eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸روایتی از تخریب خیریه آبشار عاطفه‌ها در بمباران خرم‌آباد با طلوع آفتاب، غرشی مهیب شهر را فرا گرفت؛ همزمان، به چندین نقطه از شهر، حمله شد. در میان ویرانی‌ها، خیابانی که دفتر خیریه‌مان در آن قرار داشت هم بدون آسیب نماند. تصاویری که از دل حادثه مخابره می‌شد، نمک بر زخم دل‌هایمان می‌پاشید و عمق اندوهمان را می‌افزود. آرام نداشتم؛ امانت‌های مردم دست ما بود و حالا در مکانی که حتی امکان تردد و جابجایی نبود، چگونه می‌توانستیم پاسخگو باشیم! بارها برای حضور در منطقه، با مسئولین ارتباط گرفتیم، اما به دلیل شرایط خاص و ممنوعیت تردد، راه ورودمان بسته بود. غروب، به هر سختی‌ای که بود، اجازه تردد گرفتیم؛ آن هم با دلهره‌‌ی تهدید سلامتِ دلیرمردانی که داوطلبانه برای بیرون کشیدن اقلام حیاتی پا پیش گذاشته بودند. در وضعیت قرمز، زیر سایه تردد جنگنده‌ها، دل به دریا زدیم. در مسیر، برای سلامتی‌شان، دعا می‌کردم. لحظاتی که با شوقِ خدمت به مردممان آمیخته بود، بر دلهره‌ام می‌چربید. با هماهنگی‌های امنیتی، وارد منطقه شدیم؛ هشدار می‌دادند که برای تسریع در کار. شیشه‌های ساختمان، کاملاً ریخته بود. موج انفجار، عاملی بود تا در ورودی را پس از ده دقیقه تقلا، با کمک نیروهای امدادی و ابزار لازم، باز کنیم. صحنه‌ای دلخراش، قلبم را به درد آورد؛ مکانی که امید و پناه بی‌کسان و محل التیام درد یتیمان و بیماران بود، در چشم‌به‌هم‌زدنی به ویرانه بدل شده بود. آهی از عمق وجود، راه نفسم را بند آورد؛ زمان کوتاه بود و مجالِ مرورِ افکار، کم. با عجله و حسی سرشار از مسئولیت‌پذیری، خیلی سریع، مواد غذایی و اقلام ضروری به بیرون منتقل شد تا به دست نیازمندانِ همشهری برسد. همزمان، اعلام وضعیت قرمز، جمعیت را به مکانی دورتر و امن هدایت کرد. اما نیروهای امنیتی و جهادی، دلاورانه در منطقه ماندند؛ ماندنی که دلهره‌اش قلبم را می‌فشرد، اما می‌دانستم که آن‌ها مانده‌اند تا محافظ خانه‌های مردم باشند و احیاگر زندگی. رفتیم تا امانات را به دست نیازمندانی برسانیم که شرایط جنگ، زندگی و امرار معاش را برایشان دشوارتر از پیش کرده بود. هنوز دلم پیش گلی پرطراوت و شاداب بود؛ گلی که زمزمه‌اش را در دل طوفان می‌شنیدم که می‌گفت: «مرا نیز با خودتان ببرید.» موج انفجار، او را از گلدان زیبایش جدا کرده بود. در ذهنم مرور می‌کردم که یادم نرود آن را با خود ببرم. اما همزمان اعلام وضعیت قرمز شد و نتوانستم. زمزمه گل از ذهنم کنار نمی‌رفت تا اینکه به خودم یادآور شدم؛ چه گل‌هایی که پرپر شدند، عزیزتر از جانمان، و جوانانی که برای امنیت این آب و خاک جان دادند تا ما با آرامش زندگی کنیم. من یقین دارم که آه مظلوم، دودمان ظالم را به باد خواهد داد. 🔹نرجس خاتون ۱۵رمضان۱۴۴۷ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸حساب خانمِ حسینی همسرم طلافروش است. این روزها مدام تلفنش زنگ می‌خورد؛ یکی نگرانِ دارایی‌اش است، یکی قیمتِ لحظه‌ای را می‌خواهد و دیگری به‌ دنبالِ پناهگاهی امن برای طلاهایش می‌گردد. از این‌ همه هیاهوی مادی و تماس‌های تکراری، حسابی کلافه شده‌ایم. بعد از افطار بود؛ همان لحظاتی که آدم دلش کمی خلوت می‌خواهد. دوباره گوشی همسرم لرزید. آهی کشیدم و گفتم: «باز هم همون سوال‌های همیشگی و قصه‌ی بی‌انتهای دنیا.» اما این‌بار، سکوتِ همسرم طولانی شد؛ فقط گوش می‌داد. در چشمش برقی از احترام نشسته بود. آخر سر، با لحنی که بویِ دعا می‌داد، برای کسی که زنگ زده بود، آرزوی سلامتی کرد و گوشی را کنار گذاشت. به چهره‌اش نگاه کردم؛ حالش دگرگون شده بود. با صدایی آرام‌تر از قبل، گفت: «خانم فلانی بود؛ از اقوام دورمون توی تهران. هر ماه تماس می‌گیره و مقداری طلا به اسم دوستش می‌خره و امانت می‌زاره، پیشم. هر سال هم سرِ تاریخ مشخصی، تماس می‌گیره و همه‌ رو یکجا می‌فروشه. الان پرسید "امانتی‌هایی که به اسم دوستم «رقیه حسینی» پیش شما دارم یادتونه؟" گفتم "بله، همه‌ رو یادداشت کردم." گفت "راستش من این طلاها رو دونه‌دونه به نیتِ حضرت رقیه می‌خرم و هرسال روز شهادتش، می‌فروشم. همه پولش رو هم خرجِ راهِ خودش می‌کنم. داداش، اگه یه وقت دستم از دنیا کوتاه شد، تو رو خدا شما زحمتش رو بکشید و هر جا که صلاح دیدین، برای خانم هزینه کنید."» 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۹اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸بچه‌ها از جنگ چیزی نمی‌دانند بچه‌ها از جنگ چیزی نمی‌دانند. این را از بازی خواهرزاده‌هایم در اوج بلند شدن صدای بمب می‌شود فهمید. درست است مرگ بر اسرائیل می‌گویند و مرگ بر آمریکا، اما تمام ذهنشان روی این است که زودتر بزرگترها اجازه بدهند به ادامه‌ی بازیشان برگردند. بچه‌ها شادی خانه هستند. خواهرزاده دو سال‌ونیمه‌ام نقطه‌ی تمرکز اعضای خانواده است. حتی بچه‌هایی که یکی دو سال از او بزرگترند هم سرگرمیشان دلبری‌های اوست. با هر کلمه‌ای که اشتباه تلفظ می‌کند بقیه یک ساعتی سرگرم می‌شوند؛ خودش هم این مرکز توجه بودن را فهمیده. از دیروز که تصویر زیبا و معصوم شهید را دیده‌ام. بارها و بارها شیرین زبانی‌هایش را در خیالم مرور کرده‌ام. لابد با عمو مهدی‌اش خیلی رفیق بوده؛ عمه رقیه هر وقت صدایش را می‌شنیده قربان صدقه‌اش می‌رفته؛ و مادربزرگ آرزوی قد کشیدنش را داشته. شاید آن لحظه‌ی آخر توی آغوش امن مادرش خواب بوده. آه پسرکم محمدجواد! طفل معصوم، تو هنوز الفبای حرف زدن را درست یاد نگرفته بودی؛ چه می‌دانستی که جنگ چیست! بمب هسته‌ای چیست؛ موشک چیست! غصه‌ام می‌گیرد از اینکه با ذوق به مادرت شب‌بخیر گفتی و صبح بیدار نشدی! و دلم آرام می‌گیرد که آنجا که رفتی مادرت هم هست؛ و تو در آغوشش هستی. اصلاً مگر می‌شود کنار عمو مهدی، عمه رقیه، مادر و مادربزرگت به تو خوش نگذرد! خون پاک تو استکبار را زمین خواهد زد. 🔹پروین حافظی 19اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸کمک‌های ترامپ امیرمحمد با یک نفر برای تحویل چند پوستر، زیر پل ولیعصر قرار گذاشته بود. راه افتادیم سمت خیابان ۶۰ متری و زیر پل پارک کردیم. بنده خدا زبان روزه از الشتر آمده بود خرم‌آباد اومده که پوسترها را تحویل بگیرد. تحویلش دادیم و سوار ماشین شدیم. هنوز از زیر پل بیرون نیامده بودیم که صدای انفجار بلند شد. به گمان اینکه پل تخریب شده خودمان را رساندیم بالای خیابان ولیعصر. پارک کردیم و سعی کردیم ببینیم کجا به درد می‌خوریم. لابه‌لای شلوغی کوچه‌ها صدای پیرزنی که داشت با تلفن صحبت می‌کرد توجه‌ام را جلب کرد: «شیرم رو حلالت نمی‌کنم. انقدر که گفتین عمو ترامپ بیا، حالا اومد. خوب شد؟!» با صدای امیرحسین به خودم آمدم. یک مجروح پیدا کرده بود. با کمک یکی دیگر از بچه‌ها بلندش کردیم و گذاشتیمش توی ماشین و راهی بیمارستان شدیم. یادمون افتاد بنده خدایی که برای گرفتن پوسترها آمده بود، به محل حادثه نزدیک‌ بود. سعی کردیم باهاش تماس بگیریم. بعد چند دقیقه تلاش، متوجه شدیم قبل انفجار از محل فاصله گرفته. 🔹امین مجد ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸تابوت کوچک دومین شب قدر امسال متفاوت‌تر از همیشه بود؛ قرارِ قرآن به سر گرفتن امسال به جای مسجد و هیئت، در خیابان بود! قرار شد شب قدر، صدای تکبیر گفتن‌مان،کاخ یزید زمان را بلرزاند. به نزدیکی خیابان بعثت رسیدیم؛ زیراندازی که با خودمان آورده بودیم را پهن کردیم و با کوچک و بزرگ خانواده روی آن نشستیم. مراسم تازه شروع شده بود و سخنرانان یکی پس از دیگری پشت تریبون می‌آمدند. شعارها بالاگرفته بود و صدای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» این مردم در شب قدر انقلاب اسلامی، شنیدنی‌تر بود. درمیان این شلوغی، ناگهان مهمانی رسید؛ مهمانی کوچک با تابوتی کوچک! روحانی جوانی «یا الله»گویان، رسیدن تابوت کوچک به ما را خبر می‌داد. تابه‌حال تابوتی به این اندازه ندیده بودم! نام «بازگیر» را که دیدم، گمان کردم تابوت شهید است؛ همان پاسدار جوانی که دو شب قبل، حین خدمت، به شهادت رسیده بود؛ اما عجیب بود که این تابوت کوچک متعلق به جوانی رشید باشد! خوب که دقت کردم روی تابوت نام یک کودک را دیدم؛ شهید . همان برادرزاده خردسالِ مهدی که خانه‌شان، سحرگاه در روستای انگز خرم‌آباد، مورد حمله جنگنده دشمن متجاوز قرار گرفته بود. همان محمدجواد بی‌گناهی که همراه سه تن دیگر از خانواده‌اش آسمانی شده بود، درحالی که حتی درکی هم از واژه‌ی جنگ نداشت! رد نگاهم، تابوت کوچک را تا رسیدن به جایگاه دنبال کرد و تا پایان مراسم، پاسخ این سوال که «به کدامین گناه؟ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟» تمام سرم را پرکرد! 🔹عارفه ج‌ رشنو 21اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/7231563667787876498/1773573130022 راهیپمایی روز قدس در خرم‌آباد 🎬 حنانه پاپی ۲۲اسفند۱۴۰۴ ‌ ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🔸کمک‌های ارسالی بنرهای امام شهید و ماشین‌های یگان ویژه، بیشتر از هر چیزی جلب توجه می‌کنند. دستم را برای تاکسی بلند کردم: «مستقیم؟» چند متری جلوتر، مشرِف به میدان کیو توقف کرد. سلام کردم؛ راننده جواب سلامم را داد و حرکت کرد. بی‌مقدمه گفت: «آقا هیچ بنده خدایی گیر لیوه پیلدار نُفتَه!» منظورش ترامپ بود. منتظر رد یا تایید من نماند و ادامه داد: «ولی نونَه ایما لیوه‌بازیم و لیوه‌کُش!» فرصت حرف زدن باهاش را نداشتم. سر خیابان دلفان پیاده شدم. هنوز به وسط بلوار نرسیده بودم که صدای جنگنده توی فضا پیچید. دیوار صوتی شکسته شد. میخکوب شدم. کمتر از چند دقیقه، با صدای شلیک موشک، صداها بلند شد. یکی گفت: «مصلی را زدند.» یکی گفت: «بیمارستان عشایر.» و... . بی‌اراده دویدم سمت بیمارستان. از دور دیدم اتفاقی نیفتاده، دلم آرام گرفت. رفتم سمت مصلی. پیاده‌رو پر بود از شیشه‌خرده‌های بعضی مغازه‌ها. جهاد کشاورزی را زده بودند. همه‌جا پر از دود و غبار بود. برخی آواربرداری می‌کردند؛ جسد دو نفر را از زیر خاک کشیدند بیرون. مردم متعجب بودند. وعده‌های ترامپ این نبود؛ قرار نبود زندگی مردم مختل شود؛ قرار نبود معیشت مردم هدف قرار بگیرد؛ قرار بود به کمک مردم بیایند؛ آخر چرا جهاد کشاورزی؟! «و احذَرهُم ان یَفتنوک عن بَعض ما انزَل اللّهُ الیک؛ آگاه باش که اینها تبانى کرده‌‌اند تا تو را از آیین حق و عدالت منحرف کنند.» مائده آیه۴٩ 🔹هارون مکی ۱۷اسفند1404 ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah