eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
816 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
331 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸پسری که دارد جلوی چشم مادر، بزرگ می‌شود نمی‌دانم بزرگ شده‌ام یا مقاوم! قبل از جنگ تا دلم می‌گرفت، بی‌صدا اشک می‌ریختم؛ اما حالا که پسر پانزده ساله‌ام مانده توی جبهه، فقط سکوت می‌کنم و دلتنگی‌ام بار سنگینی رگهای مغزم می‌‌شود. تا همین چندماه پیش، تکه‌ای کشک خشک می‌گذاشت توی دهانش و ملچ ملوچی راه می‌انداخت که خیس بخورد؛ بعد تکیه می‌داد به دیوار پشتِ در اتاق و من با خودکار قدش را روی دیوار علامت می‌زدم. جنگ دوازده روزه که تمام شد، غروب شانزدهم تیرماه، میز تولدش را چیدم. ساده‌تر از ساده. اخلاقش را می‌دانم؛ دلش نمی‌خواهد من و پدرش سر سوزنی به زحمت بیفتیم. حتی‌ می‌دانستم با دیدن کیک تولد و اسپری خوشبوکننده‌ای که برایش خریده‌ام، خجالت می‌کشد؛ اما دلم نیامد به دلش کار کنم. از مسجد که آمد، میز را دید؛ غافلگیر شد؛ خندید؛ خجالت کشید؛ دستم را بوسید و تشکر کرد. خودش خیلی پیگیر سن تکلیفش بود. سیزده سالش که شد به قول خودش نماز و روزه را تمرینی شروع کرد؛ اما توی همان تمرین هم هیچکدامشان را قضا نکرد. روز تولدش از من پرسید: «مامان حالا آیت‌الله سیستانی را مرجع کنم یا حضرت آقا؟» گفتم: «‌نمی‌دونم؛ فرقی نداره؛ حضرت آقا رو انتخاب کنی بهتره.» از همان تیرماه که شنیده بود جنگ، نیمه‌ی بعدی هم دارد، هر شب که از مسجد می‌آمد می گفت: «اینبار جنگ بشه من با شما نمیام. گفته باشم!» می‌خواست بماند و بجنگد. خواب جنگجویی‌اش را هم برایم تعریف کرده بود که یک تنه حریف چند صد آمریکایی شده. گفتم: «مرد حسابی! جنگ پهپاد و موشکه؛ کجا می‌خوای بمونی؟» گفت: «اگه به من یه کلاش بدن تا واشنگتن میرم!» این را که گفت، فهمیدم فقط قد کشیده است. دهم رمضان از مدرسه آمد. وسایلمان را که جمع کرده دید و آماده‌ی ترک منطقه‌ی نظامی، با ناراحتی گفت: «من که بهتون گفتم نمیام. نکنه می‌خواید من رو هم ببرین؟» حق با او بود؛ از تیرماه تا اسفندماه، هرشب با این جمله می‌رفت توی اتاقش که بخوابد: «مانی! و خدا عه دفعه د نمام!» توی دلم می‌گفتم: «حالا کو تا جنگ بعدی!» با لبخندی و سری به نشانه‌ی رضایت تکان دادن، خیالش را تخت می‌کردم. جنگ شد؛ اما باورم نمی‌شد امیر تا این حد بزرگ شده باشد. افطارمان را نخورده بودیم که پادگان را زدند. صدای انفجار وحشتناک بود. خانه می‌لرزید. بچه‌ها می‌ترسیدند. دهانم خشک شده بود؛ نمی‌دانستم دست از گوش‌هایم بگیرم یا لباس بپوشم و فرار کنم. امیر با عجله از ایست بازرسی خودش را به خانه رساند. ایستاد توی تراس؛ داخل نیامد؛ نفس نفس می‌زد. صدای فریادش توی وحشت انفجارها گم شده بود؛ از چهره‌اش پیدا بود. گفت: «بدویید... بدویید... برید... سوار ماشین شید...» وقتی داشتیم از زیر آتش دشمن فرار می‌کردیم گفتم: «یا حسین! امیر بیا سوار شو!» گریه‌هایم را دید، اما نیامد. با یک بوسه راضی‌ام کرد که: «قرآن گفته شیعه باید شجاع باشه. مامان می‌خوای نزاری جهاد کنم؟!» به قول خودش اگر دشمن بیاید یک تنه حریفشان می‌شود. ورد زبانش نابودی دشمنان ایران است و عجیب آرزوی شهادت می‌کند. نزدیک بیست روز از جنگ گذشته؛ دلم برای دیدنش لک زده؛ برای حرف‌زدن‌هایش که معلوم است تازه دارد بزرگ می‌شود. هرشب پروفایل‌هایش را ورق می‌زنم. عکس حرم آقا امام رضا؛ مقبره کورش کبیر؛ دوباره حرم آقا امام رضا؛ پرچم ایران؛ و آخرینش را گذاشته، وطن بسوزد و من در جوش و خروش نباشم؟! خدا کند بمیرم وطن‌فروش نباشم! پ.ن: تازه فهمیده‌ام چرا در جنگ تحمیلی هشت ساله، بچه‌های سیزده‌چهارده ساله، توی خط مقدم جبهه جنگیده‌اند؛ چون نجابت، شرافت، شجاعت و شهادت، شاخصه‌ی ژنتیک ایرانی‌هاست. 🔹سمانه قاسمی‌منش 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دعای فرج و پسرک دست‌فروش کارم از خواهش به همسرم و درخواست از او گذشت، اما! فایده نداشت. مغازه بود و حالا حالا‌ها نمی‌آمد. مجبور شدم پسرم را به خاله‌اش بسپارم و دخترم را با خود، همراه کنم. ساعت هشت، درست روبروی جایگاه، وسط بلوار ایستادیم. چند ده نفر آمده بودند و هنوز خلوت بود. رفتیم آن طرف خیابان. دو خانم محجبه، کنار مردی میانسال روی سکویی، مقابل ساختمان بهزیستی در شیرخوارگاه نشسته بودند. کنارشان ایستادیم. دو پسر جوان، با پاکتی پر از بسته‌های کوچک فرهنگی که عکس رهبر، آقا سید مجتبی، روی آنها بود؛ به ما نزدیک شدند. یکی از جوان‌ها به آن مرد میانسال و دو خانم همراهش، از بسته‌ها داد. بعد به ما نگاه کرد و بی‌تفاوت از کنارمان عبور کرد. دوباره کمی بالاتر ایستادند و به عابران، از بسته‌ها دادند. دخترم با حسرت به دست دختری که کنار پدرش نشسته بود و بسته را باز می‌کرد، نگاه کرد و گفت: «مامان چرا به ما از اینا نداد؟» گفتم: «اشکال نداره مامان! ندیده ما رو حتما.» جمعیت بیشتر و بیشتر شد. دوباره وسط بلوار ایستادیم. از پسری که پرچم و یک تفنگ اسباب‌بازی به دست داشت، چند عکس گرفتم. مراسم شروع شد. بعد از خواندن سرود ملی، دعای فرج خواندیم. کمی قبل‌تر، کودکی که آدامس می‌فروخت مدام بین جمعیت می‌گشت از همه می‌خواست که از او آدامس بخرند. حین خواندن دعای فرج، خانمی جابه‌جا شد؛ چشمم به کودک افتاد که آدامس‌هایش را زیر بغل گرفته بود و با دستانی قنوت‌وار، دعای فرج را زمزمه می‌کرد. 🔹فاطمه بسطامی 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
💢تشییع شهدای لرستانی ناوچه دنا 🔺خرم‌آباد/ 29اسفند1404 📸 آزاده دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸علی‌اکبر هوا سرد شده بود و باد می‌خواست هرطور شده پرچم‌‌ها را به رقص درآورد. از خواهرم پرسیدم تجمع چهارباغ تا چند طول می‌کشد. گفت: «دیگر تمام شده. نهایتاً تا ده‌وربع همه می‌روند.» یکی دو شعار آخر را هم همراهی کردم و بعد در جهت مخالف راه افتادیم؛ اما صدای کِل زنانه‌ای نگهم داشت. کل زنانه! سر که برگرداندم دست‌ها همه بالا رفته بودند و صدای «یا حسین» جمعیت را برداشت. همه که چند ثانیه پیش در جای خود ایستاده بودند به سمت کنار بلوار، هجوم می‌بردند. روی پنجه پا ایستادم اما نور جایگاه چشمم را می‌زد. چه خبر بود! از لابه‌لای جمعیت که گذشتم دست‌ها را دیدم و آنچه بر دست‌ها بود. تن‌هایی‌ بودند در تابوت‌هایی با پرچ‌هایی به نقش ایران. شهید بودند؛ شهدایی که از دل دریا می‌آمدند. تلاش کردم جلوتر بروم اما جمعیت اجازه نمی‌داد. «یا حسین» جماعت قطع نمی‌شد. زنی، مردها را کنار زد و تا جایگاه رسید. پرهای چادر را باز کرده و سری که بر لبه‌ی تابوت‌ها گذاشته بود می‌لرزید. نسبتی داشت با آن جوان؟! اشک‌های تمام زنانی که صدای شیونشان دورتا دورم را گرفته بود نشان می‌داد آری. همه‌ی ما برای تن پرپرشده‌ی برگشته به دیار، خواهر شده بودیم؛ مادر شده بودیم. اینبار که زن کِل کشید، همه هم‌نوای او برای جوانی که مسئول جایگاه می‌گفت ازدواج نکرده بوده، کل کشیدند. مداح، روضه جوانی را خواند که در خیمه‌گاه با زنان حرم خداحافظی می‌کند و ارباً ارباً بر‌می‌گردد. «یاحسین» هنوز از زبان‌ها نیفتاده بود. احساس کردم صورتم خیس شد. دستم را که جلو بردم قطره‌ای بر آن نشست. می‌گویند سوغات دریا، باران است. 🔹فاطمه بازگیر ۲۸اسفند1404/ تشییع شهدای لرستانی ناوشکن دنا در چهارباغ خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 این روزها عجیب است. باران خرم‌آباد ساز خودش را می‌زند، جنگ ساز خودش را. مردم هم بی‌اعتنا به هر دو‌، مکرر در خیابان حاضر می‌شوند. بی‌ماشینی، خستگی، تهدید، هیچ چیز قرار نیست از آمدن پشیمانشان کند. وقتی هم که می‌خواهند پشیمان شوند، چشمشان به آقای طاهری می‌افتد؛ همان‌جا گوشه‌ی جمعیت. جانباز هفتاد درصدی که هر شب و هر روزی که تجمع است، سر موتورش را کج می‌کند به سمت به محل قرار. توان راه رفتن ندارد. موتور را سر خیابان بعثت پارک می‌کند. هم‌رزمان قدیمی دوره‌اش می‌کنند و با هم از خاطرات جنگ می‌گویند. به من گفت اگر قرار بود خسته شوید به من نگاه کنید. 🔹فاطمه عزیزی 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سرمایه اجتماعی روایتی از راهپیمایی‌های این شب‌های مردم در بروجرد دو سه روز است آمده‌ام بروجرد؛ شهر آبا و اجدادی‌ام که شدید دوستش دارم. متن زیر یک فهم پدیدارشناختی از آن چیزیست که چند ساعتی زندگی‌اش کردم: در یک شهرستان سیصد هزار نفری، جمعیتی بیش از پنجاه هزار نفر، امشب به خیابان آمده‌اند. این برآورد سرانگشتی من است. بعضی‌ها بیش از این هم می‌گویند. البته این قرار شبانه‌ی آنهاست. هفده شب است که دارد تکرار می‌شود. گاهی با مردم همراه شدم و در شور و خشم و غمشان شریک؛ و گاهی کنار ایستادم که ببینم اینها کیستند؛ از چه قشری هستند؛ چه تیپی هستند. می‌خواستم بهتر بشناسمشان. این حرکت با همه راهپیمایی‌هایی که تا کنون رفته‌ام و دیده‌ام فرق دارد. کسی ساکت نیست؛ همه فریاد می‌زنند؛ از ته دل. صدای بعضی‌هایشان گرفته. آهسته راه نمی‌روند؛ انگار هروله می‌کنند. تند تند و با صلابت قدم برمی‌دارند. کسی با کناری‌اش حرف نمی‌زند. هر شب از میدان اصلی شهر، شروع به حرکت می‌کنند. پلاکارد و پوستر و آرم فلان ارگان و مجموعه در دستشان نیست؛ فقط پرچم ایران. مسئولین شهری با دیسیپلین و نظم در صف اول نایستاده‌اند و بقیه پشت سرشان. حتماً مسئولین هم هستند، اما سیل جمعیت از آنها عبور می‌کند و آنها را در جمعیت گم می‌کند. و چه زیبا همه با هم پا به زمین می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند: «بزن که خوب می زنی.» اینها را من می‌شناسم. چهره‌هایشان همه آشناست. همان آقایی که سر سه راه جعفری بساط پهن می‌کند. همان خانمی که دیروز دست بچه‌هایش را گرفته بود و دنبال خرید یک لباس ارزان قیمت شب عید برایشان بود. همان کارگر روزمزد شهرداری. همان دختران و پسرانی که دوست دارند غروبها در خیابان تختی و شهدا قدم بزنند. اوایل خیابان تختی که می‌رسند. از کنار مقتلِ بیش از سیزده نفر از کودکان و زنان شهرشان که چند روز پیش در اثر اصابت موشک دشمن، به شهادت رسیده‌اند حال‌وهوای همه‌شان عوض می‌شود. بغض، غم و خشم همه‌ی وجودشان را احاطه می‌کند و دوباره فریاد می‌زنند: «خیابان با ما میدان با تو.» اینها مردمند؛ قیافه اکثریتشان به اداره‌جاتی و بسیجی و نظامی و... نمی‌خورد. جنسشان، جنس آدمهای روزمره‌ایست که در خیابان می‌بینم. مردمی که می‌دانم بعضی از آنها در تجمعات اعتراضی یکی دو ماه پیش هم به خیابان آمده بودند؛ البته قبل از به خشونت کشیده شدن و سوءاستفاده‌ی دشمن از آن. اما امروز برای خاکشان، کشورشان، غرورشان، امنیتشان، حکومتشان، نیروهای نظامی‌شان، شهدای پرپر شده‌شان، متحد شده‌اند. این سرمایه اجتماعی متحدشده، همان‌طور که ایران را در مقابل دشمن حفظ می‌کند، می‌تواند در آینده، ایران را بسازد. 🔹رضا کاوند 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah