eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
323 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقای باجه شماره ۳ مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش م
﷽ 🔻 آقای باجه شماره ۳ 🔸دستگاه نوبت‌دهی که زبان کاغذی‌اش را دراز کرد، صدوسه نفر دیگر جلویم بودند. سالن تامین اجتماعی آن‌قدر شلوغ بود که من و فاطمه و ریحانه نمی‌توانستیم کنار یا روبروی هم بنشینیم. دخترها را کنار هم نشاندم و خودم ردیف بعدی‌شان نشستم. کتاب "داستان یک انسان واقعی" را روبرویم باز کردم و هر چند خط یک‌بار، سر می‌گرداندم سمت بچه‌ها. 🔸استرس جلسه یک ساعت بعد را داشتم و با این روند اعلام شماره‌ها، دو ساعتی باید معطل می‌ماندم. ده دقیقه نگذشته بود که برق رفت. جمع صد نفره‌ای که آن‌جا نشسته بودیم، همه با هم "اَه" بلند و کشیده‌ای گفتیم. 🔸"این‌جا ایرانه‌ها" این را دختر نوجوان مکشفه ردیف روبرویی خطاب به مادرش گفت. تیزی ترکشش البته به گوشه گُرده من هم نشست. مادرش امیدوار بود که سازمان عریض و طویل و خرپولی مثل تامین اجتماعی برای این‌جور مواقع موتوربرق یا یوپی‌اس کنار گذاشته باشد که خبری نبود. فقط سیستم‌های کامپیوتری‌شان به برق اضطراری وصل بود. همین هم جای شکر داشت ولی دیدن دخترکانم که صورتشان از گرمای هوا و صد و اندی نفری که آن‌جا نفس می‌کشیدند، سرخ شده بود، صفرای مزاجم را بالا برد و دهانم را تلخ کرد. 🔸اکثر زن‌های توی سالن پرونده بیمه‌شان را تبدیل به بادبزن کرده بودند و روبروی صورتشان چپ و راست می‌کردند. داشتم خودم را آماده می‌کردم اگر کسی درباره نظام ناسزا یا دشنامی داد، چگونه برخورد کنم و چه جوابی بدهم: "اول لبخند بزن. برو جلو و بذار حرفش رو بزنه. بعد منطقی جواب بده و هرچی هم بی‌احترامی کرد، باز هم با منطق و بدون‌عصبانیت جواب بده" می‌دانستم آدم این‌جور کارها نیستم و وسطش جوش می‌آورم و دعوا بالا می‌گیرد. مردی از ردیف پشتی بلند شد و پنجره‌ها را باز کرد. باد نسبتا خنکی گردنم را نوازش کرد و کمی التهاب جمع را خواباند. 🔸داشتم به کِیف بادهای گاه‌وبیگاه فکر می‌کردم تا تحملم را بالاتر ببرم که آن مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده می‌توانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایین‌تری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه ۳. پنج دقیقه‌ای کار همه‌تون تمومه." ذوق کردم. از این‌که بعضی‌ها دیرتر از من آمده بودند ولی توی صف جلوتر افتاده بودند هم ناراحت نشدم. فرقش دو سه دقیقه بود. 🔸به ریش پروفسوری و صورت کشیده مرد پیراهن سفید خیره شدم و چند جمله انگیزشی و تشکرآمیز آماده کردم تا وقتی نوبتم شد بگویم ولی این‌قدر تند تند کارها را راه انداخت که فقط توانستم بگویم: "آقا! دم شما گرم. ممنون" دست راستش را برای جواب گذاشت کنار موهای پرپشتش و لبخند شیرینی زد. به تابلوی قرمز اعلام شماره‌ها نگاه کردم. حداقل پنجاه نفر مانده بود تا نوبتمان شود. 🔸دست فاطمه و ریحانه را گرفتم و از سالن خارج شدم: "بابا! دیدی مردو چه کار باحالی کرد؟ وگرنه مجبور بودیم یک ساعت دیگه این‌جا بومونیم." هنوز ربع‌ساعتی برای رسیدن به جلسه وقت داشتم. در مسیر به این فکر کردم که توی این مملکت با چه‌ کارهای ساده‌ و البته خارج از روال مرسومی می‌شود حال مردم را خوب کرد. اگر آقای باجه شماره سه همین‌طور پشت سیستمش نشسته بود و مثل هفت هشت باجه دیگر روال عادی‌اش را ادامه می‌داد یا آن مرد پشت سری که پنجره‌ها را باز کرد، سرش به کار خودش گرم بود و مثل من کتابش را می‌خواند، حکما گرمای هوا و طولانی شدن نوبت‌ها صدای خیلی‌ها را بالا می‌برد ولی آن‌ها بدون امکانات خاص ولی با یک تدبیر به‌جا فضا را مدیریت کردند. ✅پ.ن۱: این متن ادای دِینی بود به همه آدم‌های شریفی که این روزها، هوای مردم را دارند و با کارهایی که وظیفه‌شان نیست، حال مردم را خوب می‌کنند. ✅پ.ن۲: تصویر را هوش مصنوعی ساخته. واقعی نیست. ✍ راوی 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1787661361153739544 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
نمی‌خواستیم معروف شویم «میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شد. _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نمی‌خواستیم معروف شویم «میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم
نمی‌خواستیم معروف شویم 🔸شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگی مخصوص خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتان دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشه شالش بود و با دست دیگرش دخترکش را گرفته بود و مشغول خرید از فروشگاه بودند. همه این خصوصیات ظاهری اش مرا به جنوب و هرمزگان برد. 🔸از همان اولی که دیدمش. همه چیزش با بقیه فرق داشت. همین هم شد که بیشتر به چشمم آمد و نگاهم از همان بدو ورود به او بود. کنار غرفه ای ایستاد. هنوز زیر چشمی نگاهش می‌کردم که کسی صدایم زد. چند دقیقه بعد که دوباره برگشتم سمت زن، دیدم مشغول صحبت با خانم فروشنده پشت غرفه شده است. خوشحال شدم. دوست داشتم بدانم از کجا می‌آید و چه می‌گوید. نزدیک تر شدم.  🔸_اونجا هنوز که هنوزه مثل قبل نشده. هیچوقت هم نمیشه. نمی‌فهمیدم از کجا حرف می‌زند. هنوز حرف هایش مبهم بود. _ما کلا اونجا جمعیتمون زیاد نیست حالا شما فکر کن تو همچین منطقه ای، توی یه روز، یه مدرسه با تمام آدمای توش از بین بره. 🔸پلک هایم لرزید. توی دلم خالی شد. اهل میناب بود. دوباره در عمق چشمانش دقیق شدم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه چیزی درون مردمک های مشکی اش پیدا کنم، اما انگار دنبال چیزی بودم از درون خود او... 🔸_گلزار شهدا از ۹ اسفند به بعد دیگه یه روزم خالی نیست. شاید میتونم بگم شلوغ ترین جای شهر اونجاست.. خانم فروشنده چهره اش را توی هم می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. هیچکس در برابر این حجم از غم حرفی برای گفتن ندارد. نه تنها خانم فروشنده، هیچکدام از ما غیر مینابی ها یارای هم کلام شدن با آنها را نداریم.  🔸_میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شد. سرش را پایین انداخت. نفس سنگین درون سینه اش را بیرون داد و همانطور که دست دخترکش را می‌گرفت و طوری که انگار می‌خواهد آخرین‌ جمله اش را بگوید، آماده ی رفتن شد.  _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم... ✍ به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1788102538183183036 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از عصر روایت
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس با مشارکت بنیاد شهید برگزار می‌کند: «شـــــــرح واقــــعه» مواجهه مستقیم با روایت 📍برنامه: بازدید گروهی از محل شهادت شهدای جنگ رمضان در «روستای کـــــفری». 🗓زمان: دوشنبه ۹ شهریور 💳هزینه ثبت‌نام: صدهزار تومان 🔴حرکت از حوزه هنری رأس ساعت ۱۵ وسیله رفت‌وبرگشت مهیا می‌باشد. ❗️ظرفیت پذیرش این برنامه، محـــــــــــــدود می‌باشد. اولویت با عزیزانی است که زودتر واریز را انجام دهند. ♨️این برنامه مختص روایت‌نویسان می‌باشد و خروجی این بازدید، یک متــــن روایـــــــی از طرف شرکت‌کنندگان خواهد بود. 🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: 🔰09379071696 ‌