eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸جهانِ خالی روایتی از شهیده رقیه خواهرم نبود، اما رفیق به‌جان‌بسته‌ام بود. دوازده سال تمام، توی یک مدرسه و یک کلاس و یک نیمکت بودیم. مدرسه که تعطیل می‌شد یکی‌درمیان، یا خانه‌ی آن‌ها بودیم یا خانه‌ی ما. خانه آن‌ها که می‌رفتیم بابایش برای دوتای ما کاردستی درست می‌کرد. مدرسه هم که می‌رفتیم، زنگ تفریح یک وجب از حیاط مدرسه از قدم‌های ما بی‌نصیب نمی‌ماند. آن‌قدر جوک می‌گفتیم و از ته دل می‌خندیدیم که یادمان می‌رفت آمده‌ایم مدرسه برای درس خواندن. اما همین که سر کلاس می‌نشستیم از آن خنده‌ها و بازیگوشی فارغ می‌شدیم. یک بار معلم رقیه را بلند کرد و ازش سؤال پرسید و رقیه، هفت خط جواب معلم را بدون تپق از بر داد. تا سال‌ها نقل محافل‌مان بود این حاضرجوابی‌اش. جدا از درس‌خوانی و شاگرد اول بودنش، زود با همه صمیمی و وابسته‌شان می‌شد. یکبار وسط کلاس درس بودیم که مادر مهتاب، هم‌کلاس‌مان، آمد دنبالش. قرار بود از روستای ما بروند شهر دیگری. رقیه افتاد دنبال مهتاب که: «حالا که داری می‌ری، یه یادگاری بهم بده.» مهتاب که جز کیف مدرسه چیزی همراهش نبود، درمانده رقیه و ما را نگاه می‌کرد که رقیه گفت: «لااقل دکمۀ لباس‌تو برام بذار.» بیرون از مدرسه، توی هر مراسمی می‌رفتم، از جشن عروسی تا مراسم تاسوعا و عاشورا و ختم، همیشه یک نفر سراغم را می‌گرفت و کسی نبود جز رقیه. عادت کرده بودم توی انبوه جمعیت یک نفر پیدایم کند و دست روی شانه‌ام بگذارد و یک سلام کش‌دار با لبخند تحویلم بدهد. سال آخر دبیرستان که من ازدواج کردم و از روستا رفتم، ارتباطمان را با تلفن و پیام حفظ کردیم. من زن خانه‌دار شدم و رقیه دانشگاه قبول شد؛ من مادر شدم و رقیه شاغل شد. هیچ چیز پنهانی نداشتیم. خبر خوش اگر داشت، من اولین شنونده‌اش بودم؛ خبر تلخ اگر داشتم، رقیه اولین رفیق غمخوارم بود. برادرم رضا که شهید شد، انگار برادر خودش شهید شده باشد. پا به پایم اشک می‌ریخت و خاطرات رضا را مرور می‌کردیم. حالا نُه ماه از شهادت رضا در جنگ اول گذشته و جنگ رمضان به ما تحمیل شده. رقیه اولین شهید زن روستایمان شده و من خیره مانده‌ام به گوشۀ حیاط خانۀ بمباران‌شده که هر سال بهار، درخت گل محمدی‌شان بار می‌داد و رقیه سهم گل سرخ خشک‌شده‌ام را جدا می‌کرد. من مانده‌ام و روستایی که انگار بعد از رقیه خالی شده و توی مراسم‌ها دیگر هیچ‌کس از بین جمعیت دنبالم نمی‌گردد تا لبخند قشنگش را تحویلم بدهد. من مانده‌ام و ظرف خالی از زردآلوهای باغ ویرانه‌ای که هر سال رقیه سهمم را از آن جدا می‌کرد. هر پنج‌شنبه آخر سال که می‌رفتم قبرستان روستا، با رقیه برای اموات فاتحه می‌خواندیم. وقتی خسته می‌شدیم، حساب و کتاب می‌کردیم که برای اموات فامیل هردویمان مساوی فاتحه خوانده باشیم وگرنه باید می‌چرخیدیم و ادامه می‌دادیم تا مساوی شویم. اما این پنج‌شنبه آخر سال که رفتم روستا از مزار رضا شروع کردم و با مزار رقیه تمام کردم. دیگر کسی نبود باهاش تک به تک قبرها را بشماریم و فاتحه بخوانیم. بیکار که می‌شوم و فکری، با رقیه سر حرف را باز می‌کنم و گلایه که: «کاش لااقل مثل مهتاب یه دکمه از لباست یادگاری داشتم.» از دست خودم کفری می‌شوم که چرا هیچ یادگاری از رقیه نگرفتم؛ اما باز پشیمان می‌شوم و دلم نمی‌آید از رقیه گله و شکایت کنم. حتما خدا بنا داشته از رقیه فقط خاطراتش برایم بماند‌. ته فکرهایم همین می‌چرخد که آن محبت و عاطفۀ عمیقِ بدون چشم‌داشت و ایمانِ قوی‌اش باید این‌جوری ختم به شهادت می‌شد. 🔹راوی: مرضیه دریکوند/ خواهر شهید رضا دریکوند 🔹به قلم: رعنا مرادی‌نسب 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥 رجز انگلیسی دختران لر، در جواب یاوه‌گویی‌های ترامپ در حاشیه تجمعات چهارباغ خرم‌آباد 🎬 فاطمه گنجی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روایت در بحران- قسمت ششم.pdf
حجم: 355.9K
⚜️مینی دوره قسمت ششم 🇮🇷 ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*مردم* *روایتی از تغییر مردم در روزهای جنگ * شب عید است. یک دستم به ملاقه، ایستاده‌ام پای گاز، پیگیر خبرها. صفحه‌ی گوشی موبایلم لحظه‌ای خاموش نمی‌شود. مزه‌ی خبرهای تکراری بیشتر می‌چسبد. آمریکا شده است «مسخره‌چی» دنیا! و این خبر مدام دارد تکرار می‌شود. جهان شوکه شده را لحظه به لحظه رصد می‌کنم؛ دارد از قدرتی حرف می‌زند که یال و کوپالش ریخته؛ از کدخدایی که قلابی از آب درآمده و دیوانه‌ای که سنگی انداخته توی چاه. یکی از خودشان می‌گوید: «کمک کردن به آمریکا؛ یعنی خریدن بلیط کشتی تایتانیک، درست زمانیکه در حال غرق شدن است!» شب عید است؛ نه مثل هرسال. فکرم درگیر غروب شده که رفتم بازار سبزه میدان. خیلی چیزها را دیدم که بیانش برایم سنگین است و مانده‌اند توی سینه‌ام. چگونه می‌شود تک به تک آدم‌های شلوغی بازار، از راننده تاکسی تا عابر پیاده و دست‌فروش و کاسب و خریدار را روایت کرد؟! مردم عجیب شده‌اند؛ دیگر آدم‌های قبل از جنگ نیستند. تا می‌گویی حقوق این ماه از کارت سپه پریده و مابقی کارت‌ها موجودی ندارند، هنوز حرفت تمام نشده، دست است که با دل‌رحمی می‌آید سمت یاری‌کردنت. حتی موضوع گعده‌هایشان هم عوض شده؛ دیگر صحبت از گرانی روغن و برنج و این چیزها از مد افتاده. مردم به‌روز شده‌اند. از یهودی‌هایی حرف می‌زنند که پشت پدافند اسرائیلی‌ها به جرم جاسوسی برای ایران دستگیر شده‌اند. به «خار و زاری» اف۳۵ها می‌خندند. مردم پُرغرور شده‌اند! از همه عجیب‌تر! جنس چشم و هم‌چشمی خانم‌ها هم عوض شده و رسیده به لقمه‌هایی که برای افطاری خیابان انقلاب، می‌پیچند! به بیشتر ماندن زیر باران خیابان! مردم، دیگر مردم قبل از جنگ نیستند؛ انگار تازه عاشق شده‌اند. 🔹سمانه قاسمی‌منش 29اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹تجمعات شبانه چهارباغ خرم‌آباد چگونه می‌گذرد؟! 🎬 حنانه پاپی ۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸روایتی جذاب از موکب قهوه و چای امام‌ رضایی‌ها موکب‌ها تا نامشان با نام امام رضا گره می‌خورد، حال و هوایشان متفاوت می‌شود. خوش‌برخوردتر می‌شوند. مهربان‌تر می‌شوند. موکب «علی ابن موسی الرضا» بساط قهوه و چای ذغالی به پا کرده. خادم‌هایش هم شبیه خادم‌های حرم امام رضایند و هم شبیه موکب‌دارهای اربعین‌ بی‌بند و بساط و چادر و داربست، گوشه‌ی خیابان بلند بلند مردم را به چای و قهوه دعوت می‌کنند. حتی بی‌میل‌های به قهوه و چای هم با این دعوت‌ها وسوسه می‌شوند. هرچقدر میل‌برانگیزند، اما خودشان میلی نداشتند به مصاحبه. آقای حسن‌پور را سخت راضی کردیم. از ارادت اهالی موکب به رزمندگان پای لانچرها گفت؛ از آرم سپاهِ روی حمایل‌ها؛ از بچه‌ها و پیرمردهای کف خیابان. گفت این حضور چیزی از آن موشک‌هایی که صاف می‌نشیند بر فرق سر اسرائیل، کم ندارد. 🔹فاطمه عزیزی ۲۸اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*سلین کوچولو در آغوش پدر روایتی از تشییع شهدای حمله تروریستی آمریکایی_صهیونیستی به منازل مسکونی دورود * روز جمعه ۲۹اسفند۱۴۰۴؛ محل تجمع مقابل فرمانداری دورود. بغض آسمان ترکیده بود؛ اشک امانش نمی‌داد. باد هم با بارش‌های غمناک آسمان همراهی می‌کرد. من بااینکه چتر را بالای سرم گرفته بودم ولی از الطاف آسمان بی‌نصیب نماندم. کاملاً خیس و بارانی شدم. چشمانم، هم نظاره می‌کردند، هم با آسمان می‌باریدند! دسته‌ای از خانم‌ها، بدون چتر، درحالی‌که چادرهایشان را پشت سر گره زده بودند، دست‌هايشان را دور هم می‌چرخاندند و گه‌گاه با ورود آشنایان به صورت می‌زدند و حسین‌حسین‌گویان، هماهنگ باهم مویه‌های جانسوز سر می‌دادند. بعضی سر و شانه‌هایشان را گل‌مالی کرده بودند. آقایان دو طرف خیابان، صف عزا تشکیل داده و روبروی هم ایستاده بودند. بعضی آقایان هم به نشانه‌ی شدت عزا گل‌مالی کرده بودند. اما باران، آنقدر مهربان بود که دست نوازشش را روی گل‌های عزا کشید و رد گل‌ها را پاک کرد. بلندگوهای پخش صوت عقب ماشين‌های سنگین، با حصاری از نایلون‌های ضخیم مهار شده بودند. چتری بر سر نوحه‌سرایان بودند. مرتب نوحه‌های حماسی پخش می‌کردند. در همین حال‌وهوا بودم که چشمم به دخترانی افتاد که با تاج گل و پلاکارد آمده بودند. بنظر دانشجو یا دانش‌آموز بودند. بلندگوها با پخش صوت قرآن، شروع مراسم را اعلام کردند. مارش عزا نواخته شد و ماشین سنگینی که تابوت شهدای مزین به پرچم و غرق در گل‌های رنگارنگ را حمل می‌کرد در جلوی جمعیت، به طرف گلزار حرکت‌ کرد. دوازده تابوت بزرگ و تابوت کوچکی که روی تابوت پدر و مادرش قرار داشت، چشمان همه را موقع بند آمدن باران آسمان، بارانی کرد. روی تابوت، عکس دختری در آغوش پدرش نصب‌ شده بود! شهید دکتر که دخترش را محکم به بغلش چسبانده بود. پلاکارد شهیده دکتر ، هر دلی را بی‌قرار می‌کرد. مادر سلین بود. وقتی نگاه کردم پلک زدن یادم رفت. انگار لحظه‌ای روحم از جسمم جدا شد. صحنه‌ای آخرالزمانی بود! تابوت‌ها چندنفر چندنفر با هم خانواده‌ بودند! پرچم به‌دست شعارها و نوحه‌ها را سر می‌دادیم. زنان بچه به بغل، پیرمردها و پیرزن‌ها عصا به‌دست، پابه‌پای جمعیت، عقب ماشين حمل تابوت شهدا، با زبان روزه، تند تند راه می‌رفتند. انگار فراموش کرده بودند که پا درد و کمر درد دارند! دانشجویان و دانش‌آموزان پسر هم پلاکارد به‌دست با سرهای به زیر انداخته از فراق معلمان و اساتیدشان از آسمان سبقت می‌گرفتند در باریدن. شاید آرزو می‌کردند سر کلاس‌ درس بودند و شیطنت‌هایشان را کنار می‌گذاشتند و فقط به صحبت‌های معلمانشان گوش می‌دادند! اما دیر شده بود! همه آمده بودند از هر تیپ و قيافه‌ای! در طول مسیر باران چندبار شدت گرفت؛ حتی هوا طوفانی شد! ولی هیچکس از صف تشیع با وجود طولانی بودن مسیر جدا نشد! نرسيده به گلزار، آسمان با همه‌ی ابرهایش تسلیم اراده‌ی مردم‌ حزین شد و از بارش ایستاد. انگار کشتی نوح بر کوه جودی رسیده بود. آبها در زمین فرو رفت و کشتی لنگر انداخت. مسافران بهشتی با استقبال گرم آفتاب با نور افشانی بی‌نظیری از کشتی پیاده شدند. مردان تابوت شهدا را یکی‌یکی روی دستشان گرفتند. زن‌ها هجوم بردند سمت تابوت سلین کوچولو! همه می‌خواستند برایش مادری کنند. جيغ و فریاد مادرانه‌شان به گوش فلک می‌رسید. آقایان با چشمانی اشکبار، تابوت را با مشقت از موج جمعیت خانم‌‌ها رها کردند و روی دستانشان به طرف گلزار حرکت دادند. در آن شلوغی وصف‌ناپذیر، خودم را به سختی، در صف نماز جا دادم. بعد از نماز، با چند نفر از دوستانم هر کاری کردیم که دانش‌آموزان شهیده دکتر مریم بخشی و شهید دکتر رضا جمشیدی را آرام کنیم، نتوانستیم. با گفتن اینکه تابوت خانم معلمِ شهيدشان را خانواده‌اش به خرم‌آباد منتقل می‌کنند و سلین همچنان در آغوش پدرش می‌ماند، فریادشان بلند و بلندتر شد. ما هم تاب نیاوردیم و در بی‌تابی‌شان شریک شدیم. 🔹عصمت نیک‌سرشت 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹کلیپی متفاوت از سال تحویل مردم در خیابان انقلاب خرم‌آباد 🎬 حسن احمدوند ۲۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹*راهپیمایی شبانه؛ درس حضور و فریاد صیحه‌ی ظهور* پالتو مشکی‌ام را می‌پوشم. هوا خنک است؛ بوی بهار پیچیده و دست‌هایی که گل‌های رز در آنهاست، خودش را در باد می‌سپارد. ماشین را روبه‌روی هایپرِ نورا پارک می‌کنم. صدای دعای فرج از دور می‌آید. جمعیت موج می‌زند. قدم‌هام تندتر می‌شود؛ از پیاده‌رو خودمان را می‌اندازیم وسط خیابان. پرچم‌ها بالا، چهره‌ها برافروخته، چشم‌ها پر از ایمان. احمدرضا جلوی جمعیت راه میرود. پرچم ایران توی دستش و توی نگاهش عمقی می‌بینی که انگار سال‌ها جلوتر از سنش است. تندتند نگاه می‌کند به اطراف؛ گوش تیز کرده تا شعارها را شنیده و با مردم هم‌صدا شود. یک پسر دست‌فروش کنارمان، با خیال راحت، آدامس‌هایش را می‌فروشد. من به احمدرضا لبخند می‌زنم؛ می‌گوید: «برا من طعم موزی بگیرین...» و لبخندش انگار تکه‌ای از آرامش این شب‌های پر از عزم و دعاست. یکتا هم آمده. دیروز تا شب پیگیر بود ببیند مامان و باباش اجازه می‌دهند با ما بیاد یا نه. پرچم خانه‌شان را آورده؛ محکم گرفته‌اش توی دستش. هیچ‌وقت این‌قدر جدی نبوده. از همه‌ی خیابون‌ها صدای «هل من ناصرٍ ینصرنی» می‌آید. شهدای دنا مهمان ما بودند؛ شاید هم میزبان. سفیدپوش و نورپوش. دست‌هایم را مشت کردم. تسبیح حضرت ام‌البنین دور مچم؛ مشت‌هایم را محکم به سمت آسمان می‌کوبم. شعارها را با صدا، با چشم‌ها و با مشتم، فریاد می‌زنم. و من، معلمم. درس امشبم درباره‌ی کتاب نیست. درباره‌ی وطن است؛ درباره‌ی شهدا. درباره‌ی احمدرضاست با پرچم ایران و نگاهی که آینده‌ی یک نسل را فریاد می‌زند. درباره‌ی شهدای ناو دنا که یادشان مثل فانوس، مسیر این راهپیمایی را روشن کرده. ای کاش همه‌ی کلاس‌هایم این‌قدر زنده بود. چون اینجا، در خیابان‌های شهرم، هر گام، صفحه‌ای از کتاب میهن‌پرستی شده‌ است. مشت‌هایی گره‌خورده با فریادِ «لبیک یا مهدی!» از خیابان به آسمان‌ها می‌دود. گویی خود آسمان، در پاسخ، به خروش آمده و درهم شکسته. مهدی جان سالها برای آمدنت، انتظار صیحه‌ی آسمانی را می‌کشیدیم. صیحه‌ای که حالا آسمانش، خیابان‌های حضور شده. خیابان‌ها به معجزه تبدیل شده؛ صیحه‌یِ زمینی به آسمان‌ها نشسته و آسمان، لبیک‌گویِ زمین شده. حضور ما خود اعجاز است. آری، خیابان مسلخ انتظار و معراج صیحه‌ی ظهور تو شده. «اللهم عجل لولیک الفرج» 🔹زینب پورهادیان/ معلم 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah