۲۲پلاک
تازه کتاب نیمه کاره ی بابا رحمان را کنار گذاشته بودم. ساعت مچی ام را وراندازی کردم ساعت یک و نیم شب، لب تاب را خاموش و کنار گذاشتم. کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب رفتم. نزدیک های صبح کسی زنگ گوشی ام را به صدا در آورد. با چشم های خواب آلود و با ترس از اینکه کسی را از دست داده ایم، سرم را از روی بالش به سمت گوشی چرخاندم. خواهر زاده ام بود با خودم گفتم: خدایا چی شده، کسی مرده. با ترس گوشی را برداشتم
_الو ....سلام خاله
_ سلام خوابی
با تعجب گفتم: آره تو چرا بیداری؟
جنگ شده اسرائيل حمله کرده سردار سلامی شهید کردن
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: چی سردار سلامی!؟ کی به تو گفته؟
پاشو تلویزیون و روشن کن. از مکه همین الان عمو عباس زنگ زد گفت شهید شده....گوشی را قطع کرد و تلویزیون را روشن کردم. نگاهم در نور تند تلویزیون غرق شد. زیر نویس تلویزیون را خواندم. بجز سردار سلامی شهدای دیگر خودشان را نشان دادند. با خودم گفتم:با بغض در گلو مانده گفتم:خدایا شر این انسان حیوان نما را از ما دور کن....سردار سرلشگر حاجی زاده. سپهبد محمد باقری و...
دلم گرفت. برایشان فاتحه ای خواندم و آیة الکرسی را بدرقه ی راهشان کردم. در میان صلوات هایم که سال ها بود برای سلامتی امام زمان می خواندم دعایی برای پیروزی رزمندگان کردم. و من اینبار شاهد دومین جنگی بودم که به ایران عزیزم بعد از جنگ ایران و عراق شاهد بودم. روزها و شب ها رزمندگان با رزم خود به نتانیاهوی نشان و دشمنان نشان دادند که توانایی شان بعد از جنگ عراق بیشتر و بیشتر شده است. تاریخ آیین تشییع پیکر شهدا ی لرستان را بچه ها پس از چند روز فرستادند. صبح زود به قصد زیارت شهدا بیرون زدم.
خانواده ها چند نفره و گاه گروه گروه دور میدان ۲۲ بهمن جمع می شدند. صدای یا حسین جمعیت روانه ی عرش شده بود. اسرائیل خیانتکار جنگی به پا کرده بود. باید کسی خون کودکان به خون خفته ی غزه را می گرفت. ترسی در نگاهها دیده نمی شد. دو نفر دست مادر شهیدی در دست به سوی کامیون های شهدا می برد. مادر شهید ساکی ناله می کرد و مویه سر می داد.
روله نازارم سر وردار دشمن شاد نو عزیزدلم.... و باز صدایش در حنجره گم شد شانه هایش گل آلود و صورتش را از غم خراش داده بود و کسی او را به فرزندش نشان داد آوردنش و به سمت کامیونی که با پیشانی بند های ائمه آزین داده بودند بردند.... دست بر پشت کامیون انگار رمقی برایش نمانده بود. آرام و بی صدا گریه می کرد. اشک می ریخت و همچنان او را تا گلزار شهدا دو نفر با گرفتنش که خدایی نکرده نیفتد. در هر دو طرف گرفته بودند. رُله، رُله یه چه روزی بی رُله همه کِسّم..
و افرادی که در کنارش بودند شهادتش را تبریک گفتند. دیگری دست بر روی تابوت می رفت و می گریست، و آن پدر داغ دیده با شانه هایی گلی و سر تا پا سیاه پوش دست به سوی تابوت پسرش دراز می کرد. و حرف هایی نگفتنی با او می زد صدایی که با وجود همهمه ی جمعیت شنیده نمی شد. گاه خواهران و برادران از نیروهای نظامی در خواست پیشانی بند می کردند و با بستن آنها به پیشانی و مچ دستشان پیمان می بستند که راه تان را ادامه خواهیم داد. با شهدا به گلزار شهدا رسیدیم. جایی که همه از آنها التماس دعای خیر داشتند. با تمام شدن مراسم در گرمای نفس گیر تا خانه باز مسیر زیادی بود که تا پای پیاده طی کنم و به کنار جاده رفتم تا شاید اتومبیلی پیدا کنم . شکر خدا کسی پیدا شد به سمت خانه می رفتم که رادیوی اتومبیل از نفوذ دشمن در همه جا از طریق مردم فریب خورده پیام کمک می فرستاد. هر کجای ایران این فریب خوردگان را دیدید با ما تماس بگیرید.
یکی گفت : این ها چه جرأتی دارند. هر آن ممکن است اسرائیل آنها را هدف قرار دهد. پدری پیر که گویا خود نیز در این مراسم حضور داشته بود گفت: پسرم این عزیزان برای امنیت ما جنگیدند. در ضمن خداوند به هر کسی پلاک شهادت را هدیه نمی دهد. آنهایی که امروز به خاک سپرده شدند گلچین شدند. بیست و دو پلاک، بیست و دو تندیس پسرم
نگهدار پیاده میشم...
من هم همین جا پیاده میشم...
ودر سکوت شیب تند کوچه را گذراندم.
#برای_ایران
✍️ فروزان حسنوندی
۲۹خرداد۱۴۰۴
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ، بلکه میگوییم به امید دیدار....
تشییع شهدای مبارزه با صهیونیسم/ خرم آباد
🔻سیده نرجس طاهری
@ravimah
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جنگ را شما شروع کردید، اما پایانش را ما تموم میکنیم.
🔻 آزاده شاهینوند
@ravimah
خم به ابرو نیاوردید که شیران ایران آماده ی نبردند.
پیامی برای مردم ایران🇮🇷
#برای_ایران
@ravimah
مثل موشکها باشیم
موشکها هم برای خودشان سلسله مراتبی دارند و بالا و پایینی سرشان میشود. بعضی از موشکها اصل کاریاند و کلی دور و برشان میچرخند، زیرگوششان ذکر میگویند، محرم قول و قرارهای لحظه آخریاند، از زیر قرآن رد میشوند و وعده دیدار در بهشت برین را میگیرند. خلاصه که کلی تحویلشان میگیرند و همه نگاهها و تحسینها مال اصل کاری است. از آنها فیلم میگیرند. تا لحظهی آخر نگاهها روی آنهاست و آخر سر هم با انفجاری مهیب دل همه را خنک میکنند. کلیپشان دست به دست میچرخد و رویش مداحی حماسی میگذارند و سوگلی مجلس میشوند.
اما این وسط هستند موشکهایی که شاید در چشم ما خار آیند. از همان اول میدانند که اینها ممکن است به مقصد نرسند. انصافا سهمشان از ذکر و قرار بهشت برین کم نمیآید. خوب بدرقه میشوند ولی خودشان هم میدانند که اینان فداییاند. ادعایی ندارند، حاشیه نشینناند و احتمال این که رهگیری شوند کم نیست. خودشان آرام میآیند و اطراف موشک اصل کاری را میگیرند. اسکورتش میکنند و شلیکهای پدآفندی را به جان میخرند تا اصل کاری برود و خانهای از خانههای کفر را ویران کند. بعد از آن دیگر کسی حرفی از آنها نمیزند.
شاید حتی بگویند اَه چه موشک بیدست و پایی! عرضهی درست نشستن را هم ندارد. اما آن بالاها وضع جور دیگری است. این فداییان گمنام پیش خدا ارج و قرب دارند. فرشتگان در عرش خدا، برای مصافحه با آنان از یکدیگر سبقت میگیرند. نه که آن اصل کاری ارج و قربی نداشته باشد. نه! آن اصل کاری هم برای خودش آن بالا دبدبه و کبکبهای دارد؛ اما حساب و کتاب خدا هیچ چیزی را از قلم نمیاندازد. این موشکها فداییاند و عارفانِ کتومِ دنیایِ موشکها.
حالا خود ما هم این وسط یک جایی برای خودمان داریم. نکند یادمان برود خدا دارد همه چیز را میبیند. خدا میبیند من این روزها دارم با نگاهم، با خندههایم، با گریههایم کجای این سیر را بالا و پایین میکنم. خدا میبیند که من بذر امیدی در دلی میکارم یا قلبی را به درد میآورم. حساب همه چیز پیش خدا دقیق است.
بچهها! بیایید آن موشکهای فدایی باشیم. میبینید این روزها جنود جهل، چطور لشگریان خدا را مورد هجمه قرار میدهند؟ بچهها! همه چشمها به یک اندازه باز نیستند و اسباب و علل و قلت و کثرتها را در محاسبات الهی به یک وضوح نمیبینند. بیایید آن موشکهای اسکورت اصل کاری باشیم. اگر جایی فهمی دوزاریاش کج است، صبورانه دوزاریاش را چکشکاری کنیم تا بیافتد و راه رشد جمعی باز شود.
ایجاد فهم، بعضی جاها دشوار است. بگذارید ترکش تلخ زبانیها به ما بخورد، تا اصل کاریها بتوانند خانه کفر را ویران کنند. بچهها! آن بالا بالاها بزم گمنامان پر طربتر است.
#برای_ایران
🔹معصومه پرهیز
۲۹خرداد۱۴۰۴
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
ای چشم بیدار تو کابوس شب دشمن
سرپنجه پولاد تو آهنتر از آهن
سرچشمه جوشنده طوفان دریاها
رستمترین اسطوره در پیکار اهریمن
باران تویی، باران آتش! دود در جریان
آتشفشان سرکشتی! غران و بنیانکن
کی چشم ناپاکی به خاکت چشم خواهد دوخت
مردان میدان داری و شیراوژنان زن
پا در رکابت کهنه سربازان جان بر کف
رزمندهگانت آرشاند و آریوبرزن
خاک تو هرگز دست نااهلی نمیافتد
یک ذرهاش، یک ذره حتی قدر یک ارزن
ای آخرین امید دلهای ستمدیده
خیل سپاه تو ابابیلان پیلافکن
سجیلها را بر سر این قوم نازل کن
خواب خوش اهریمنان را باز بر هم زن
با دست تو آن خاک غصبی شخم خواهد خورد
با موشک و پهبادها چون خیش گاو آهن
بذر شرف میروید از خاکی که آزاد است
هر طفل از این خوشهها پر میکند دامن
.......................................................................
تو مادرانه جان به ما بخشیدهای، ما هم
جان را فدایت میکنیم ای مهربان میهن
این روزها حال و هوای کربلا داریم
بر هر مشامی میرسانی بوی پیراهن
#برای_ایران
🔹سید یعقوب کریمی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داشتی؟
بازم منتظر باش
#برای_ایران
🎬رایین رستمی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
تشییع شهید حمید مرادی ۲۷ خرداد، ساعت ۱۱ صبح باز هم اینجایم. نشستهام در سایهسار نامهای آسمانی. ا
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 تشییع پیکر پاک شهید #حمید_مرادی
#ببینید این پیام زنِ مسلمان انقلاب اسلامی است.
همسر شهید، یک جمله میگوید، ساده اما سنگینتر از تمام تاریخ:
«حمید سربلندم کرد... پیش امام حسین و حضرت زینب روسفیدم کرد.»
🎬 فاطمه گنجی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
«برای شهید حمید عباسی»
دل از جان و جهان کنده
به هنگام اجل خنده
*چقدر والا مقامی تو*
پدر فخر است در دیده
شهید آسوده خوابیده
*چقدر والا مقامی تو*
پرستار دل مادر
امید قلب هر خواهر
*چقدر والا مقامی تو*
برادر تا رخت دیده
دمی آرام نیاسوده
*چقدر والا مقامی تو*
سر و سامان این خانه
چرا سامان نداری تو؟
*چقدر والا مقامی تو*
مگر که پسری کوچک
در دامان نداری تو؟
*چقدر والا مقامی تو*
پیکرت سالم نمانده
هرکه دیده قلب لرزانده
*چقدر والا مقامی تو*
چه میخواهد دگر بنده؟
که مولایش فراخوانده
*چقدر والا مقامی تو*
#برای_ایران
🔹فاطمه عباسی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
جشن متفاوت
با خود گفتم جشن امسال را متفاوتتر از هر سال برگزار کنیم. برنامهها در سر داشتم.
همه را در ذهنم دستهبندی کردم
و از این بابت خوشحال بودم که با این برنامهریزی همه چیز خوب پیش میرود.
تا اذان صبح با انرژی و خوشحال در حال انجام مقدمات اطعام بودیم
که ناگهان دیدگانم تاریک شد.
ترس ،بهت،حیرت،بیخبری.
خبر شهادت سرداران، مردم بیگناه، هم شهریهای عزیزم، از پا درآوردم.
با این حجم بهتزدگی ادامه کار برایم سخت بود. برنامهریزیها از ذهنم به یکباره پاک شد. رمق از پاهایم رفت دل و جانم به کار نمی.رفت. شیرینی جشن به کامم زهر شد.
با این حجم از مواد اولیه که اگر دیر دست به کار میشدیم خراب میشد چه می.کردم!
نمازم را خواندم به همراه دعای عهدم را توسل کردم و یک یا علی گفتم. کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم سرت سلامت آقا.
با دلی آکنده با غم دیگها را سر اجاق گذاشتیم مرد و زن با سر آستین اشکهایمان را پاک و زیر دیگها را روشن کردیم.
خبر شهادت سردار حاجی زاده دیگر کمرم را شکست ولی باید غذاها دست نیازمندان میرسید.
رفتم پای دیگهای پلو. آشپز سر به دیوار زده بود و شانههایش میلرزید.
بغضم سر باز کرد.
رفتم آشپز خانه پی کاری. هر کس با گریه مشغول کاری بود.
خانمی که پای دیگ دیگری بود با دو دست بر پا میکوبید و برای عزیزان از دست رفته شیون میکرد.
چقدر زمان کند پیش میرفت.
چرا غذاها همکاری نمیکردند زودتر آماده شوند تا بنشينيم یک دل سیر گریه کنيم و دعا کنیم برای ایران مقدسمان.
با هر جان کندنی بود غذاها آماده شد. واقعا دیگر توان پخش کردن نداشتیم.
با افرادی که نیازمندان محلههای پاچنار، اسد آبادی، فلک الدین، میدان تیر و یکی از روستاهای اطراف شهر را شناسایی میکنند تماس گرفتیم و قبول زحمت کردند و غذاها را گرم به دستشان رساندند.
تعدادی هم به یکی از کمپهای ترک اعتیاد و تعدادی به خانه سالمندان رساندیم.
جمعا نزدیک به ۱۲۰۰پرس غذا توضیح شد به لطف خدا و یاری شما شيعيان امیرالمومنین.
بعد از سخنرانی پر صلابت آقا و انتقام سربازان جان برکف امام زمان( عج ) دلمان آرام گرفت.
هر چند در سوگ عزیزان از دست رفته نشستهایم و شریک غم خانوادههاي محترمشان هستیم.
#برای_ایران
🔹زهرامومن زاده
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخی موخی نداریم
دور و بر ما لاتبازی ممنوع!
🎬 رایین رستمی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
جنگ تحمیلی / قسمت اول
ساعت ٣ شب چشمانم یاری نمیکرد بیدار بمانم. گوشی را کنار گذاشتم. با خودم کلنجار رفتم که بخوابم. چشمانم را بستم چند بار در رختخواب غلت زدم فایده نداشت. دوباره رفتم سراغ گوشی، فیلترشکن را روشن کردم، به سختی وصل شد. پیج های اینستا را چک کردم، پیج شاهین صمد پور نوشته بود: به تهران حمله شد!!
عرق سردی روی پیشانی ام نشست. دلم هری ریخت! با اضطراب کانالهای خبری ایتا را چک کردم. خبر حمله اسرائیل به ایران به سرعت نور منتشر میشد.
دو خواهر و اقوامم ساکن تهران هستند. دلهره داشتم توی گروه خانوادگی پیامی نوشتم: کسی بیداره؟
خواهر کوچکترم در حال تایپ بود. خوشحال شدم از سلامتی اش.
"بله من بیدارم. تهران خیلی اوضاع خرابه!"
رفتم توی هال، تلویزیون را روشن کردم. شبکه خبر، برنامه ویژه حمله اسرائیل به ایران، پخش زنده!
پدرم با صدای تلویزیون بیدار شد. با تعجب پرسید چی شده؟ چرا تلویزیون روشنه؟!
جواب دادم: اسرائیل تهران رو زده!
یک قدم عقب رفت، چشمش روی صفحه تلویزیون قفل شد. صدای مضطربش بلند شد: مالِم بِرمه! و احوال خواهرانم را پرسید. "بچه ها خوبن؟"
گفتم: "نگران نباش، تماس گرفتم حالشون خوبه."
مادرم بیدار شد. سوال تکراری پدرم رو پرسید. خواهر و برادر و فرزندانش در تهران بودند. دل نگران بود. رنگ پریده به سمت آشپزخانه رفت. شیر آب را باز کرد، لیوانی آب خورد.
بهم ریخته بودم. گذر زمان را درک نمیکردم، پای شبکه خبر میخکوب شده بودم، منتظر بودم خبری از انتقام ایران منتشر شود. توی باورم حک شده بود اگر زمانی اسرائیل به ایران حمله کند. یک ساعت طول نخواهد کشید که تلآویو با خاک یکسان خواهد شد. پس کو آن همه رجزخوانی؟! ناامید شدم.
رفتم توی اتاقم. از شدت ناراحتی و سوالاتی که توی ذهنم رژه میرفت سرم درد گرفته بود. تا ساعت حدود ٧ صبح جوابی برای سوالات ذهنم نداشتم، به فضای مجازی پناه بردم بلکه با خبری دلم آرام بگیرد. چیزی نبود جز حمله اسرائیل!
ساعت ١۴ با صدای مادرم بیدار شدم: "دوستت تماس گرفته، گوشی رو جواب ندادی، به من زنگ زد."
گوشی را برداشتم، صفحه پر بود از تماس از طرف دوستانم.
توی عالم خواب و بیداری تماس گرفتم. صدای بغض آلودی گفت: "پ کجایی؟ چرا گوشیو جواب نمیدی؟ بچه ها رو زدن!" و قطع کرد.
دستانم یخ زد، گیج شدم. موج خمپاره ی خبرش توی سرم پیچید. مغزم سوت کشید. تماس گرفتم.
_ اتفاقی افتاده؟ چی میگی؟!
_ آره بچه ها رو زدن، دارم میام سراغت بریم بیمارستان.
تمام وجودم یخ زد. انگار یک لحظه جان از بدنم رخت بست. زیر لب زمزمه کردم: "یا امام حسین! یا امام حسین! تو خووت رحمت بیا وِ رفیقام، وِ براریام. و رفیقام که مین هیئت سی تو سینه زِیمَه."
چند دقیقه نگذشته بود رفیقم خودش را دم خانه رساند. مقصدمان بیمارستان بود.
از میان جمعیتی که دم بیمارستان در رفت و آمد بود، گذشتم. صدای " روله دات بمیره، برار خوهَرت بمیره" زنان توی سرم میپیچید و جگرم را میسوزاند. اشک بیصدا از چشمانم میچکید. چشمان رفیقم مثل ابر بهار میبارید.
چشمم به حاجی افتاد. به سمتش رفتم: سلام و احوالپرسی کردم. پکر بود، گله کرد: "تا الان کجا بودی؟"
همزمان همسر یکی از شهدا به سمتمان آمد، از همسرش خبری میخواست. یکی از بچه ها جواب داد: "نگران نباش، حالش خوبه! توی ای سی یو بستریه."
دستی به چشمانش که از شدت گریه قرمز شده بود کشید: "دروغ نگید، شهید شده، دیشب خوابش را دیدم!"
ادامه دارد...
✍️ هارون مکی
🔻 آدرس کانال در ایتا و بله:
@ravimah