🔸جنگ و لبخند۳
آقای اسدی همکار مادرم است. چند سالی است که دوستی خانوادگی داریم. خیلی خوب و صمیمیاند.
چند روزی از جنگ رمضان گذشته بود. رفتیم خانهشان دیداری تازه کنیم.
جنگ که میشود، مرگ را بیشتر از قبل احساس میکنی. بیشتر به عزیزانت فکر میکنی و بیشتر با آنها تماس میگیری.
دختر کوچک آقای اسدی، که از لحاظ قدی از پدر بزرگتر است؛ دستش را بسته بود. پرسیدم: «ستایش چرا دستشو بسته؟»
آقای اسدی گفت: «صدای جنگنده شنیدم؛ بهشان گفتم بیاید بیرون. ستایش از روی پلهها پشتک زد و با کله اومد پایین. دخترم میخواست هلیکوپتری بزنه.»
طفلکی ستایش موقع پایین آمدن از پلهها دستش شکسته بود. گفت: «باباااا. الکی میگه آجی میخواستم سریع سریع، دمپایی بپوشم که پام گیر کرد و از پلهها افتادم.»
جنگنده آنجا را بمباران نکرد، ولی دست ستایش تا یک ماه به گردنش آویزان است.
🔹زینب پناهی
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
به یارب یارب دلها، به این شبها، به قرآنش
خیابان بخشی از جنگ است و مردم مرد میدانش
کلوخ انداز را پاسخ به غیر از سنگ، چیزی نیست
که محتاج همین نظم است افکار پریشانش
تن این خاک عطرآگین به خون لاله آغشتهست
نبیند رنگ آبادی، هر آن کس خواست ویرانش
به هر جا میزند دشمن، به ایران میخورد زخمی
چه فرقی میکند کاشان و کرمان یا لرستانش
چو ققنوس از دل آتش به پا خیزد پس از این جنگ
به امید خدا بانگ اذان از قلب تهرانش
رسد از مشرق و مغرب چو بوی مشک عطاری
سلام خاص عاشقها به خورشید خراسانش
🔹محمدتقی عزیزیان
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸ما ادامه داریم
چند روز پیش توی حسینیه، همراه بچهها، مشغول آمادهکردن پارچهها بودیم تا در سطح شهر، نصبشان کنیم. نماز که خواندیم و افطاری را که خوردیم، فوری بلند شدم و رفتم سراغ ادامه کار.
امین مرادی، با لحن شوخ همیشگیاش، رو به بقیه گفت: «یادبگیرین! دیدین چه سریع پاشد و رفت سراغ کارش!»
خندیدم و گفتم: «حقیقتاً قول دادم برای شام برم خونه. گفتم قبل رفتن این یه دونه پارچهنوشته رو کامل کرده باشم.»
امیرمحمد حرفم را قطع کرد: «نه امین؛ کلاً تو این جنگ فعالتر شدی.حس میکنم وقتشه شهید بشی.»
با خنده جواب دادم: «نه حاجی، این اثرات سلوک مَرده.»
حاج ابوذر متوجه منظورم شد و گفت: «این داره پدر میشه؛ تأثیر گذاشته...»
پ.ن: برکت وجودت، بدون حضورت هم حس میشود. نمیدانم فرصتی پیدا میشود که این روزها را خودم برایت تعریف کنم یا نه؛ ولی بدان
تو ادامهی منی و امیدوارم وقتی که پا روی این کرهی خاکی میگذاری، اثری از اسرائیل نمانده باشد.
🔹امین مجد
24اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸روز بیعت
صدای صلوات خانمها بلند شده بود. از در که وارد شدم همه به هم تبریک میگفتند. از لابهلای رحلهای قرآن، نفسهای پاک بود که تا آسمان بالا میرفت؛ دعای خیر به جان رهبر جوانمان میکردند.
یکی نذر سلامتی آقا، کیک پخش کرد. دیگری اسکناسهای ته کیفش را گذاشت لای قرآن و یکی پس از دیگری صلوات فرستادیم، برای نصرت ایران جانمان.
جزء نوزدهم که تمام شد، یکی از خانمها بلند شد و گفت: «الان دیر میشه، باید برم خیابون انقلاب؛ از دعا خوندن واجبتره، بلند شید بریم!» همه سکوت کرده بودند. جمع خانهدار و بچهدارها بودیم و هیچکس، دم افطار، بیکاری نداشت.
مانده بودیم بین دوراهی رفتن یا ماندن!
یکدفعه صدای بوم بلند شد. جنگنده توی آسمان بود.
ما که در محضر قرآن آرام گرفته بودیم، خواندن دعای مجیر را گذاشتیم برای بین راه.
بند کفشها را محکم بستیم. راه افتادیم سمت خیابان انقلاب برای بیعت با رهبر عزیزمان!
دوباره صدا بلند شد. دشمن داشت چند کوچه بالاتر از خانه قرآنی کوثر را میزد.
با هر بوم که شنیدیم عزممان جزمتر شد، برای رسیدن به خیابانی که نامش «انقلاب» بود.
🔹سمانه قاسمیمنش
21اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/-2040584054746620356/1773651549536
#ببینید
🔸موکب پدرانه
اینجا موکب قهوه است.
نه خبری از تزئینات هست، نه بنرهای پر زرقوبرق.
جلوی یک املاکی است، با دو تا میز ساده و چند مردِ پای کار.
پشتسرشان یک پرچم ایران زدهاند و چند عکس چاپشده از دختر بچههای شهید میناب.
هر شب بساط چای و قهوهشان به راه است و
هرکه از راه برسد سهمش محفوظ.
آقای عسگری بیشتر کارها را میچرخاند؛ اما از سرِ اخلاص، جلوی دوربین نمیآید. حرف زیادی هم نمیزند؛ اما روی کلمات حساس است.
عدد شهدای دختر را نباید اشتباه بگویی؛
پیشوند «شهید» هم نباید از قلم بیفتد.
یکطوری موکبِ پدرانه است. چند نفرشان دختر دارند.
با همان ابهت مردانهشان، با ذوق از دستنوشتهها و یادگاریهای بچهها حرف میزنند. میگویند این کاغذها قرار است آلبوم شود.
حساب دقیق شبهای موکبداری هم از دستشان در رفته.
میپرسم: «تا کی میمانید؟»
میگویند: «تا وقتی جنگ هست، ما هم هستیم.»
جماعتی بهشان عادت کرده این شبها.
عطر موکبشان هم متفاوت است؛ نه بخاطر قهوه!
اینجا از خرمآباد تا میناب، بوی عاطفه پدری میآید.
🔹فاطمه عزیزی
۲۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸هیتلرِ مهربان
بالاخره جنگ تا سر کوچه ما هم آمد. صدای جنگنده توی محله پیچید؛ بوم بوم؛ ساختمان خالی را زد و رفت. کلش در چند دقیقه اتفاق افتاد.
صدای جیغ ممتد زنی توی کوچه پیچیده بود. مردم محله به سمت محل اصابت بمب میدویدند. سرِ پل مشرف به محل اصابت، جای سوزن انداختن نبود. سواره و پیاده داشتند نگاه میکردند. این هم از ویژگیهای منحصربهفرد ما ایرانیهاست؛ به جای دَر رفتن میمانیم و جزئیات را ثبت میکنیم که رسالت رساندنِ خبر به آنها که نبودند را تمام و کامل به دوش کشیده باشیم.
دود غلیظی توی محل پخش شده بود. همسایهمان که رزمنده جنگ تحمیلی بوده، تذکر میداد که جلوی دهانتان را بپوشانید؛ حکماً چیزی میدانست. همه دستورش را انجام دادند.
کل شب را پیگیر پرتاب موشکهای ایران به سمت پایگاههای آمریکایی در منطقه بودم. با خواندن هر خبر، صدای پدر موشکی ایران توی وجودم میپیچید که: «خدایا دشمنانت را به دست ما نابود کن!»
من هم همین دعا را زمزمه کردم و پشتبندش گفتم: «الله اکبر». خدایا تو در ذهن ما بزرگتر از هر چیزی هستی؛ این بزرگتر بودنت را هر مدلی دوست داری به دنیا نشان بده.
زبان دعاهایم این روزها فرق کرده؛ تا دیروز میگفتم «اللهم عجل لولیک الفرج» حالا همان را لری میگویم «تو بیا دردت و جونم.»
سحر دوباره صدای جنگنده آمد؛ باز هم آمد محلهی ما. یک ساختمان خالی دیگر را زد و رفت. راستش را بخواهید نترسیدم، اما دردم گرفت. هر جای ایران را بزنند دردم میگیرد.
خانواده برخلاف دیروز نرفتند بیرون؛ توی خانه ماندیم.
بعد از اذان، لحظهی ملکوتی شلیک موشکهای ایران بود. دلم میخواهد آنقدر یهودی صهیونیستی بکشیم که بگویند: «هیتلر چقدر مهربان بود!»
🔹پروین حافظی
17اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/-6872480871870924930/1773691345681
#ببینید
🔸ستاد پشتیبانی جنگ
ما جنگ را از زبان مادربزرگهایمان شنیده و پشتیبانی جنگ را لابهلای کتابها خوانده بودیم. اینکه زنانی نان میپختهاند برای رزمندهها و مربا درست میکردهاند برایشان. اینکه نان زنها قوت و قُوَت رزمندهها بوده در نبرد با دشمن.
و حالا خودمان داریم میبینم که مادرمان، دوستمان یا همسایهمان خانهاش را ستاد پشتیبانی جنگ کرده. و در جنگ رمضان، وعده افطار و سحر میرساند به دست رزمندگان مجاهدِ در میدان.
و اینجا کسی از این میگوید که هزینهی ستاد را مردم میدهند و هر روز، به سهم همان روز، هزینهها جور میشود؛ و از خانمی که گوشوارهای نذرِ اطعامِ رزمندهها کرده که تا امروز نیازی به فروشش نبوده. و این زنها خودشان رزمندگان فی سبیل اللهاند. و همینها سقوط دشمن را رقم خواهند زد.
🔹فاطمه گنجی
25اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸قیام لله
#قسمت_اول
در خانه ما رسومی هست که خالقشان مادرم است و حافظشان هم.
پنجشش ساله بودم که مادرم «جنگ آرماگدون» را از شبکه ۴ میدید. شبکهای که برای خیلیها غریب است؛ اما برای ما در تراز شبکه 3 است.
صبحها وقتی بیدار میشدم، تلویزیون معمولاً روی شبکه ۱ بود و «آفتاب شرقی»؛ و مادرم همزمان با صبحانه دادن به من، برنامه را گوش میداد.
بیشتر از ده سال است که سفره نهارِ خانهی ما، همزمان با «سمت خدا» پهن میشود. یعنی برنامهریزی مادر، طوری است که هم خودش موقع دیدن برنامه تمرکز داشته باشد و هم توفیقی اجباری باشد برای ما. دهه نود من را صحبتهای اساتید بزرگ حوزه پر کرده. از آیتالله عابدینی تا استاد قرائتی. در عالم کودکی، بیش از همه، حاجآقا بهشتی را دوست داشتم؛ چون بهنظرم از همه خوشصداتر بود.
سمت خدا بود که شد شروع آشنایی من با عباسی ولدی و ابراهیمی و تراشیون و بقیه اساتید تربیت اسلامی.
جرقه ایجاد محبت و ارادت من نسبت به «شیخنا الکریم آیت الله میرباقری» هم از همین سمت خدا زده شد. طوری که حالا جزء برنامهریزی روزانهام گوش دادن یک صوت از سخنرانیهای حاجآقا میرباقری است.
باران نعمت خداست؛ اما رسمش در خانه ما متفاوت بود. مادرم میگفت در روایات آمده دعا هنگام باران و زیر آسمان مقبول است. برای همین همیشه بگوش بودم که صدای قطرات باران را بشنوم و فوری مادرم را باخبر کنم تا باهم در حیاط خانه، زیر باران، دعا کنیم.
یکبار پرسیدم: «مامان من بلد نیستم دعا کنم، موقع دعا چی بگم؟»
_ چیزایی که دوست داری برات اتفاق بیفته؛ نعمتهایی که دوست داری برای فامیل رخ بده. یادت نره همه عموها و خالهها و دایی و عمهها رو دعا کنی.
گفتم: «خب اگه برای همه اینا دعا کردم و باز دعاهام تموم شد چکار کنم؟ میشه تو بهم بگی چه دعایی خوبه؟»
و او دعاهای خوب را نشانم میداد.
جمعهها معمولاً تا دهونیم بیشتر خواب نبودیم؛ چون باید سخنرانی رحیمپور ازغدی را از شبکه یک میدیدیم. مادرم میگفت: «جزء دعاهات بیار که در آینده مثل آقای رحیمپور ازغدی باسواد بشی.»
شبهای قدر، اما شبِ ویژهی رسم و رسوم خانهمان بود. طبق دستورالعمل مادر، افطار را ساده میخوردیم و شامی سبکتر از افطار؛ چون پرخوری آدم را کسل و خوابآلود میکند و توفیق درک شب قدر را از او میگیرد.
تاکید مادر، حضور در برنامههای مسجد بود؛ چون آنجا شلوغ پلوغ بود و خوابمان نمیبرد.
من که چموش و بیشفعال بودم، در مسجد طاقتم نمیآورد و به خانه سر میزدم. تلویزیون روی شبکه سه بود و زیرنویسی که نوشته بود: «حسینیه همدانیها». یعنی اگر خانه هم میماندی، همراه مادر، میشدی بینندهی جلسهی حاجآقا انصاریان.
برنامهی مسجد دو ساعت قبلِ سحر تمام میشد و میآمدیم خانه. خوابم میگرفت؛ اما مادر با کاسهی آبی بالای سرم میایستاد و با مهربانی، آب به صورتم میزد و میگفت: «حق نداری بخوابی! بلند شو ببینم!» بعد در جواب ناراحتیام که چرا خیسم میکنی، داستان بیدار نگهداشتن حسنین، توسط حضرت زهرا در شب قدر را تعریف میکرد. من هم قانع میشدم و سعی میکردم شب را با هوشیاری سحر کنم.
دوازده سالم بود که به مادرم گفتم: «در دستورات شب ۲۳ام اوده هرکس ۱۰۰۰ مرتبه قدر بخونه، خدا معرفتش رو نسبت به شب قدر و امام زمان کامل میکنه.» از همان سال تصمیم گرفتیم شب ۲۳ام را باهم این کار را انجام دهیم. و من شب آخر را خانه میماندم و با هم قدر میخواندیم.
🔹امیرمهدی جعفری
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸قیام لله
#قسمت_دوم
سالها این رسوم همیشگی خانه ما بوده: سمت خدا؛ رحیمپور؛ دعا زیر باران؛ هزار مرتبه قدر شب ۲۳ام...
امسال اما قضیه متفاوت شده. دو هفتهایی است وارد جنگ تحمیلی دیگری شدهایم.
آنقدر استرس و سختی جنگ زیاد است که روال زندگی ما هم از نظم خارج شده؛ اما مادرم دیشب به من و برادرم اعلام کرد طوری برنامههایتان را بچینید که فرداشب احیا را در خیابان انقلاب باشیم.
مادر طبق معمول افطار سبکی درست کرد؛ بعد از افطار سریع سفره را جمع کرد و راهی خیابان شدیم. برخلاف همیشه مادرم شب قدر، خانه نماند. برخلاف سالهای قبل باهم ۱۰۰۰ سوره قدر را نخواندیم.
ما شب قدر به خیابان آمدیم. جوشن کبیرمان را زیر باران خواندیم. مادرم گفت: «امیر، ببین خدا چه توفیقی بهمون داده. زیر آسمون درحال بارش، نشستیم و دعا میخونیم.» خندیدم و گفتم: «مثل بچگیم که تو حیاط برای آیندهمون دعا میکردیم.»
با جدیت گفت: «نه! من برای خودم دعا نمیکنم. برای سلامتی رهبر جوان دعا میکنم؛ برای نابودی اسرائیل و آمریکا دعا میکنم.»
امسال قرآن به سر را حاجآقا انصاریان نگفتند؛ بلکه کف خیابان انقلاب قرآن به سر گرفتیم. وقتی آمدیم خانه هم خبری از ویژهبرنامههای مذهبی نبود؛ مادرم زد شبکه خبر. آخَر میخواست از اخبار جنگ، در لحظه، باخبر باشد.
برای سلامتی سردار سید مجید موسوی، بعد از شنیدن خبر ساقط شدن سوخترسان آمریکایی دعا کرد و بعد از شنیدن خبر فرار ناو آبراهام لینکلن نماز شکر خواند.
از معارف اسلامی، مقدار ناچیزی به گوشم خورده؛ اما در تعابیر استاد میرباقری شنیدهام که بالاترین سطح دینداری «اقامه دین حق» است. یعنی قیام برای اجرا شدن دین خدا در عالم.
امشب مادرم، اعمال هر سالش را انجام نداد؛ به اقامه دین حق پرداخت. عملی را انجام نداد که دوست داشت؛ عملی را انجام داد که وظیفهاش بود.
نماز صبح را که خواندیم، مادرم تاکید کرد: «فردا قراره بریم راهپیمایی؛ پس خواب نمونید. ناراحت هم نشید اگه فردا بهزور بیدارتون کردم.»
در بینالطلوعین شب قدر، ابتدا خدا را شکر میکنم که در چنین خانوادهای و در این مقطع زمانی متولد شدهام و پشتبندش استغفار میکنم که با وجود این ظرفیتها اینقدر کمکار و بیاثرم.
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#دلنوشته
🔸بانوی شهیدم!
فکر میکنم؛ برای نوشتن یک روایت با اصالت، باید بین حقیقت و بیان عواطف، مرزی ترسیم کنم، روی خوشآبوهواترین واژهها که نه سرد و خشک باشد، نه شرجی و شاعرانه.
اما چه کنم با سطرهای دلم که مانده زیر آوار روایت رفتنت!
اگر شهریار بودم با «حیدر بابایه سلام» خودم را آرام میکردم و اگر نیما یوشیج بودم در خلوت سبزینه گیاهی، پیله میکردم.
کاش میتوانستم؛ مثل سهراب به بهانه شعر سپید، هزار بار نامت را توی خطهای سفید از قافیه، ردیف کنم.
بانوی شهیدم! این چه واکنش عجیبی است که تا نامت را میشنوم، کوهی از درد توی قلبم ریزش میکند. این روزها تراشم را گم کردهام تا میخواهم از تو بنویسم، ذهنم میشود کویر و قلمم به لکنت میافتد.
بانو جان! شهید جنگ رمضان! چگونه بخوانمت که عطش دلم بنشیند؟!
دختر شهید رهبر شهیدم! سیده بشری! من کمی زمان میخواهم، برای آواربرداری سطرهایی که باید آباد شود از قصهی تو.
🔹سمانه قاسمیمنش
۲۳اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸دروغگو، دروغ میگی
هر چه صدایش زدم نیامد سر سفرهی افطار. کنار بخاری چمباتمه زده بود و گوشی از دستش نمیافتاد. برایش چای ریختم و رفتم پیشش. چشمغره رفتم یعنی که: «از صبح تا حالا چت کردی، بسه دیگه.»
گوشی را گذاشت زمین و فین فینش شروع شد. سرش را بوسیدم و گفتم: «نمیتونم دختری که بیست و یک سال زحمتشو کشیدم، بدم دست گرگا تیکه تیکهش کنن؛ تازه اونم تو خوشبینانهترین حالت ممکن؛ اگه نسوزوننت که حتی یه تیکه استخونت هم دستمو نگیره.»
چشمش به گوشی بود و پیامهای دوستان همدانشگاهیاش توی گروه. گوشی را بالا آورد؛ روبروی صورتم گرفت و گفت: «ببین جواندل میگه منتظر جنگ زمینیام، تا باباماینا خبردار بشن من رفتم. مَنِشی که هر شب تو خیابونا دنبال سلطنتطلبا میگرده که دخلشونو بیاره. فاطمه هم هر شب میرفت راهپیمایی تا اینکه ده جای بدنش ترکش خورد. بازم دستبردار نیست و دو شبه که با ویلچر میره. حالا من چی؟ تو و بابا حبسم کردین تو خونه نمیذارین هیچجا برم و هیچکاری کنم. حس بیمصرف بودن بهم دست داده، حس یه مفتخورِ...»
پریدم توی حرفش و گفتم: «چی از دستت برمیاد که بکنی؟»
آب بینی را با یقهاش گرفت و گفت: «میتونم که خوراکی بستهبندی کنم. میتونم خیابونو ول نکنم و دوتا شعار بدم. مامان تو رشتهی علومسیاسی اولین چیزی که یادمون میدن اینه که تو هر شرایطی کنار مردمت باشی، پشت نظامت باشی. اگر تو دولت قاجار یا پهلوی هم بودم و بیگانه حمله میکرد من پشت نظامم بودم. الان اینی که تو و بابا ازم میخواین یعنی مرگ عقیده، مرگ باور. من اینو یاد نگرفتم.»
سرم را تکان دادم و گفتم: «دوباره کلاسای سیاسی شروع شد. همه رو خودم میدونم ولی تو مادر نیستی که بدونی. الهی این جنگ لعنتی تموم بشه، سر و سامون بگیری، بچهدار بشی، بعد میدونی چی میگفتم.»
رویش را کرد سمت آسمان و گفت: «یا رفیق من لارفیق له؛ همیشه دوستا تو این مواقع میان کمک، کمکم کن.»
حرفهایش توی ذهنم غرغره میشد و مثل خوره مغزم را میخورد. انگار مرض مالیخولیا گرفته بودم. نگران چه بودم! نگران دلِ خودم؟! هر چند دقیقه یکبار برمیگشتم و نگاهش میکردم، بعد از خودم میپرسیدم از چه چیزی میترسم؟ از دست دادانش؟ لحظهای یاد کتاب «روی ماه دی»، مادر شهیدان گنجی که نوشته بودم، افتادم. به خودم گفتم: «تو با چه اعتقادی اینو نوشتی؟ مگه میشه قلمت برای شهدا بنویسه در صورتیکه...»
«لا اله الا الله»یی قورت دادم، ولی طرف سرزنشگر ذهنم ولکن نبود و کوتاه نمیآمد. دوباره به خودم تشر زدم که: «بگو از چی فرار میکنی؟ جواب بده دیگه. پس تمام اون زیارت عاشوراهایی که خوندی الکی بوده؟ یا حسین بابی انت و امی و مالی و اولادی...»
صدای گریههای مبینا از توی اتاق میآمد. زیارت عاشورا میخواند و هق هق میکرد. سرم تیر کشید تا توی چشمم.
دعای جوشنکبیر شروع شد. برای فرار از اغتشاش توی مغزم، نشستم پای تلویزیون. فرازها را با معنی خواندم و ریز ریز گریه کردم. بعد از هر فراز به جای «الغوث الغوث» یکبار به خودم میگفتم: «دروغگو، دروغ میگی. همش ریائه.»
عذاب وجدان ولم نکرد تا فراز پنجاه و نه؛ به «یا حبیب من لا حبیب له» که رسیدم ضجه زدم و گفتم: «بخشیدم در راهت.»
🔹سیده مریم گلچمن/ روایت ارسالی از #بوشهر
22اسفند1404/ بیستوسوم رمضان
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah