eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
817 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
331 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸آرامش صورت، غرش سیرت ‌ همه دنیا و تمام بدخواهان این حریم پاک بدانند، اگرچه بر روی نقشه‌های کاغذی، مرزهای کشور من، شبیه به نقش یک گربه‌ی آرام است، اما زهی خیال باطل که این صورت صبور را با سستی اراده اشتباه بگیرید. ‌این گربه‌ی خفته در نقشه، در رگ‌هایش خون شیران جاری است و در چشمانش، برقی از هیبت پلنگان بیشه‌های حماسه دارد. او صبور است، چرا که ریشه‌ای به بلندای تاریخ دارد. اما وای بر آن روزی که پنجه بر خاک بکشد و غیرتش به جوش بیاید. شک به دل‌های لرزانتان راه ندهید؛ این نقش آرام، در ذهن تمام آیندگان و در حافظه‌ی جهان، به نام «پلنگی سرافراز» حک خواهد شد که هیچ صیادی جرأت نزدیک شدن به قلمرو او را نداشته باشد. ‌ما فرزندان این خاک، گواهان صادق این تغییرات هستیم. اگر امروز آرامیم، از سر بزرگی است. اما اگر روزگار، غیرت ما را به چالش بکشد، با چشم‌های خود خواهید دید که چگونه این نقش روی نقشه، برمی‌خیزد، غرش می‌کند و تمام محاسباتتان را نقش بر آب می‌کند. ‌آینده، میدان تماشای اقتدار ماست. پس منتظر بمانید و با چشم‌های خود ببینید که این ایران جان، چگونه از قاب نقشه‌ها بیرون می‌جهد و شکوه پلنگ‌گونه‌اش را به رخ تمام جهان می‌کشد. ‌این وعده‌ی صادق ماست. شک نکنید که پیروزی از آن ماست. 🔹مراد مطهری 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸شبِ یخ‌زده بهمنِ آن سال، انگار سردتر از هر بهمنِ دیگری بود؛ شاید چون زائو بودم، سرما را بیشتر حس می‌کردم. البته آن شب برف سنگینی باریده بود. شانزده ساله بودم. یک پسر یک‌سال‌وسه‌ماهه داشتم و دخترم به‌دلیل استرس‌های زمان جنگ، هفت ماهه دنیا آمده بود. هنوز رشدش اندازه‌ی یک کودک تازه‌متولدشده هم نبود. گاهی می‌ترسیدم بغلش کنم. نه لباس‌ اندازه‌اش بود، نه حتی جان‌ خوب گریه کردن داشت. کمی کته درست کردم و سفره انداختم. لقمه‌ی اول گذاشتم دهان پسرم که برق رفت. خانه‌های سازمانی شوفاژ داشتند. وقتی برق می‌رفت، شوفاژخانه خاموش می‌شد. ای داد بی‌داد! نفت هم تمام شده بود. این دفعه زمان برگشت همسرم از جبهه طولانی شده بود؛ مایحتاجمان تقریباً ته کشیده بود. سرما؛ دوتا بچه‌ی کوچک؛ باید چه‌کار کنم! همسایه‌ی طبقه‌ی بالا، ترک‌ تبریز بود. هم‌سن دخترشان بودم؛ آن‌ها هم مثل دخترشان به من محبت می‌کردند. رفتم پشت درِ منزلشان. صدای همسرش را که شنیدم، هرچه کردم، شرمِ حضور در این ساعت شب، مانعِ درزدنم شد. برف، پله‌ها را لیز کرده بود. موقع برگشت، از پله‌‌ی اول تا آخر، لیز خوردم. بغضم شکست؛ اشکم را پاک کردم و برگشتم خانه. پسرم را بغل کردم و پتو را انداختیم روی سرمان. دخترم را خوب قنداق‌پیچ کردم و جلوی پایمان گذاشتم. تا خودِ اذان صبح، نشستم و مواظب بودم پتو از روی بچه‌ها کنار نرود. درونم یخ زده بود. صدای اذان که بلند شد، برق هم آمد. نمازم را خواندم و رفتم داخل انباری سه در چهار خانه‌مان و دو تا هیتر را آوردم و به برق زدم؛ یکی جلوی خودم، یکی پشت سرم گذاشتم تا یخِ درونم آب شود. دخترم را کنار خودم خواباندم. قابلمه‌ی کته را گذاشتم جلوی پسرم و خودم، بی‌هوش شدم. نزدیکِ ظهر بود که همسایه در را زد. وقتی باز کردم، چشمش به رنگ‌ و رویِ پریده‌ام افتاد. به صورتش زد و گفت: «چی شده؟» عزت نفسم مانع شد تا پرده از لرز زدنم تا صبح بردارم. گفتم: «هیچی؛ کمی کلیه‌هام درد می‌کنه.» دروغ هم نگفتم؛ کلیه‌هایم هنوز یخ‌زده بودند. گفت: «همسرت تماس گرفته. زود بیا.» با عجله رفتم. تلفن را برداشتم؛ بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «چیزی کم و کسر نداری؟» آرام گفتم: «فقط نفت.» زن صاحب‌خانه صدایم را شنید. با گله گفت: «یعنی به روی ما ندیدی؟ این بنده‌خدا چطوری برای تو نفت بفرسته دختر؟» برگشتم خانه. یک ساعت نشده، ۲۰ تا گالن نفت در خانه صف کشید. همسرم از روی نگرانی به همه‌ی دوستانش زنگ زده بود؛ همه‌شان بی‌فوت‌ِ وقت با دبه‌های نفت در خانه بودند. زنِ همسایه هم برایمان سوپِ گرم آورد. 🔹زهرا مومن‌زاده 26اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 تخم تنباکو توی روستا، هر وقت دلم می‌گیرد می‌روم پیش چَهآب فاطی؛ شصت‌وشش ساله هست و هنوز مجرد. خودش را وقف پدر و مادر مریضش کرد، بعد هم برادرهایش. این بشر خیلی خاص است. بااینکه دل پر دردی دارد، ولی هر وقت کنارش بنشینی تنها چیزی که ازش نمی‌شنوی گلایه از روزگار است. انگار خدا آفریده‌اش که حال دور و بری‌هایش را خوب کند. دیروز دلم گرفته بود. رفتم پیشش. لابلای تنباکوها تا کمر خم شده بود و اَخته می‌کرد. روستایی‌ها به چیدن گل تنباکو می‌گویند اخته کردن. صدایش زدم. به دور کمر چرخید. تا دیدم گفت: «بههه، بی‌بی اومه شاد اومه. بی‌بی راه گم کردی، ها؟!» دستم را بوسید و محکم توی بغل گرفتم. احوال‌پرسی و چاق سلامتی کردیم. می‌دانست عاشق چای هستم؛ گفت: «بریم سایه‌ی تلمبه بشینیم برات چایی بریزُم.» گفتم: «بهره‌ت کم نشه، روزه‌م.» گفت: «شُنُفتم بوشهره خیلی زدن.» لبخند محوی زدم و گفتم: «نه اندازه‌ای که ما زدیمشون.» رفت پشت خنده. هر وقت می‌خواهد حرف خنده‌داری بزند اول خودش دلِ سیر می‌خندد. منم با خنده‌اش خنده‌ام گرفت. گفتم: «خو چرا می‌خندی؟» گفت: «بی‌بی والا مسخره‌م نکنیا، ولی ای خدا امسال تخم تنباکو کم پاشیُدم انگار دلُم گواهی می‌داد به درد میخوره.» دوباره زد زیر خنده و پشت دستش را روی دهانش گذاشت تا یک دانه دندان بلندی که ردیف پایینی تک و تنها مانده بود پیدا نشود. ادامه داد: «میگن ایران اِسرِئیله شخم زده؛ می‌خوام تخم تنباکویی که مونده ببرم بپاشم اونجو بلکه تنبالکو سبز بشه؛ بِکِشَن و دودِ دلشون بدن.» منی که بعد شهادت آقا خنده را توی خانه‌مان تحریم کرده بودم ریسه رفتم از خنده. 🔹 سیده مریم گلچمن/ ارسالی از بوشهر 18اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸روایت دست‌نوشته‌ها گاهی چیزی می‌شنوی و صاف می‌نشنید به عمق جانت؛ بعد مدام پیش خودت تکرارش می‌کنی و تا کاغذ و قلم گیرت می‌افتد، با خط خوش می‌نویسی‌اش. حال و روز من بعد از آن افطاری محفل شعر حوزه هنری همین بود. شعر اقای روانمرد کمانه کرده بود گوشه‌ی ذهنم‌. بعد از آن شب، معنی بیت‌ها را کف خیابان پیدا می‌کردم؛ گوشه و کنار جمعیت. دیشب، هنرمند جوانی کنار خیابان بساطش را روی میز کوچکش چیده بود و ذکر و شعار می‌نوشت روی کاغذ. خواستم برای من هم چیزی بنویسد. می‌خواستم نوشتنش را قلابِ بافتن این چند موضوع به هم بکنم؛ شعری که سروده شد؛ خطاطی که آن را نوشت و مردمی که شعار را روی دست بلند کردند و در عمل به آن تحقق بخشیدند. 🔹فاطمه عزیزی 26اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روایت در بحران- قسمت سوم.pdf
حجم: 215.5K
⚜️مینی دوره قسمت سوم 🇮🇷 ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شهادت پشت شهادت برای مراسم تشییع مادری دلسوز به روستای ناصروند رفته بودم. با هجوم جمعیت به قسمت پایینی آرامستان مواجه شدم. مردم می‌رفتند سمت خانه‌ی پدری . خبرها حاکی از شهادتِ حسین بود؛ جوانی خوش‌اخلاق و متین. همقدم با مردم انقلابی و قدردان، برای عرض تبریک و تسلیت به خانه‌شان رفتم. مادر شهید با اقتدار، مادر شهید حسین را دلداری می‌داد و می‌گفت: «افتخار کن حسین شهید شده...». یکبار دیگر صدای گریه و شیون مردم بلند شد و به رفتند سمت خانه‌ای دیگر. باز هم خبری دیگری رسید. خبر شهادت ؛ برادری مهمان‌نواز، خوش‌اخلاق و دوست‌داشتنی. برادرانم یکی از یکی بهتر، گلچین شدند. 🔸زینب دریکوند ٢۶اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah