یه بار نشد این قانونای مورفی به نفع ما پیش برن. حالا که من بعد ۵۰ سال تصمیم گرفتم ملاتونین زهرمار کنم و به جای پنج صبح ساعت سه بخوابم کل دنیا دست به دست هم داده
اعتباری ست برای تنِ آب
شست و شو دادن گیسوهایش
خنده اش - معجزه در معجزه اش -
انفجار همه گل هاست سوی گل هایش
او که منصور زنان در همه جاست
چهره اش، نعره ی زیبای اناالحق هاست
مقطع قلب پرنده ست صمیمیت او
خواب را می ماند
اما
در کنار من خاکستر خوابش
خفته ست
گل که بر گستره ی ماه قدم بردارد، اوست
و خداحافظی اش
آنچنان چلچله سانست که من می خواهم
دائماً باز بگوید که: خداحافظ، اما نرود
و سخن گفتن او
مثل اسطوره ی یک جنگل شیشه ست، که بر سطحش
بلبل از حیرت، دیوانه شده، لال شده است ...
تنها سخنی که در وصف این زندگی دارم بگم اینه که کاش این همه بلا به جون من میگشت.
چند وقت پیش داشتم فکر میکردم نکنه اون درد مفاصلی که دوسال پیش پیدا میکردم هیچ وقت منشا عصبی نداشته؟ نکنه یه تلقین بوده؟
امشب یه شوکی بهم وارد شد که متوجه شدم نه. واقعا هیچ وقت هیچ چیز تلقین نبود. درد مفصل، بی حسی صورت، تهوع، پنیک، اینا همیشه واقعی بودن. واقعی تر از یه زخمی که جلوی چشمات ازش خون بچکه.