راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸برنو
ما لرها از برنو خیلی خاطره داریم؛ رفیق شفیق هستیم یک جورهایی. از آن زمان که توی کوهها مقابل دشمن میجنگیدیم همراهمان بوده. همان وقتی که ارتش رضاخان و امیراحمدیِ قصاب افتاده بودند به جان لرستان، برنو بود که توی دست عشایر، شده بود ابزاری برای دفاع از غیرت و آزادگیشان. بعد مثلاً روزهای اول جنگ، وقتی رزمندهها میخواستند بروند جبهه، برنوی پدر را میانداختند روی دوش و راهی میشدند. بعدتر هم که شد مهمان عروسیهایمان. خیلی چیزها هم با آن شکار کردهایم؛ کَل؛ میش؛ دشمن؛ خائن.
سالها گذشته؛ خیلی چیزها عوض شده. اسب دشمن شده تانک و نفربر؛ طیارهاش شده جنگندة رادارگریز و پهپادهای آنچنانی؛ اسلحههاش هم «رِد دات» دارد و دوربین دید در شب. برنو اما هنوز همان است که بود. شاید خسته باشد؛ اما چیزی از غیرتش کم نشده.
حالا بیستوچند ساعتی بیشتر از حملة اسرائیل نگذشته که رفیق قدیمی باز هم آمده توی میدان. از دست خانی، به دست جوانی! خان اگر تا دیروز، کمین میکرد در کوه و راه میبست بر دشمن، جوان امروز صاف ایستاده در جادهای به انتظارش. و خان اگر دیروز، به حکم خان بودنش، عدهای سوار را همراه میکرد با خودش، جوان امروز خودجوش به میدان آمده. احتمالاً اهلِ یکی از روستاهای اطراف همین جاده باشد. مشغول درو بوده یا آبیاری نمیدانم؛ یحتمل خبری شنیده که عدهای مزدور، پهپاد بلند میکنند برای زدن پادگانها و خانههای مردم؛ همانطوری با شلوار راحتی رفته سراغ بقیه و تیم شدهاند برای گشت ایست و بازرسی. تا چه گیرشان بیاید؛ دشمن یا خائن!
این را جنگ 12 روزه نوشته بودم؛ وقتی تعدادی جوان، با برنو، در ورودی روستایشان، گشت ایست و بازرسی برپا کرده بودند. و آن موقع فکرش را هم نمیکردم که چند ماه بعد، برنو بتواند پهپاد شکار کند. و از پهپاد بالاتر، بشود قاتل موشک کروز جاسم؛ برترین موشک کروز جهان! یک موشک پنهانکار که سطح مقطع راداریاش از اف22 هم پایینتر است؛ یعنی عملاً خیلی از رادارها ناتوان هستند از دیدنش و خیلی پدافندها عاجز از زدنش. اما حالا چشم تیزبینِ عشایرِ لر، در بخش پاپی، موشک را دیده و با برنو دخلش را آورده!
بخدا اگر ایرانی نبودم و لر، و باور نداشتم به خدایِ شنهای طبس، دیوانه میشدم از عجایبی که دارد توی این جنگ اتفاق میافتد. و اگر دشمن کمی عقل برایش مانده باشد، با همین خبر، گورش را از منطقه گم میکند.
دارم به تیتر رسانههای آمریکایی فکر میکنم: «در لرستان، یکی از استانهای ایران، یک روستایی (عشایر بخش پاپی، برایشان قابل ترجمه نیست) با اسلحهای قدیمی، متعلق به چند دههی قبل، پیشرفتهترین موشک کروز جهان را ساقط کرد!»
🔹امین ماکیانی
24اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کودکانِ میداندار
هنوز راهپیمایی شروع نشده بود. مردم از روی پل انقلاب به سمت میدان پلیس حرکت میکردند تا به ابتدای جمعیت برسند.
همه چیز آرام بود. جز صدای آرام گفتوگوهای دو نفره، صدایی نمیآمد.
یکهو صدای ظریف دخترانهای سکوت را شکست. دخترکِ صورتیپوش، پرچم به دست گرفته بود. مردی که احتمالاً پدربزرگش بود، کنارش ایستاده بود. دختر شعار میداد و مردم تکرار میکردند.
این روزها و شبها حتی کودکانِ ما میداندارند!
🔹معصومه عباسی
۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
ده روز گذشته، اما هنوز غبار گلهای نشسته بر سر و شانهاش را نتکانده.
غم در چشمانش هنوز بیدار است؛ ولی با قلبی مطمئن، یک دستش، تکیهگاهِ قاب عکسِ ولیِ زمانش شده و دستِ دیگرش، پرچمِ غیرتِ وطن را میان انگشتانش محکم میفشرد.
و باز هم، به رسمِ وفاداریِ هر شب، با گامهایی استوار به دلِ خیابان انقلاب زده؛ تا ثابت کند این داغ، نه سرد میشود، نه او را از پا میاندازد.
🔹زهرا مومنزاده
۱۸اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جنگ و لبخند۳
آقای اسدی همکار مادرم است. چند سالی است که دوستی خانوادگی داریم. خیلی خوب و صمیمیاند.
چند روزی از جنگ رمضان گذشته بود. رفتیم خانهشان دیداری تازه کنیم.
جنگ که میشود، مرگ را بیشتر از قبل احساس میکنی. بیشتر به عزیزانت فکر میکنی و بیشتر با آنها تماس میگیری.
دختر کوچک آقای اسدی، که از لحاظ قدی از پدر بزرگتر است؛ دستش را بسته بود. پرسیدم: «ستایش چرا دستشو بسته؟»
آقای اسدی گفت: «صدای جنگنده شنیدم؛ بهشان گفتم بیاید بیرون. ستایش از روی پلهها پشتک زد و با کله اومد پایین. دخترم میخواست هلیکوپتری بزنه.»
طفلکی ستایش موقع پایین آمدن از پلهها دستش شکسته بود. گفت: «باباااا. الکی میگه آجی میخواستم سریع سریع، دمپایی بپوشم که پام گیر کرد و از پلهها افتادم.»
جنگنده آنجا را بمباران نکرد، ولی دست ستایش تا یک ماه به گردنش آویزان است.
🔹زینب پناهی
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
به یارب یارب دلها، به این شبها، به قرآنش
خیابان بخشی از جنگ است و مردم مرد میدانش
کلوخ انداز را پاسخ به غیر از سنگ، چیزی نیست
که محتاج همین نظم است افکار پریشانش
تن این خاک عطرآگین به خون لاله آغشتهست
نبیند رنگ آبادی، هر آن کس خواست ویرانش
به هر جا میزند دشمن، به ایران میخورد زخمی
چه فرقی میکند کاشان و کرمان یا لرستانش
چو ققنوس از دل آتش به پا خیزد پس از این جنگ
به امید خدا بانگ اذان از قلب تهرانش
رسد از مشرق و مغرب چو بوی مشک عطاری
سلام خاص عاشقها به خورشید خراسانش
🔹محمدتقی عزیزیان
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸ما ادامه داریم
چند روز پیش توی حسینیه، همراه بچهها، مشغول آمادهکردن پارچهها بودیم تا در سطح شهر، نصبشان کنیم. نماز که خواندیم و افطاری را که خوردیم، فوری بلند شدم و رفتم سراغ ادامه کار.
امین مرادی، با لحن شوخ همیشگیاش، رو به بقیه گفت: «یادبگیرین! دیدین چه سریع پاشد و رفت سراغ کارش!»
خندیدم و گفتم: «حقیقتاً قول دادم برای شام برم خونه. گفتم قبل رفتن این یه دونه پارچهنوشته رو کامل کرده باشم.»
امیرمحمد حرفم را قطع کرد: «نه امین؛ کلاً تو این جنگ فعالتر شدی.حس میکنم وقتشه شهید بشی.»
با خنده جواب دادم: «نه حاجی، این اثرات سلوک مَرده.»
حاج ابوذر متوجه منظورم شد و گفت: «این داره پدر میشه؛ تأثیر گذاشته...»
پ.ن: برکت وجودت، بدون حضورت هم حس میشود. نمیدانم فرصتی پیدا میشود که این روزها را خودم برایت تعریف کنم یا نه؛ ولی بدان
تو ادامهی منی و امیدوارم وقتی که پا روی این کرهی خاکی میگذاری، اثری از اسرائیل نمانده باشد.
🔹امین مجد
24اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸روز بیعت
صدای صلوات خانمها بلند شده بود. از در که وارد شدم همه به هم تبریک میگفتند. از لابهلای رحلهای قرآن، نفسهای پاک بود که تا آسمان بالا میرفت؛ دعای خیر به جان رهبر جوانمان میکردند.
یکی نذر سلامتی آقا، کیک پخش کرد. دیگری اسکناسهای ته کیفش را گذاشت لای قرآن و یکی پس از دیگری صلوات فرستادیم، برای نصرت ایران جانمان.
جزء نوزدهم که تمام شد، یکی از خانمها بلند شد و گفت: «الان دیر میشه، باید برم خیابون انقلاب؛ از دعا خوندن واجبتره، بلند شید بریم!» همه سکوت کرده بودند. جمع خانهدار و بچهدارها بودیم و هیچکس، دم افطار، بیکاری نداشت.
مانده بودیم بین دوراهی رفتن یا ماندن!
یکدفعه صدای بوم بلند شد. جنگنده توی آسمان بود.
ما که در محضر قرآن آرام گرفته بودیم، خواندن دعای مجیر را گذاشتیم برای بین راه.
بند کفشها را محکم بستیم. راه افتادیم سمت خیابان انقلاب برای بیعت با رهبر عزیزمان!
دوباره صدا بلند شد. دشمن داشت چند کوچه بالاتر از خانه قرآنی کوثر را میزد.
با هر بوم که شنیدیم عزممان جزمتر شد، برای رسیدن به خیابانی که نامش «انقلاب» بود.
🔹سمانه قاسمیمنش
21اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/-2040584054746620356/1773651549536
#ببینید
🔸موکب پدرانه
اینجا موکب قهوه است.
نه خبری از تزئینات هست، نه بنرهای پر زرقوبرق.
جلوی یک املاکی است، با دو تا میز ساده و چند مردِ پای کار.
پشتسرشان یک پرچم ایران زدهاند و چند عکس چاپشده از دختر بچههای شهید میناب.
هر شب بساط چای و قهوهشان به راه است و
هرکه از راه برسد سهمش محفوظ.
آقای عسگری بیشتر کارها را میچرخاند؛ اما از سرِ اخلاص، جلوی دوربین نمیآید. حرف زیادی هم نمیزند؛ اما روی کلمات حساس است.
عدد شهدای دختر را نباید اشتباه بگویی؛
پیشوند «شهید» هم نباید از قلم بیفتد.
یکطوری موکبِ پدرانه است. چند نفرشان دختر دارند.
با همان ابهت مردانهشان، با ذوق از دستنوشتهها و یادگاریهای بچهها حرف میزنند. میگویند این کاغذها قرار است آلبوم شود.
حساب دقیق شبهای موکبداری هم از دستشان در رفته.
میپرسم: «تا کی میمانید؟»
میگویند: «تا وقتی جنگ هست، ما هم هستیم.»
جماعتی بهشان عادت کرده این شبها.
عطر موکبشان هم متفاوت است؛ نه بخاطر قهوه!
اینجا از خرمآباد تا میناب، بوی عاطفه پدری میآید.
🔹فاطمه عزیزی
۲۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸هیتلرِ مهربان
بالاخره جنگ تا سر کوچه ما هم آمد. صدای جنگنده توی محله پیچید؛ بوم بوم؛ ساختمان خالی را زد و رفت. کلش در چند دقیقه اتفاق افتاد.
صدای جیغ ممتد زنی توی کوچه پیچیده بود. مردم محله به سمت محل اصابت بمب میدویدند. سرِ پل مشرف به محل اصابت، جای سوزن انداختن نبود. سواره و پیاده داشتند نگاه میکردند. این هم از ویژگیهای منحصربهفرد ما ایرانیهاست؛ به جای دَر رفتن میمانیم و جزئیات را ثبت میکنیم که رسالت رساندنِ خبر به آنها که نبودند را تمام و کامل به دوش کشیده باشیم.
دود غلیظی توی محل پخش شده بود. همسایهمان که رزمنده جنگ تحمیلی بوده، تذکر میداد که جلوی دهانتان را بپوشانید؛ حکماً چیزی میدانست. همه دستورش را انجام دادند.
کل شب را پیگیر پرتاب موشکهای ایران به سمت پایگاههای آمریکایی در منطقه بودم. با خواندن هر خبر، صدای پدر موشکی ایران توی وجودم میپیچید که: «خدایا دشمنانت را به دست ما نابود کن!»
من هم همین دعا را زمزمه کردم و پشتبندش گفتم: «الله اکبر». خدایا تو در ذهن ما بزرگتر از هر چیزی هستی؛ این بزرگتر بودنت را هر مدلی دوست داری به دنیا نشان بده.
زبان دعاهایم این روزها فرق کرده؛ تا دیروز میگفتم «اللهم عجل لولیک الفرج» حالا همان را لری میگویم «تو بیا دردت و جونم.»
سحر دوباره صدای جنگنده آمد؛ باز هم آمد محلهی ما. یک ساختمان خالی دیگر را زد و رفت. راستش را بخواهید نترسیدم، اما دردم گرفت. هر جای ایران را بزنند دردم میگیرد.
خانواده برخلاف دیروز نرفتند بیرون؛ توی خانه ماندیم.
بعد از اذان، لحظهی ملکوتی شلیک موشکهای ایران بود. دلم میخواهد آنقدر یهودی صهیونیستی بکشیم که بگویند: «هیتلر چقدر مهربان بود!»
🔹پروین حافظی
17اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/-6872480871870924930/1773691345681
#ببینید
🔸ستاد پشتیبانی جنگ
ما جنگ را از زبان مادربزرگهایمان شنیده و پشتیبانی جنگ را لابهلای کتابها خوانده بودیم. اینکه زنانی نان میپختهاند برای رزمندهها و مربا درست میکردهاند برایشان. اینکه نان زنها قوت و قُوَت رزمندهها بوده در نبرد با دشمن.
و حالا خودمان داریم میبینم که مادرمان، دوستمان یا همسایهمان خانهاش را ستاد پشتیبانی جنگ کرده. و در جنگ رمضان، وعده افطار و سحر میرساند به دست رزمندگان مجاهدِ در میدان.
و اینجا کسی از این میگوید که هزینهی ستاد را مردم میدهند و هر روز، به سهم همان روز، هزینهها جور میشود؛ و از خانمی که گوشوارهای نذرِ اطعامِ رزمندهها کرده که تا امروز نیازی به فروشش نبوده. و این زنها خودشان رزمندگان فی سبیل اللهاند. و همینها سقوط دشمن را رقم خواهند زد.
🔹فاطمه گنجی
25اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸قیام لله
#قسمت_اول
در خانه ما رسومی هست که خالقشان مادرم است و حافظشان هم.
پنجشش ساله بودم که مادرم «جنگ آرماگدون» را از شبکه ۴ میدید. شبکهای که برای خیلیها غریب است؛ اما برای ما در تراز شبکه 3 است.
صبحها وقتی بیدار میشدم، تلویزیون معمولاً روی شبکه ۱ بود و «آفتاب شرقی»؛ و مادرم همزمان با صبحانه دادن به من، برنامه را گوش میداد.
بیشتر از ده سال است که سفره نهارِ خانهی ما، همزمان با «سمت خدا» پهن میشود. یعنی برنامهریزی مادر، طوری است که هم خودش موقع دیدن برنامه تمرکز داشته باشد و هم توفیقی اجباری باشد برای ما. دهه نود من را صحبتهای اساتید بزرگ حوزه پر کرده. از آیتالله عابدینی تا استاد قرائتی. در عالم کودکی، بیش از همه، حاجآقا بهشتی را دوست داشتم؛ چون بهنظرم از همه خوشصداتر بود.
سمت خدا بود که شد شروع آشنایی من با عباسی ولدی و ابراهیمی و تراشیون و بقیه اساتید تربیت اسلامی.
جرقه ایجاد محبت و ارادت من نسبت به «شیخنا الکریم آیت الله میرباقری» هم از همین سمت خدا زده شد. طوری که حالا جزء برنامهریزی روزانهام گوش دادن یک صوت از سخنرانیهای حاجآقا میرباقری است.
باران نعمت خداست؛ اما رسمش در خانه ما متفاوت بود. مادرم میگفت در روایات آمده دعا هنگام باران و زیر آسمان مقبول است. برای همین همیشه بگوش بودم که صدای قطرات باران را بشنوم و فوری مادرم را باخبر کنم تا باهم در حیاط خانه، زیر باران، دعا کنیم.
یکبار پرسیدم: «مامان من بلد نیستم دعا کنم، موقع دعا چی بگم؟»
_ چیزایی که دوست داری برات اتفاق بیفته؛ نعمتهایی که دوست داری برای فامیل رخ بده. یادت نره همه عموها و خالهها و دایی و عمهها رو دعا کنی.
گفتم: «خب اگه برای همه اینا دعا کردم و باز دعاهام تموم شد چکار کنم؟ میشه تو بهم بگی چه دعایی خوبه؟»
و او دعاهای خوب را نشانم میداد.
جمعهها معمولاً تا دهونیم بیشتر خواب نبودیم؛ چون باید سخنرانی رحیمپور ازغدی را از شبکه یک میدیدیم. مادرم میگفت: «جزء دعاهات بیار که در آینده مثل آقای رحیمپور ازغدی باسواد بشی.»
شبهای قدر، اما شبِ ویژهی رسم و رسوم خانهمان بود. طبق دستورالعمل مادر، افطار را ساده میخوردیم و شامی سبکتر از افطار؛ چون پرخوری آدم را کسل و خوابآلود میکند و توفیق درک شب قدر را از او میگیرد.
تاکید مادر، حضور در برنامههای مسجد بود؛ چون آنجا شلوغ پلوغ بود و خوابمان نمیبرد.
من که چموش و بیشفعال بودم، در مسجد طاقتم نمیآورد و به خانه سر میزدم. تلویزیون روی شبکه سه بود و زیرنویسی که نوشته بود: «حسینیه همدانیها». یعنی اگر خانه هم میماندی، همراه مادر، میشدی بینندهی جلسهی حاجآقا انصاریان.
برنامهی مسجد دو ساعت قبلِ سحر تمام میشد و میآمدیم خانه. خوابم میگرفت؛ اما مادر با کاسهی آبی بالای سرم میایستاد و با مهربانی، آب به صورتم میزد و میگفت: «حق نداری بخوابی! بلند شو ببینم!» بعد در جواب ناراحتیام که چرا خیسم میکنی، داستان بیدار نگهداشتن حسنین، توسط حضرت زهرا در شب قدر را تعریف میکرد. من هم قانع میشدم و سعی میکردم شب را با هوشیاری سحر کنم.
دوازده سالم بود که به مادرم گفتم: «در دستورات شب ۲۳ام اوده هرکس ۱۰۰۰ مرتبه قدر بخونه، خدا معرفتش رو نسبت به شب قدر و امام زمان کامل میکنه.» از همان سال تصمیم گرفتیم شب ۲۳ام را باهم این کار را انجام دهیم. و من شب آخر را خانه میماندم و با هم قدر میخواندیم.
🔹امیرمهدی جعفری
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah