رواننشناس.
دلم میخواد دست بندازم توی سینهام و این ماهی قرمزِ چموش اضطرابو بندازم جلوی گربهها.
یک معجزه ای در جهان هست که من روزها بود باهاش بیگانه شده بودم
اونم "دلیل داشتن برای اضطراب"ه.
الان دیگه تا اون حس وحشتناک که انگار چیزی توی دلت تکون میخوره میاد سراغم، به مکالمهی کلاس زبان فکر میکنم. به پروژههای حبیبزاده. به دوتا ارائهی فاضلی و ترجمهی مقالهها.
خیلی وقت بود چنین دلیل واضح و روشن و قابل توضیحی نداشتم. اگه هم مشکل بزرگتری مثل روزای مریضی مامان بود، نمیتونستم با اضطرابش مواجه شم. به خدا که این مدل سر شلوغی نعمته. نعمت بزرگ.
یه قاصدک دیدم لبخند اومد رو لبم؛ بعد فکر کردم دیدم با توجه به فصل و قوانین فیزیک و وزش باد حضورش طبیعیه و ربطی به هیچ چیز عنگوزشیای نداره. سریع لبخندمو جمع کردم.