eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸شهید زنده زمانی که از سمت منطقه پوشاک، به روستای سهیل بیگی(تلوری) نقل مکان کردم و صاحبخانه شدم، فکر می‌کردم غریبم؛ نمی‌دانستم عزیزانی در این روستا پیدا می‌کنم که برایم مثل خانواده‌اند. یکی از این اقوام، خانواده‌ی علی بهاروند، هم‌ولایتی همسرم و همسایه‌ی دیوار به دیوار مسجد بود؛ ابوالفضل پسر بزرگ خانواده‌ی بهاروند بود؛ بعد محمد و بعد دخترشان اسرا. در مدرسه با اسرای کلاس دومی، معلم و دانش‌آموز نبودیم؛ دوست و رفیق صمیمی شده بودیم. ابوالفضل را که دیدم، انگار شهید زنده‌ای را زیارت می‌کردم. مادر از خوبی‌های ابوالفضل می‌گفت؛ که رفیق و هم‌رازش در زندگی است. برایش آرزوهای زیادی داشت. شب‌ها که به تجمعات می‌رفتیم، تنها دعایش، خوشبختی ابوالفضل بود. شبی که مصلی را زدند، نماز مغرب و عشا، دعای مادر این بود که ابوالفضل سالم بیاید خانه. از تعریف‌هایش معلوم بود که ابوالفضل علاقه‌ی زیادی به پوشیدن لباس سبز سپاه دارد؛ خودش هم همیشه می‌گفت: «خاله برام دعا کن تو این لباس به مردم خدمت کنم.» ابوالفضل نوزده ساله، فرمانده‌ی مخلص و بی‌ادعای بسیج روستا، با آن لباس‌های خاکی، مدام درحال خدمت‌رسانی به مردم بود؛ از رنگ کردن مدرسه تا شناسایی بچه‌های بی‌بضاعت مدرسه و تهیه‌ی کیف و کفش و لباس‌های رنگارنگ برای آن‌ها. تا آبادی محله و برپایی موکب ابناالزهرا در محله. همیشه در غم و شادی پیش‌قدم بود در کارها. از پخت و پز گرفته تا برقکاری و تمیزکاری و پخش نذری‌ها، ارادت خودش را به امام حسین نشان می‌داد. هرسال با برپایی موکب اتوبان کمربندی جنوب شهر، میزبان زائران امام حسین بود و بعد از اتمام کار با پای پیاده می‌رفت زیارت کربلا. دیشب که داشتیم آماده‌ی رفتن به تجمع محله‌ی گلدشت در چهارباغ می‌شدیم، خبر آمد ابوالفضل، عاشقانه به سمت امام حسین پرکشیده. روستای کوچکمان در بهت فرو رفت؛ انگار که صدسال است از این روستا بار سفر بسته‌ایم. به گمانم واژه‌ها هم از این غم‌ها بهم ریخته‌اند و مرا یاری نمی‌کنند. تنها می‌خواهم دعا کنید، از خداوند مهربان و بخواهید به مادر ابوالفضل صبر زینبی عطا کند. 🔹زینب دریکوند ۴فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸این ملت پیروز است چند دقیقه پیش، تلویزیون داشت مادر شهیدی را نشان می‌داد. گفت: «این پسرم که رفت فدای امام حسین(ع) و رهبرم. سه تا پسر دیگه هم دارم حاضرم تقدیم کنم که فدای امام حسین(ع) و کشور بشن.» کمی بعد همسر شهیدی را نشان داد که گفت: «توی زیارت عاشورا به ابی‌عبدالله(ع) می‌گیم بابی أنت و امی. شوهر من فدای آقاش شد. خدا ان‌شاء‌الله این هدیه رو از من قبول کنه.» ما این‌ها را ندیده بودیم؛ فقط شنیده بودیم؛ سینه به سینه از زمان جنگ هشت ساله برایمان نقل کرده بودند. اما حالا داریم می‌بینیم همه‌شان را. می‌بینیم این شیرزن‌ها را و هم‌عصرشان نفس می‌کشیم. این ملت، این فرهنگ و این غیرت، شکست‌خوردنی نیست؛ نه حالا، نه هیچ‌وقت دیگر. این حرف من نیست؛ حرف تاریخ است؛ حرف گذشته و حرفِ تجربه است. 🔹محمدعارف‌ بیرانوند 3فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹در حاشیه تجمعات تهدید پسر ترامپ توسط بچه‌های 🔪 🎬 فاطمه عزیزی 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*عیدی با طعم موشک * *روایتی از حمله صهیونیستی_ آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار خرم‌آباد (3فروردین1405)* 🔻شب دوم فروردین بود. بنا به تکلیف، مثل هر شب، با رفقا در تجمع خیابان بعثت بودیم. مراسم که تمام شد، رفتیم گشت که مبادا وطن‌فروش‌ها کاری از پیش ببرند. هنوز توی خیابان بودیم؛ ساعت از دوازده گذشت و وارد سومین روز فروردین شدیم. حوالی دوازده‌ونیم، موج تماس‌ها شروع شد. دوست و فامیل، حتی کسانی که چندسال بود باهم ارتباطی نداشتیم، پشت هم زنگ می‌زدند. محتوای همه‌ی تماس‌ها یک چیز بود: «رضا کجایی؟! سالمی؟ خونتون رو زدن؟» نگران شدم؛ فهمیدم اتفاقی افتاده. راه افتادم سمت خانه. باهرکسی از خانواده تماس می‌گرفتم جواب نمی‌داد. کلی فکر آمد توی سرم؛ اینکه همه‌چیز تمام شده؛ تنها شده‌ام؛ پدر و مادر و خواهر و برادر، همه رفته‌اند و فقط من مانده‌ام و یک عمر خاطره. توسل کردم و همه‌چیز را سپردم به خدا. تلفنم زنگ خورد؛ نوشته بود «پدر»! انگار تازه متولد شدم. جواب دادم. پدرم از سلامتی خودش و بقیه خبر داد، من از سلامتی خودم. خیالم از خانواده‌ی خودم راحت شد، ولی من آنجا خانواده‌ی دیگری هم داشتم! خانواده‌ی ایران، خانواده‌ی وطن، خانواده‌ی شهر، محله، همسایه! 🔻هرچه می‌رفتیم، نمی‌رسیدیم. انگار مسیر کش آمده بود. فکرم درگیر محل حادثه بود. پادگان و کلانتری توی محله نداشتیم! به هرکسی که به‌نظرم رسید زنگ زدم؛ هرکسی چیزی می‌گفت: مدرسه رو زدن! بیمارستان رو زدن! نه مسجده! سالن ورزشی بود! 🔻نزدیک شدیم، اما ترافیک شدید بود. بعضی‌ها آمده بودند برای کمک؛ بعضی‌ها برای گرفتن خبر سلامتی دوست و فامیل؛ بعضی‌‌ها هم برای کنجکاوی. ماشین را فاصله‌ی دورتری گذاشتیم و پیاده راه افتادیم. محله‌مان را آنقدر شلوغ ندیده بودم. همه ناراحت بودند و پریشان. برق محله قطع شده بود. جلوتر تجمع آدم‌ها بیشتر بود. اما آنجا که نه مسجد بود، نه بیمارستان و مدرسه و سالن ورزشی! چندتا خانه! همین. حرام‌زاده‌ها از آن سر دنیا، جنگنده فرستاده بودند برای زدن چندتا خانه! حالا من ماندم و محله‌ای که دشمن به آن حمله کرده بود! 🔹رضا مرادی 4فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸تجمع زیر باران دارد از صبح می‌بارد. شب‌های قبل، به اندازه‌ی زمان مراسم، باران یا کم می‌شد یا بند می‌آمد. اما امشب نه. انگار هنوز دل آسمان، خالی نشده. خانم پرسید، می‌روی یا نه؟ حتمنی گفتم و زدم بیرون. حدسم این بود جمعیت کمتر شده باشد؛ اما نشده! تنها تفاوت امشب با شب‌های قبل، چتر است که دو سه نفری، زیر هر یکی‌اش جمع شده‌اند. و سیستم صوت که چند دقیقه‌ است وسط خواندن مداح، قطع شد. آب خورده بود انگار. حالا مردم حلقه‌حلقه خودشان دارند شعار می‌دهند. هر حلقه با مرکزیت آقایی یا خانمی که صدایش از بقیه بلندتر است. شعارها توی هم پیچیده، مثل امشبِ آسمان. 🔹امین ماکیانی ۴فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹تشییع پیکر شهید علی بیگی از شهدای ناو دنا در قبرستان فلک‌الدین خرم‌آباد 🎬 آزاده شاهین‌وند ۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روایت در بحران- قسمت هشتم (3).pdf
حجم: 322.6K
⚜️مینی دوره قسمت هشتم 🇮🇷 ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بسم رب المستضعفین 🔻ای پروردگار بی‌همتا و ای خالق یگانه‌ای که نبض هستی عالم در دست تدبیر توست! ای رب‌العالمین که رحمتت سایه‌گسترِ زمین و زمان است! خداوندا! چشم عنایتت را از این خاک پرگهر برندار و خود، نگهبان مهد دلیران، ایران ما باش؛ که ایران، تنها یک سرزمین نیست؛ جان شیرین ماست. 🔻بارالها! سکان‌دار این کشتی طوفان‌زده را در پناه خویش گیر؛ او را که یادگار «قائد شهید» و مقتدای به خون خفته‌ی ماست، در میانه‌ی تلاطم امواجی که از هر سو هجوم آورده‌اند، به بازوی قدرت خویش استوار بدار؛ او را که در این دریای پرآشوب، دیده‌بان عزت ماست، از مکر و حیله‌ی کینه‌توزان مصون بدار. ‌🔻ای کریم بنده نواز! بر این مردم صبور و غیور، باران آرامش و نصرت ببار؛ مردمی که نشان ولایت امیرالمؤمنین بر پیشانی دارند و در رکاب مقتدای راستین، علی‌بن‌ابی‌طالب‌اند؛ مردمی که شب‌های تاریک انتظار را به امید طلوع خورشید منجی، سحر می‌کنند و هر تپش قلبشان، ترنم «عجل لولیک الفرج» است. ‌🔻ای قادر متعال! این سرزمین را که خانه‌ی امن یاران خراسانی و منتظران ظهور است، از شر اهریمنان زمانه و گزند حوادث در امان دار. به حرمت خون‌های پاکی که بر سنگفرش این مرز و بوم ریخته شده، ریشه‌های این درخت تناور را در اعماق ایمان ما محکم‌تر کن و چنان کن که ثمره‌ی این صبر زینبی، بهار شکوفای ظهور مهدی(عج) باشد. سایه‌ی نصرتت را بر سر این خاک مقدس مستدام بدار و ما را در مسیر رسیدن به صبح پیروزی، ثابت‌قدم بفرما. ‌ 🔻الهی آمین، یا ربّ العالمین. 🔹مراد مطهری 5فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹شهید آوینی از مقابله با تسلط شیطان بر انسان می‌گوید. 🎬 تدوین: رمیصا عالی‌زاده 26اسفند1404/ در حاشیه‌ی شب چهارشنبه‌سوری/ تجمع خیابان انقلاب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ببینید 🔹شهید آوینی از مقابله با تسلط شیطان بر انسان می‌گوید. 🎬 تدوین: رمیصا عالی‌زاده 26اسفن
🔸*فراخوان چهارشنبه‌سوری، افطار خیابانی روایتی از تجمع خیابان انقلاب خرم‌آباد در روز چهارشنبه‌سوری* یک ساعتی دور میدان شهردار ساکی بودیم که ببینیم فراخوان چهارشنبه‌سوری به جایی می‌رسد یا نه. خبری نشد که نشد! برگشتیم جایگاه بعثت. مردم از حوالی پنج، هی آمدند و اضافه شدند تا جمعیت پا گرفت. شعار و مداحی و «حسبی‌ الله»ِ چاووشی، تا برسد به اذان. قبل اذان، بچه‌های جایگاه، موکت آوردند و پهن کردند توی خیابان. و قبلترش پیگیری و هماهنگی که موکب‌ها بتوانند افطاری بدهند به مردم. و خانم‌ها که آمدند و توی موکب‌ها شروع کردند به آماده کردن لقمه‌های ساده‌ی نان و پنیر و خیار؛ با گوجه یا بدون گوجه. و کارتخوانِ موکب‌ها که هی کاغذ می‌داد بیرون از کمکِ مردمی که خودشان داشتند پول می‌دادند برای افطاری خودشان. و بسته‌های بامیه که اندازه‌ی کوچکترش نسبت به زولبیا به‌صرفه‌ترش می‌کند برای افطارِ وسیع و الحق که ده هیچ هم می‌زند زولبیا را. و پلاستیک‌های شیر که ریخته می‌شد توی دیگِ روی اجاق تا گرم شود. و آبی که روی دیگ دیگری جوش می‌آمد تا توی تریموس، چایی شود. اذان گفتند. و جمعیتِ نمازگزار، عرض خیابان را پر کرد و روی بلوار و سمت دیگر خیابان را. و صفشان به طول، دویست‌متری می‌شد. و باز، همه جا نشدند و عده‌ای زیرانداز شخصی و کاپشن و چفیه انداختند زیر پایشان برای نماز. و باز همه جا نشدند؛ و حاج‌آقا گفت، بمانید برای سری دوم که موکت‌ها خالی شود و مهرها آزاد. بین دو نماز، افطاری پخش شد. همان لقمه‌های ساده و همان بسته‌های بامیه. شیر و چایی ماند توی موکب‌ها که بعد نماز، مردم خودشان بروند و بگیرند. هرچند اولش یکی دو صف را شیر گرم دادند؛ اما چون طول می‌کشید، حاج‌آقا گفت بقیه‌اش را بگذارید برای بعد. بعد نماز، روی بلوار (بجز جلوی جایگاه که محل ایستادن و شعار دادن سرپایی است) برای آن‌ها بود که زیرانداز ‌آورده‌ بودند و سبدی برای افطار. و خانواده‌های پرجمعیتی هستند معمولاً. و غالباً خانم. و خودشان فلاسک چایی دارند و ظرف خرما و نان و پنیر و از این چیزها. و این مورد شب‌های دیگر هم هست؛ و بعضی‌ها حتی غذا می‌آورند با خودشان. خانمم دیده بود، ظرف دلمه‌ی خانواده‌ای را. و می‌چسبد انصافا! افطار مردها ساده‌تر است. محدود به همان چیزی که موکب‌ها می‌دهند. مردهای باسلیقه‌ای که با خودشان افطار بیاورند، به انگشتان یک دست نمی‌رسند؛ که از قضا دو نفرشان، روی صندوق‌عقبِ پژویی داشتند بساط نان و پنیرشان را باز می‌کردند. پسرک نه‌ده ساله‌ای رفت سمتشان و خیلی ساده گفت: «عمو چی می‌خواین بدین؟» و با بفرمای عموهای خیابانی، هم‌خوراکشان شد. موکت‌ها هنوز پهن بودند و جامانده‌ها درحال نماز. مردم هنوز داشتند می‌آمدند سمت جایگاه و باز خبری فراخوان کذایی نشد که نشد! و این‌ها همه تا نزدیک هفت‌ونیم بود. که هشت‌ونیم تازه اصلِ برنامه‌ی هرشبه شروع شد. و طبق برنامه، قرآن و سرود ملی و مداحی و شعار و سخنرانی و دعای فرج. و باز این‌ها همه تا ساعت ده‌ونیم بود. بعدش مجری جایگاه رفت و مردم خودشان ماندند گروه گروه به شعار دادن. و دسته‌های ماشینی که هی دور زدنند خیابان انقلاب را؛ و پرچم چرخانند و دختری یا پسری کم‌سن، سر از پنجره بیرون آورد به دادن شعار؛ و ماشین‌های دیگر همراهی‌ ‌کردند به دادنِ جواب؛ تا حوالی دوازده. و تا آن ساعت، باز هم خبری از فراخوان نشد که نشد! و خبر، فقط یک چیز بود: «مردم خیابان‌ها را خالی نمی‌کنند!» 🔹امین ماکیانی 26اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹روایتی از حمله‌ی وحشیانه‌ی صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار خرم‌آباد وقتی تکه‌های پیکر شهدا را روی پتو می‌چیدند... 🎬 فاطمه گنجی 3فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah