🔸*بویی بهتر از همهی بوهای دنیا
روایتی از حضور در غسالخانه خرمآباد*
یکی از اساتید میگفت اگر میتوانید «بو» را در روایتتان بیاورید، بیاورید. و من اثر «بو» را 26اسفندی فهمیدم که صبحش رفتم غسالخانه. شب قبل، حاج امین، که یکی از هزارتا کارش سروکلهزدن که نه، سروسامان دادن به کار شهداست، گفت فردا شهید داریم. و من که حسرت نرفتن به غسالخانه از جنگ قبلی مانده بود توی دلم، گفتم میآیم؛ و رفتم.
اتاق اداری، اتاق پرداخت و امور مالی، نگهبانی، غسالخانه آقایان و خانمها و سردخانه، همهاش اتاق به اتاق، توی یک محوطهی مربعی شکل است که به اسم غسالخانه میشناسیمش.
حاجی خودش نبود؛ چشمم چرخید دنبال آشنایی یا ردی از شهید. پیچیدم دست راست و بعد از یک راهرو با دیوار آلمینیومی، رسیدم به تختی که مردی عریان را رویش خوابانده بودند و دو نفر با لباسهای یک تکهای که زمان کرونا میپوشیدند و ماسک، داشتند غسلش میدادند. شهید بود؛ این را از کبودیهای پر تعداد روی تنش که مشخص بود جای ترکشهای انفجار است، فهمیدم. و اینها که گفتم همهاش مالِ چهار پنج ثانیه ماندن توی آن فضا بود. چون «بو» اجازهی بیشتر ماندن نداد.
بو، میزد زیر دل. طوری نبود که به تهوع برسد اما بیرمقی خاصی مینشست توی تن آدم. بوی متعفنی نبود؛ یا مثل غذای فاسدشده؛ شبیه بوی شیرآبهی زباله هم نبود. شاید بوی سدر و کافور ترکیبشدهای بود که با آب شسته میشود؛ نمیدانم. شاید اصلاً بوی بدی هم نبود؛ فقط اینکه میدانستی بو دارد از جایی به اسم غسالخانه میآید، برایت میشد بویی که بزند زیر دلت. و شدت بو، توی سردخانه، بیشتر بود. اتاق هفت در هفتی (شاید) با چند قفسهی سردخانه و تابوتهای چوبی خالی که چیده شده بودند روی هم؛ هرکدام برای شهیدی. هنوز اسم و نشانی نداشتند؛ آماده شده بودند برای شهدای احتمالیِ آینده؛ و چه احتمال بدی! اما اگر شهادت، سعادت باشد و شهید، سعید، که هست، من نگاه بدی دارم به این احتمال.
آشنا نیامد. برگشتم. با بویی که تا چند ساعت توی جانم بود و به زور بوییدن چیزهای مختلف، بیرونش کردم.
روز بعدش هم شهید آوردند؛ چندتا. نشد که بروم؛ یا نخواستم. اما علیرضا رفت. و بعد تعریف کرد که یک روز تمام از خانه بیرون نرفته. از پیکر شهدا گفت؛ و از شهیدی که دو تا دستش قطع شده بود؛ و همان موقع که داشتند کفنش میکردند، یک دست را در کاور شهید دیگری پیدا کردند و یک دست را در صحنهی انفجار. و از شهید خوش قدوبالایی که ترکش به سر و پهلویش خورده بود. و از غسال، که گفته بود #علیرضا_سبزیپور هم توی جنگ 12 روزه، آمده برای کمک، و دو روز بعد، شهید شده و خودم غسلش دادهام. و از اینکه به او گفته تو شهید میشوی و علیرضا جواب داده لیاقت شهادت ندارم؛ اما داشت. و از حاج امین گفت که چقدر زحمت میکشد برای شهدا و چطور تحمل میکند این فضا را. و گفت بو، هرچقدر بد، اما از بوهای دنیا بهتر بوده؛ و بوهای دنیا دیگر قابل آوردن در روایت نیست. و شاید اینطور باشد که هرچقدر بیشتر از بوهای دنیا خوشت بیاید، آن بوی غسالخانه برایت غیرقابلتحملتر میشود و بیشتر میزند زیر دلت.
🔹امین ماکیانی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایت در بحران- قسمت پنجم (1).pdf
حجم:
395.2K
⚜️مینی دوره #روایت_در_بحران
قسمت پنجم 🇮🇷
⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز میباشد.
هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸عاشقتم ایران!
با همسرم رفتیم نانوایی. من ایستادم کمی آنطرفتر که توی صف نباشم. به جوانهی سبز درختهای خیابان مولوی نگاه میکردم که یک دفعه پرچم ایران را دیدم. بالای بام لرستان داشت توی باد تکان میخورد. انگار برایم دست تکان داد. آهسته توی دلم صدایش کردم: «عاشقتم ایران!» دلم خواست پر بگیرم تا بالای کوه؛ بگذارمش روی قلبم و با جان دلم ببوسمش!
همان لحظه، هزار سوال آمد توی ذهنم. راستی مردم دنیا هم مثل ما جانشان را گره زدهاند به پرچمهایشان؟!
پرچم آن بالا داشت نگاهم میکرد؛ مغرور و سربلند. نجوایش توی باد پیچید. روح داشت. روحی ملکوتی که امام توی آن دمیده بود. طوری که تکان خوردنهایش با همهی پرچمهای دنیا فرق کند. انگار توی جمع شهدا ایستاده بود و داشت حماسه میسرود. حتی به طوفان هم جرات جسارت نمیداد.
همسرم را صدا زدم. زن جوانی که نوبتش شده بود صورتش را برگرداند سمتم؛ به اشارهی دستم نگاه کرد. اشتباهی جوانههای درخت را دید و من توی گوش همسرم گفتم: «تو رو خدا این پرچم رو نگاه کن! ببین چه سرافراز ایستاده! عزت و پیروزیش رو میبینی؟!» همسرم لبخندی زد و رفت. نوبتش رسید. صدای کارگر نانوایی را شنیدم. داشت اصرار می کرد که به خاطر جنگ، امسال از مشتریها عیدی قبول نمیکنند.
گفتم: «ای جانم فدایت ایران!» و راه افتادیم سمت خانهمان.
سمانه قاسمیمنش
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*موکب حرم جمهوری اسلامی
روایتی از موکب دانشجویان علومپزشکی در خیابان انقلاب خرمآباد*
همان روزی که هرگز نمیخواستیم تصورش کنم، چه برسد به اینکه بخواهم به زبان بیاورمش، رسید.
داغی بر قلبهای پرتپشمان فرود آمد که تسلی نمییافت.
شهادت آقا و اعلام رسمی جنگ علیه کشور عزیزمان، قلب و روح و جسممان را بیقرار و داغدارتر از همیشه کرده بود.
همگیمان میخواستیم کاری کنیم تا این قلوب آکنده از غمِ توامان با شور و حرارتمان آرام آرام سرد نشود.
در آن بحبوحه که بهت و عزای سنگینی بر همگیمان وارد شده بود، باید میدانداری میکردیم!
صورتهای خیس و اشکی را پاک میکردیم و در «میدان» همه کنار همدیگر، شور و حماسه میآفریدیم.
دانشگاهها تعطیل بود. برای موذن جامعه سخت بود دست روی دست بگذارد و منفعلانه به اطرافش نگاه کند.
طبق معمول از دانشگاه و مسئولین هم انتظاری نداشتیم. خودمان باید آستین همت را بالا میزدیم!
بالاخره آن قلوب پر از شور و تپش کاری کرد که همان شب اول یک موکب نقلی و جمع و جور در خیابان انقلاب برپا کنیم.
صفر تا صد کارها با هزینه شخصی خود بچهها و نذورات خانوادهها شروع شد.
برآورد هزینهها و سنگاندازیها بیشتر از چیزی بود که فکر میکردیم؛ اما باید پای کار میماندیم!
دست تنها بودیم؛ ولی کمکم همه بچهها از دانشگاههای مختلف پای کار آمدند.
خودمان هم کمکم باورمان نمیشد موکب نقلی دانشجویی خیابان انقلاب، انقلابی بین خودمان برپا کند و آن صمیمیت و همدلیای که در روز و شبهایی که سوگ عظیمی را بر دوش میکشیدیم، بیشتر و بیشتر شود.
هر روز پرشور و حرارتتر از روز قبل، برای پذیرایی موکب آماده میشدیم.
از یمین و یسار برایمان کمک و نذورات میرسید:
- مادر آقای فلانی فردا ۲۰۰۰تا آش رشته نذر دارن.
- من امشب فرنی میارم.
- منم لیوان و خرما میخرم.
- منم فردا شابلون و رنگ میارم.
امروز ۲۰روزی میشود که از برپایی موکبمان میگذرد.
خیابان انقلاب منبعد برایمان حال و هوای مشایه را دارد.
خیابانی که در مسیر حرم جمهوری اسلامی است.
امید داریم که این کنج دنج دانشجویی، بتواند سهم کوچکی از این میدانداری مردم شریف و عزیز شهرمان داشته باشد.
🔹مریم ایمانی
1فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
آنطرفِ خیابان، خانوادهای بساط افطاری را پهن کردهبود گوشهی پیادهرو.
دوتا پسر بچه، خودکار بهدست نشسته بودند بالای دفتری و انگار میخواستند نقاشی بکشند. رفتم جلو. از پسر بزرگتر اسمش را پرسیدم و اینکه دارد چهکار میکند. گفت سید است و امشب، شبی است که تا ساعت دوازده شب، وقت دارد دعای رزق و روزی بنویسد. ظاهراً میخواست دعاها را بین مردم پخش کند.
سنش کم بود، اما حرفی زد که توی ذهنم حک شد: «ما این انقلاب رو به راحتی به دست نیاوردیم که به آسانی به دست اجنبی بدیم!»
🔹رمیصا عالیزاده
27اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸حس غرور
ترافیک رژه خودرویی و چرخش پرچمهای بیرون آمده از پنجرهی ماشینها، رنگ و بوی حماسی را صد چندان کرده بود.
وجودم گرم شور وطنپرستی مردم بود، که چشمم به آن سمت خیابان افتاد.
خانمی، از پشت پنجرهی خانهاش پرچم ایران را آورد بود بیرون و شروع کردن به چرخاندنش.
او پرچم را میچرخاند و من حس غرور میکردم.
یاد جملهای از فریدون فرخزاد افتادم:
«نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان برای این دو، شرفش را بدهد.»
مردم ایران ثابت کردند باشرفترین خلق جهان هستند. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🔹هارون مکی
1فروردین1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
امروز عید فطر و روز اول عید نوروز است. هر سال صبح، همین موقع با ذکر قنوت «اللهم انی اسئلک خیر ماسئلک عبادک الصالحون...» مجری و مکبر معروف نماز عید که خبر از اقامه نماز عید به فطر به امامت رهبر بزرگ انقلاب میداد، بیدار میشدیم و تمام نماز و صحبتهای ایشان را از قاب تلویزیون میدیدیم.
اینکه میگویند تا نعمتی را از دست ندادهای قدرش را نمیدانی راست گفتهاند. هرچند سهم من از آن نمازها فقط از قاب تلویزیون دیدنش بود. اما امسال فرق کرده؛ چقدر جای ایشان خالی است. بااینحال امیدی ته دل ما هست به رهبر بعدی که از جنس همان رهبر عزیز است؛ به آقا سید مجتبی خامنهای؛ یک خامنهای قهرمان دیگر. همان که در همین چند روز و با پیامهایش، آن نشانهها را داریم میبینیم و میشنویم.
🔹فریبا مرادی نسب
1فروردین1405/ یکم شوال
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸هنر ایرانیها
سین اول امسال، برای خیلیها سیدعلی بود.
هرکس طوری آمده بود توی خیابان؛ بعضیها با لب خندان و بعضیها با چشم گریان.
بعضیها عید را تبریک میگفتند و بعضیهای دیگر به زبان لکی میگفتند: «سید علی رتَه؛ عیدمو بریا».
یک چیزی اما بین همه مشترک بود؛ حماسه. حماسهای که وطن برایشان خلق کرده و تمام جانشان را گرفته بود.
دلها یکی بود؛ و شعارها هم.
جوان و نوجوان؛ کودک و بزرگسال؛ هرکسی با هر پوششی، با هر عقیدهای، فقط میخواستند برای وطن کاری کنند؛ هرچند کوچک!
اولین عیدی بود که مردم جای رفتن به مهمانی یا سفر، به خیابان آمده بودند. دید و بازدید و احوالپرسی را هم جای خانه، روی زیلوهای کف خیابان انجام دادند. اولین عیدی بود که لحظهی تحویل سال، مردم با لبخند یکدیگر را بغل نکردند؛ که با گریه به صدای جانسوز امام شهید گوش دادند. شروع سال جدید، همراه غم و حماسه بود.
سن یک عدد است؛ این را وقتی خوب درک کردم که کودکی، پرچم ایران را که از قد خودش بلندتر بود، دست گرفته بود و تا آخر مراسم تکان میداد.
ملت امام حسین، برای کشور افتخار خرید. غرور را میشد توی چشم همه دید. افتخار کردم به ایرانی بودنم؛ غیور بودن، هنر هرکسی نیست.
🔹فاطمه جعفری
29اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah