2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸حس غرور
ترافیک رژه خودرویی و چرخش پرچمهای بیرون آمده از پنجرهی ماشینها، رنگ و بوی حماسی را صد چندان کرده بود.
وجودم گرم شور وطنپرستی مردم بود، که چشمم به آن سمت خیابان افتاد.
خانمی، از پشت پنجرهی خانهاش پرچم ایران را آورد بود بیرون و شروع کردن به چرخاندنش.
او پرچم را میچرخاند و من حس غرور میکردم.
یاد جملهای از فریدون فرخزاد افتادم:
«نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان برای این دو، شرفش را بدهد.»
مردم ایران ثابت کردند باشرفترین خلق جهان هستند. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🔹هارون مکی
1فروردین1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
امروز عید فطر و روز اول عید نوروز است. هر سال صبح، همین موقع با ذکر قنوت «اللهم انی اسئلک خیر ماسئلک عبادک الصالحون...» مجری و مکبر معروف نماز عید که خبر از اقامه نماز عید به فطر به امامت رهبر بزرگ انقلاب میداد، بیدار میشدیم و تمام نماز و صحبتهای ایشان را از قاب تلویزیون میدیدیم.
اینکه میگویند تا نعمتی را از دست ندادهای قدرش را نمیدانی راست گفتهاند. هرچند سهم من از آن نمازها فقط از قاب تلویزیون دیدنش بود. اما امسال فرق کرده؛ چقدر جای ایشان خالی است. بااینحال امیدی ته دل ما هست به رهبر بعدی که از جنس همان رهبر عزیز است؛ به آقا سید مجتبی خامنهای؛ یک خامنهای قهرمان دیگر. همان که در همین چند روز و با پیامهایش، آن نشانهها را داریم میبینیم و میشنویم.
🔹فریبا مرادی نسب
1فروردین1405/ یکم شوال
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸هنر ایرانیها
سین اول امسال، برای خیلیها سیدعلی بود.
هرکس طوری آمده بود توی خیابان؛ بعضیها با لب خندان و بعضیها با چشم گریان.
بعضیها عید را تبریک میگفتند و بعضیهای دیگر به زبان لکی میگفتند: «سید علی رتَه؛ عیدمو بریا».
یک چیزی اما بین همه مشترک بود؛ حماسه. حماسهای که وطن برایشان خلق کرده و تمام جانشان را گرفته بود.
دلها یکی بود؛ و شعارها هم.
جوان و نوجوان؛ کودک و بزرگسال؛ هرکسی با هر پوششی، با هر عقیدهای، فقط میخواستند برای وطن کاری کنند؛ هرچند کوچک!
اولین عیدی بود که مردم جای رفتن به مهمانی یا سفر، به خیابان آمده بودند. دید و بازدید و احوالپرسی را هم جای خانه، روی زیلوهای کف خیابان انجام دادند. اولین عیدی بود که لحظهی تحویل سال، مردم با لبخند یکدیگر را بغل نکردند؛ که با گریه به صدای جانسوز امام شهید گوش دادند. شروع سال جدید، همراه غم و حماسه بود.
سن یک عدد است؛ این را وقتی خوب درک کردم که کودکی، پرچم ایران را که از قد خودش بلندتر بود، دست گرفته بود و تا آخر مراسم تکان میداد.
ملت امام حسین، برای کشور افتخار خرید. غرور را میشد توی چشم همه دید. افتخار کردم به ایرانی بودنم؛ غیور بودن، هنر هرکسی نیست.
🔹فاطمه جعفری
29اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
بزنی، میخوری
نزنی هم میخوری...
🚀 رجزخوانی حماسی دختر لر در تجمع چهارباغ خرمآباد
همراه با زیرنویس انگلیسی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/4219436477228094514/1774199556050
🔸خیابان انقلاب یا مَشایه؟!
این روزها مواکب توی خیابان انقلاب خرمآباد، حسابی فعالند.
یکیشان متفاوت است. بنر و داربست نزده. یک وانت سفید است که پشتش بساط کاملی برای پذیرایی از مردم با قهوه دارد.
کلی چوب، عقب وانت است برای درست کردن آتش؛ یک سماور که رویش عکس امام مجتبی خامنهای چسبانده؛ یک دبه آب؛ منقلی که جلویش حک شده «لبیک یا مهدی» و بلندگویی که بالای وانت گذاشتهاند و مداحیهای اربعینی پخش میکنند.
روی منقل با چوب، آتش راه میاندازند. قهوهجوش و کتری را کنار آتش میگذارند تا آب جوش بیاید و قهوه آماده شود.
تیم چند نفرهشان تمام ساعات تجمع، با آن لیوانهای کوچک به مردم قهوه میدهند.
حتی حواسشان بوده دستمال کاغذی هم بیاورند که اگر نیاز بود، بدهند دستِ آدمها. وقتهایی هم که دور منقل خلوت میشود، میروند وسط خیابان و به ماشینها قهوه تعارف میکنند.
بوی دود آتش و مداحی اربعینی! انگار که داریم توی مشایه قدم میزنیم!
🔹معصومه عباسی
۲۶اسفند۱۴۰۴/ خیابان انقلاب خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جهانِ خالی
روایتی از شهیده #رقیه_بازگیر
رقیه خواهرم نبود، اما رفیق بهجانبستهام بود. دوازده سال تمام، توی یک مدرسه و یک کلاس و یک نیمکت بودیم. مدرسه که تعطیل میشد یکیدرمیان، یا خانهی آنها بودیم یا خانهی ما. خانه آنها که میرفتیم بابایش برای دوتای ما کاردستی درست میکرد. مدرسه هم که میرفتیم، زنگ تفریح یک وجب از حیاط مدرسه از قدمهای ما بینصیب نمیماند. آنقدر جوک میگفتیم و از ته دل میخندیدیم که یادمان میرفت آمدهایم مدرسه برای درس خواندن. اما همین که سر کلاس مینشستیم از آن خندهها و بازیگوشی فارغ میشدیم. یک بار معلم رقیه را بلند کرد و ازش سؤال پرسید و رقیه، هفت خط جواب معلم را بدون تپق از بر داد. تا سالها نقل محافلمان بود این حاضرجوابیاش.
جدا از درسخوانی و شاگرد اول بودنش، زود با همه صمیمی و وابستهشان میشد. یکبار وسط کلاس درس بودیم که مادر مهتاب، همکلاسمان، آمد دنبالش. قرار بود از روستای ما بروند شهر دیگری. رقیه افتاد دنبال مهتاب که: «حالا که داری میری، یه یادگاری بهم بده.» مهتاب که جز کیف مدرسه چیزی همراهش نبود، درمانده رقیه و ما را نگاه میکرد که رقیه گفت: «لااقل دکمۀ لباستو برام بذار.»
بیرون از مدرسه، توی هر مراسمی میرفتم، از جشن عروسی تا مراسم تاسوعا و عاشورا و ختم، همیشه یک نفر سراغم را میگرفت و کسی نبود جز رقیه. عادت کرده بودم توی انبوه جمعیت یک نفر پیدایم کند و دست روی شانهام بگذارد و یک سلام کشدار با لبخند تحویلم بدهد. سال آخر دبیرستان که من ازدواج کردم و از روستا رفتم، ارتباطمان را با تلفن و پیام حفظ کردیم. من زن خانهدار شدم و رقیه دانشگاه قبول شد؛ من مادر شدم و رقیه شاغل شد. هیچ چیز پنهانی نداشتیم. خبر خوش اگر داشت، من اولین شنوندهاش بودم؛ خبر تلخ اگر داشتم، رقیه اولین رفیق غمخوارم بود. برادرم رضا که شهید شد، انگار برادر خودش شهید شده باشد. پا به پایم اشک میریخت و خاطرات رضا را مرور میکردیم.
حالا نُه ماه از شهادت رضا در جنگ اول گذشته و جنگ رمضان به ما تحمیل شده. رقیه اولین شهید زن روستایمان شده و من خیره ماندهام به گوشۀ حیاط خانۀ بمبارانشده که هر سال بهار، درخت گل محمدیشان بار میداد و رقیه سهم گل سرخ خشکشدهام را جدا میکرد. من ماندهام و روستایی که انگار بعد از رقیه خالی شده و توی مراسمها دیگر هیچکس از بین جمعیت دنبالم نمیگردد تا لبخند قشنگش را تحویلم بدهد. من ماندهام و ظرف خالی از زردآلوهای باغ ویرانهای که هر سال رقیه سهمم را از آن جدا میکرد. هر پنجشنبه آخر سال که میرفتم قبرستان روستا، با رقیه برای اموات فاتحه میخواندیم. وقتی خسته میشدیم، حساب و کتاب میکردیم که برای اموات فامیل هردویمان مساوی فاتحه خوانده باشیم وگرنه باید میچرخیدیم و ادامه میدادیم تا مساوی شویم. اما این پنجشنبه آخر سال که رفتم روستا از مزار رضا شروع کردم و با مزار رقیه تمام کردم. دیگر کسی نبود باهاش تک به تک قبرها را بشماریم و فاتحه بخوانیم.
بیکار که میشوم و فکری، با رقیه سر حرف را باز میکنم و گلایه که: «کاش لااقل مثل مهتاب یه دکمه از لباست یادگاری داشتم.» از دست خودم کفری میشوم که چرا هیچ یادگاری از رقیه نگرفتم؛ اما باز پشیمان میشوم و دلم نمیآید از رقیه گله و شکایت کنم. حتما خدا بنا داشته از رقیه فقط خاطراتش برایم بماند.
ته فکرهایم همین میچرخد که آن محبت و عاطفۀ عمیقِ بدون چشمداشت و ایمانِ قویاش باید اینجوری ختم به شهادت میشد.
🔹راوی: مرضیه دریکوند/ خواهر شهید رضا دریکوند
🔹به قلم: رعنا مرادینسب
2فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔥 رجز انگلیسی دختران لر، در جواب یاوهگوییهای ترامپ
در حاشیه تجمعات چهارباغ خرمآباد
🎬 فاطمه گنجی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایت در بحران- قسمت ششم.pdf
حجم:
355.9K
⚜️مینی دوره #روایت_در_بحران
قسمت ششم 🇮🇷
⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز میباشد.
هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*مردم*
*روایتی از تغییر مردم در روزهای جنگ *
شب عید است. یک دستم به ملاقه، ایستادهام پای گاز، پیگیر خبرها. صفحهی گوشی موبایلم لحظهای خاموش نمیشود. مزهی خبرهای تکراری بیشتر میچسبد. آمریکا شده است «مسخرهچی» دنیا! و این خبر مدام دارد تکرار میشود.
جهان شوکه شده را لحظه به لحظه رصد میکنم؛ دارد از قدرتی حرف میزند که یال و کوپالش ریخته؛ از کدخدایی که قلابی از آب درآمده و دیوانهای که سنگی انداخته توی چاه.
یکی از خودشان میگوید: «کمک کردن به آمریکا؛ یعنی خریدن بلیط کشتی تایتانیک، درست زمانیکه در حال غرق شدن است!»
شب عید است؛ نه مثل هرسال. فکرم درگیر غروب شده که رفتم بازار سبزه میدان. خیلی چیزها را دیدم که بیانش برایم سنگین است و ماندهاند توی سینهام. چگونه میشود تک به تک آدمهای شلوغی بازار، از راننده تاکسی تا عابر پیاده و دستفروش و کاسب و خریدار را روایت کرد؟!
مردم عجیب شدهاند؛ دیگر آدمهای قبل از جنگ نیستند. تا میگویی حقوق این ماه از کارت سپه پریده و مابقی کارتها موجودی ندارند، هنوز حرفت تمام نشده، دست است که با دلرحمی میآید سمت یاریکردنت.
حتی موضوع گعدههایشان هم عوض شده؛ دیگر صحبت از گرانی روغن و برنج و این چیزها از مد افتاده. مردم بهروز شدهاند. از یهودیهایی حرف میزنند که پشت پدافند اسرائیلیها به جرم جاسوسی برای ایران دستگیر شدهاند. به «خار و زاری» اف۳۵ها میخندند. مردم پُرغرور شدهاند!
از همه عجیبتر! جنس چشم و همچشمی خانمها هم عوض شده و رسیده به لقمههایی که برای افطاری خیابان انقلاب، میپیچند! به بیشتر ماندن زیر باران خیابان!
مردم، دیگر مردم قبل از جنگ نیستند؛ انگار تازه عاشق شدهاند.
🔹سمانه قاسمیمنش
29اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah