eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
323 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عصر روایت
﷽ 📌کشف همیشه لذت‌بخش است حتی اگر کشفِ حقایقی باشد که -حداقل دربارهٔ خودمان- دوستشان نداشته باشیم. و کشفِ موقعیت، آدم را عمیق می‌کند؛ مجبورش می‌کند برای پیدا کردن نسبتش با اتفاقات، توی خودش شیرجه بزند. بعد با نوشتن موقعیتِ کشف‌شده، به شناخت برسد و رشد کند و مخاطبش را هم رشد بدهد. 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش موقعیت‌هایی که کشف کرده‌ایم و نوشتیمش؛ با موضوع «آزاد». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۶ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌کشف همیشه لذت‌بخش است حتی اگر کشفِ حقایقی باشد که -حداقل دربارهٔ خودمان- دوستشان نداشته باشیم. و
🔴اعلام تغییــــــــر برنامه 📌برنامهٔ دوشنبه ۲۶مردادماه «درلحظه‌نویسی» می‌باشد. لطفا طبق قرار تمامِ درلحظه‌نویسی‌ها، قلم و کاغذ همراه‌تان باشد! ‌
رستاخیز واژه‌ها بعد از پیام رهبری و خواندن جمله‌ی علی‌الاصول، و من (سید مجتبی خامنه‌ای) و مردم مبعوث منتظر نتیجه‌ایم، از هم‌تیمی شدن با آقا خوشحال بودم. ذوق زده می‌گفتم: «بالاخره آب پاکی روی دست همه ریخته شد. ما و آقا، شما و همه.» یک شب دوباره چشمم به همان بنر خورد و پیام آقا یادم آمد. علی‌الاصول، باید درباره تعریف کلمه‌های «دو آتیشه» و« جوگیر» بیشتر فکر کنم...
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
رستاخیز واژه‌ها بعد از پیام رهبری و خواندن جمله‌ی علی‌الاصول، و من (سید مجتبی خامنه‌ای) و مردم مبع
﷽ 🔻رستاخیز واژه‌ها 🔸اولش گفتم:« چقدر جوگیره» بعد که رفت، گفتم:« آتیشش تنده. دو آتیشه است. پیش خودش فکر کرده غیب می‌دونه؟» همه اینها را نشنید. توی دلم گفتم. زن جوانی بود. با نرجس تجمع فلکه سنگی بودیم. میان شعار دادن ها سر رسید. چندتا کاغذ تر و تمیز با خط نستعلیق قشنگ دستش بود. جلوی ما گرفت و سه بار بین حرفهایش گفت:«اگه هر شب میایید، یکیشو بردارید باید خوب دیده بشه.» خب حالا! حضرت اصرار! مِنو باز بود و نرجس انگار توی سلف سرویس غذا باشد، با وسواس و دقت همه را گشت و دوتا برداشت. یکی داد به من. 🔸 کاغذ آپنج داخل یک کاور شفاف آپنج، رویش نوشته بود:«بین اجازه‌ی رهبری و رضایت رهبری زمین تا آسمان فاصله است» دقیقا همان ایام مذاکره رفتن آقایان دولتی بود. اوهوع! حضرتشان چشم بسته غیب می‌گفتند؟ ما از کجا یقین داشته باشیم از دل آقا چه خبر است که حالا از این حرفها هم می‌زنیم و می‌گوییم رهبری راضی نیست؟ فعلا که خیابان با ماست و میدان با آنها. 🔸از این پیش داوری و ژست مطمئن گرفتن بدم آمد. از مذاکره خیلی دل خوش نداشتم. شاید فقط وقت خریدن بود اما هنوز جای دو تا مذاکره قبلی جنگ زده مانده بود و به عمرانی و عمارت نرسیده بود. خبر اجازه‌ی رهبری برای مذاکره شگفت‌زده‌ام کرده بود؛ اما درست نبود آدم روی حرف بزرگتر حرف بزند. با یک حال پنجاه پنجاهِ دودل، کاغذ را بالا گرفتم. دل‌ناخوش داشتن از مذاکره‌ی منحوس برایم دلیل محکمی بود. 🔸چند شبی بود خیابان رفتنم قضا شده بود. هنوز آن جمله‌ی دلبر علی‌الاصول نیامده بود و هر موقع چشمم به بنر می‌خورد که کنار دیوار اتاقم گذاشته بودم، یاد آن زن می‌افتادم. بعد از پیام رهبری و خواندن جمله‌ی علی‌الاصول، و من(سید مجتبی خامنه‌ای) و مردم مبعوث منتظر نتیجه‌ایم، از هم‌تیمی شدن با آقا خوشحال بودم. ذوق زده می‌گفتم: «بالاخره آب پاکی روی دست همه ریخته شد. ما و آقا، شما و همه.» 🔸یک شب دوباره چشمم به همان بنر خورد و پیام آقا یادم آمد. علی‌الاصول، باید درباره تعریف کلمه‌های «دو آتیشه» و« جوگیر» بیشتر فکر کنم... ✍ به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1786960906064533691 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📚 دوشنبه این هفته در «ماجرای کتاب»، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتاب «عهد صادق» را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ جناب آقای احمدرضا روحانی. ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» *روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس* ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
آقای باجه شماره ۳ مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده می‌توانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایین‌تری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه۳. پنج دقیقه‌ای کار همه‌تون تمومه."
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقای باجه شماره ۳ مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش م
﷽ 🔻 آقای باجه شماره ۳ 🔸دستگاه نوبت‌دهی که زبان کاغذی‌اش را دراز کرد، صدوسه نفر دیگر جلویم بودند. سالن تامین اجتماعی آن‌قدر شلوغ بود که من و فاطمه و ریحانه نمی‌توانستیم کنار یا روبروی هم بنشینیم. دخترها را کنار هم نشاندم و خودم ردیف بعدی‌شان نشستم. کتاب "داستان یک انسان واقعی" را روبرویم باز کردم و هر چند خط یک‌بار، سر می‌گرداندم سمت بچه‌ها. 🔸استرس جلسه یک ساعت بعد را داشتم و با این روند اعلام شماره‌ها، دو ساعتی باید معطل می‌ماندم. ده دقیقه نگذشته بود که برق رفت. جمع صد نفره‌ای که آن‌جا نشسته بودیم، همه با هم "اَه" بلند و کشیده‌ای گفتیم. 🔸"این‌جا ایرانه‌ها" این را دختر نوجوان مکشفه ردیف روبرویی خطاب به مادرش گفت. تیزی ترکشش البته به گوشه گُرده من هم نشست. مادرش امیدوار بود که سازمان عریض و طویل و خرپولی مثل تامین اجتماعی برای این‌جور مواقع موتوربرق یا یوپی‌اس کنار گذاشته باشد که خبری نبود. فقط سیستم‌های کامپیوتری‌شان به برق اضطراری وصل بود. همین هم جای شکر داشت ولی دیدن دخترکانم که صورتشان از گرمای هوا و صد و اندی نفری که آن‌جا نفس می‌کشیدند، سرخ شده بود، صفرای مزاجم را بالا برد و دهانم را تلخ کرد. 🔸اکثر زن‌های توی سالن پرونده بیمه‌شان را تبدیل به بادبزن کرده بودند و روبروی صورتشان چپ و راست می‌کردند. داشتم خودم را آماده می‌کردم اگر کسی درباره نظام ناسزا یا دشنامی داد، چگونه برخورد کنم و چه جوابی بدهم: "اول لبخند بزن. برو جلو و بذار حرفش رو بزنه. بعد منطقی جواب بده و هرچی هم بی‌احترامی کرد، باز هم با منطق و بدون‌عصبانیت جواب بده" می‌دانستم آدم این‌جور کارها نیستم و وسطش جوش می‌آورم و دعوا بالا می‌گیرد. مردی از ردیف پشتی بلند شد و پنجره‌ها را باز کرد. باد نسبتا خنکی گردنم را نوازش کرد و کمی التهاب جمع را خواباند. 🔸داشتم به کِیف بادهای گاه‌وبیگاه فکر می‌کردم تا تحملم را بالاتر ببرم که آن مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده می‌توانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایین‌تری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه ۳. پنج دقیقه‌ای کار همه‌تون تمومه." ذوق کردم. از این‌که بعضی‌ها دیرتر از من آمده بودند ولی توی صف جلوتر افتاده بودند هم ناراحت نشدم. فرقش دو سه دقیقه بود. 🔸به ریش پروفسوری و صورت کشیده مرد پیراهن سفید خیره شدم و چند جمله انگیزشی و تشکرآمیز آماده کردم تا وقتی نوبتم شد بگویم ولی این‌قدر تند تند کارها را راه انداخت که فقط توانستم بگویم: "آقا! دم شما گرم. ممنون" دست راستش را برای جواب گذاشت کنار موهای پرپشتش و لبخند شیرینی زد. به تابلوی قرمز اعلام شماره‌ها نگاه کردم. حداقل پنجاه نفر مانده بود تا نوبتمان شود. 🔸دست فاطمه و ریحانه را گرفتم و از سالن خارج شدم: "بابا! دیدی مردو چه کار باحالی کرد؟ وگرنه مجبور بودیم یک ساعت دیگه این‌جا بومونیم." هنوز ربع‌ساعتی برای رسیدن به جلسه وقت داشتم. در مسیر به این فکر کردم که توی این مملکت با چه‌ کارهای ساده‌ و البته خارج از روال مرسومی می‌شود حال مردم را خوب کرد. اگر آقای باجه شماره سه همین‌طور پشت سیستمش نشسته بود و مثل هفت هشت باجه دیگر روال عادی‌اش را ادامه می‌داد یا آن مرد پشت سری که پنجره‌ها را باز کرد، سرش به کار خودش گرم بود و مثل من کتابش را می‌خواند، حکما گرمای هوا و طولانی شدن نوبت‌ها صدای خیلی‌ها را بالا می‌برد ولی آن‌ها بدون امکانات خاص ولی با یک تدبیر به‌جا فضا را مدیریت کردند. ✅پ.ن۱: این متن ادای دِینی بود به همه آدم‌های شریفی که این روزها، هوای مردم را دارند و با کارهایی که وظیفه‌شان نیست، حال مردم را خوب می‌کنند. ✅پ.ن۲: تصویر را هوش مصنوعی ساخته. واقعی نیست. ✍ راوی 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1787661361153739544 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
نمی‌خواستیم معروف شویم «میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شد. _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نمی‌خواستیم معروف شویم «میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم
نمی‌خواستیم معروف شویم 🔸شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگی مخصوص خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتان دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشه شالش بود و با دست دیگرش دخترکش را گرفته بود و مشغول خرید از فروشگاه بودند. همه این خصوصیات ظاهری اش مرا به جنوب و هرمزگان برد. 🔸از همان اولی که دیدمش. همه چیزش با بقیه فرق داشت. همین هم شد که بیشتر به چشمم آمد و نگاهم از همان بدو ورود به او بود. کنار غرفه ای ایستاد. هنوز زیر چشمی نگاهش می‌کردم که کسی صدایم زد. چند دقیقه بعد که دوباره برگشتم سمت زن، دیدم مشغول صحبت با خانم فروشنده پشت غرفه شده است. خوشحال شدم. دوست داشتم بدانم از کجا می‌آید و چه می‌گوید. نزدیک تر شدم.  🔸_اونجا هنوز که هنوزه مثل قبل نشده. هیچوقت هم نمیشه. نمی‌فهمیدم از کجا حرف می‌زند. هنوز حرف هایش مبهم بود. _ما کلا اونجا جمعیتمون زیاد نیست حالا شما فکر کن تو همچین منطقه ای، توی یه روز، یه مدرسه با تمام آدمای توش از بین بره. 🔸پلک هایم لرزید. توی دلم خالی شد. اهل میناب بود. دوباره در عمق چشمانش دقیق شدم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه چیزی درون مردمک های مشکی اش پیدا کنم، اما انگار دنبال چیزی بودم از درون خود او... 🔸_گلزار شهدا از ۹ اسفند به بعد دیگه یه روزم خالی نیست. شاید میتونم بگم شلوغ ترین جای شهر اونجاست.. خانم فروشنده چهره اش را توی هم می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. هیچکس در برابر این حجم از غم حرفی برای گفتن ندارد. نه تنها خانم فروشنده، هیچکدام از ما غیر مینابی ها یارای هم کلام شدن با آنها را نداریم.  🔸_میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شد. سرش را پایین انداخت. نفس سنگین درون سینه اش را بیرون داد و همانطور که دست دخترکش را می‌گرفت و طوری که انگار می‌خواهد آخرین‌ جمله اش را بگوید، آماده ی رفتن شد.  _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم... ✍ به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1788102538183183036 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از عصر روایت
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس با مشارکت بنیاد شهید برگزار می‌کند: «شـــــــرح واقــــعه» مواجهه مستقیم با روایت 📍برنامه: بازدید گروهی از محل شهادت شهدای جنگ رمضان در «روستای کـــــفری». 🗓زمان: دوشنبه ۹ شهریور 💳هزینه ثبت‌نام: صدهزار تومان 🔴حرکت از حوزه هنری رأس ساعت ۱۵ وسیله رفت‌وبرگشت مهیا می‌باشد. ❗️ظرفیت پذیرش این برنامه، محـــــــــــــدود می‌باشد. اولویت با عزیزانی است که زودتر واریز را انجام دهند. ♨️این برنامه مختص روایت‌نویسان می‌باشد و خروجی این بازدید، یک متــــن روایـــــــی از طرف شرکت‌کنندگان خواهد بود. 🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: 🔰09379071696 ‌