پاسخ دادم :«تازه شیفتم تموم شده، خسته‌ام!» بی‌ریاتر از آنی بود که دلگیر حرفم شود، دوباره به شیرینی خندید و شوخی کرد :«خب منم همین الان از شیفت برگشتم خونه! تازه مگه همیشه دوست نداشتی محبت اون پسره رو جبران کنی؟ اگه می‌خوای الان وقتشه!» 💠 نگاهم به نقطه‌ای نامعلوم در انتهای خیابان خیره ماند و باور نمی‌کردم درست در همان لحظاتی که او شده بودم، نامش را از زبان نورالهدی بشنوم که به لکنت افتادم :«چطور؟» طوری دست و پای دلم را گم کرده بودم که نورالهدی هم حس کرد و سر به سرم گذاشت :«یعنی اگه اون باشه، میای؟» 💠 حس می‌کردم دلم را به بازی گرفته و اینهمه تکرار حالم را به هم ریخته بود که کلافه شدم :«من چی کار به اون دارم!» رنجشم را از لحنم حس کرد، عطر خنده از صدایش پرید و ساده صحبت کرد :« داره نیروهای رو برای کمک به سیل می‌بره ایران.»...