«برای شهید حمید عباسی»
دل از جان و جهان کنده
به هنگام اجل خنده
*چقدر والا مقامی تو*
پدر فخر است در دیده
شهید آسوده خوابیده
*چقدر والا مقامی تو*
پرستار دل مادر
امید قلب هر خواهر
*چقدر والا مقامی تو*
برادر تا رخت دیده
دمی آرام نیاسوده
*چقدر والا مقامی تو*
سر و سامان این خانه
چرا سامان نداری تو؟
*چقدر والا مقامی تو*
مگر که پسری کوچک
در دامان نداری تو؟
*چقدر والا مقامی تو*
پیکرت سالم نمانده
هرکه دیده قلب لرزانده
*چقدر والا مقامی تو*
چه میخواهد دگر بنده؟
که مولایش فراخوانده
*چقدر والا مقامی تو*
#برای_ایران
🔹فاطمه عباسی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
جشن متفاوت
با خود گفتم جشن امسال را متفاوتتر از هر سال برگزار کنیم. برنامهها در سر داشتم.
همه را در ذهنم دستهبندی کردم
و از این بابت خوشحال بودم که با این برنامهریزی همه چیز خوب پیش میرود.
تا اذان صبح با انرژی و خوشحال در حال انجام مقدمات اطعام بودیم
که ناگهان دیدگانم تاریک شد.
ترس ،بهت،حیرت،بیخبری.
خبر شهادت سرداران، مردم بیگناه، هم شهریهای عزیزم، از پا درآوردم.
با این حجم بهتزدگی ادامه کار برایم سخت بود. برنامهریزیها از ذهنم به یکباره پاک شد. رمق از پاهایم رفت دل و جانم به کار نمی.رفت. شیرینی جشن به کامم زهر شد.
با این حجم از مواد اولیه که اگر دیر دست به کار میشدیم خراب میشد چه می.کردم!
نمازم را خواندم به همراه دعای عهدم را توسل کردم و یک یا علی گفتم. کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم سرت سلامت آقا.
با دلی آکنده با غم دیگها را سر اجاق گذاشتیم مرد و زن با سر آستین اشکهایمان را پاک و زیر دیگها را روشن کردیم.
خبر شهادت سردار حاجی زاده دیگر کمرم را شکست ولی باید غذاها دست نیازمندان میرسید.
رفتم پای دیگهای پلو. آشپز سر به دیوار زده بود و شانههایش میلرزید.
بغضم سر باز کرد.
رفتم آشپز خانه پی کاری. هر کس با گریه مشغول کاری بود.
خانمی که پای دیگ دیگری بود با دو دست بر پا میکوبید و برای عزیزان از دست رفته شیون میکرد.
چقدر زمان کند پیش میرفت.
چرا غذاها همکاری نمیکردند زودتر آماده شوند تا بنشينيم یک دل سیر گریه کنيم و دعا کنیم برای ایران مقدسمان.
با هر جان کندنی بود غذاها آماده شد. واقعا دیگر توان پخش کردن نداشتیم.
با افرادی که نیازمندان محلههای پاچنار، اسد آبادی، فلک الدین، میدان تیر و یکی از روستاهای اطراف شهر را شناسایی میکنند تماس گرفتیم و قبول زحمت کردند و غذاها را گرم به دستشان رساندند.
تعدادی هم به یکی از کمپهای ترک اعتیاد و تعدادی به خانه سالمندان رساندیم.
جمعا نزدیک به ۱۲۰۰پرس غذا توضیح شد به لطف خدا و یاری شما شيعيان امیرالمومنین.
بعد از سخنرانی پر صلابت آقا و انتقام سربازان جان برکف امام زمان( عج ) دلمان آرام گرفت.
هر چند در سوگ عزیزان از دست رفته نشستهایم و شریک غم خانوادههاي محترمشان هستیم.
#برای_ایران
🔹زهرامومن زاده
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخی موخی نداریم
دور و بر ما لاتبازی ممنوع!
🎬 رایین رستمی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
جنگ تحمیلی / قسمت اول
ساعت ٣ شب چشمانم یاری نمیکرد بیدار بمانم. گوشی را کنار گذاشتم. با خودم کلنجار رفتم که بخوابم. چشمانم را بستم چند بار در رختخواب غلت زدم فایده نداشت. دوباره رفتم سراغ گوشی، فیلترشکن را روشن کردم، به سختی وصل شد. پیج های اینستا را چک کردم، پیج شاهین صمد پور نوشته بود: به تهران حمله شد!!
عرق سردی روی پیشانی ام نشست. دلم هری ریخت! با اضطراب کانالهای خبری ایتا را چک کردم. خبر حمله اسرائیل به ایران به سرعت نور منتشر میشد.
دو خواهر و اقوامم ساکن تهران هستند. دلهره داشتم توی گروه خانوادگی پیامی نوشتم: کسی بیداره؟
خواهر کوچکترم در حال تایپ بود. خوشحال شدم از سلامتی اش.
"بله من بیدارم. تهران خیلی اوضاع خرابه!"
رفتم توی هال، تلویزیون را روشن کردم. شبکه خبر، برنامه ویژه حمله اسرائیل به ایران، پخش زنده!
پدرم با صدای تلویزیون بیدار شد. با تعجب پرسید چی شده؟ چرا تلویزیون روشنه؟!
جواب دادم: اسرائیل تهران رو زده!
یک قدم عقب رفت، چشمش روی صفحه تلویزیون قفل شد. صدای مضطربش بلند شد: مالِم بِرمه! و احوال خواهرانم را پرسید. "بچه ها خوبن؟"
گفتم: "نگران نباش، تماس گرفتم حالشون خوبه."
مادرم بیدار شد. سوال تکراری پدرم رو پرسید. خواهر و برادر و فرزندانش در تهران بودند. دل نگران بود. رنگ پریده به سمت آشپزخانه رفت. شیر آب را باز کرد، لیوانی آب خورد.
بهم ریخته بودم. گذر زمان را درک نمیکردم، پای شبکه خبر میخکوب شده بودم، منتظر بودم خبری از انتقام ایران منتشر شود. توی باورم حک شده بود اگر زمانی اسرائیل به ایران حمله کند. یک ساعت طول نخواهد کشید که تلآویو با خاک یکسان خواهد شد. پس کو آن همه رجزخوانی؟! ناامید شدم.
رفتم توی اتاقم. از شدت ناراحتی و سوالاتی که توی ذهنم رژه میرفت سرم درد گرفته بود. تا ساعت حدود ٧ صبح جوابی برای سوالات ذهنم نداشتم، به فضای مجازی پناه بردم بلکه با خبری دلم آرام بگیرد. چیزی نبود جز حمله اسرائیل!
ساعت ١۴ با صدای مادرم بیدار شدم: "دوستت تماس گرفته، گوشی رو جواب ندادی، به من زنگ زد."
گوشی را برداشتم، صفحه پر بود از تماس از طرف دوستانم.
توی عالم خواب و بیداری تماس گرفتم. صدای بغض آلودی گفت: "پ کجایی؟ چرا گوشیو جواب نمیدی؟ بچه ها رو زدن!" و قطع کرد.
دستانم یخ زد، گیج شدم. موج خمپاره ی خبرش توی سرم پیچید. مغزم سوت کشید. تماس گرفتم.
_ اتفاقی افتاده؟ چی میگی؟!
_ آره بچه ها رو زدن، دارم میام سراغت بریم بیمارستان.
تمام وجودم یخ زد. انگار یک لحظه جان از بدنم رخت بست. زیر لب زمزمه کردم: "یا امام حسین! یا امام حسین! تو خووت رحمت بیا وِ رفیقام، وِ براریام. و رفیقام که مین هیئت سی تو سینه زِیمَه."
چند دقیقه نگذشته بود رفیقم خودش را دم خانه رساند. مقصدمان بیمارستان بود.
از میان جمعیتی که دم بیمارستان در رفت و آمد بود، گذشتم. صدای " روله دات بمیره، برار خوهَرت بمیره" زنان توی سرم میپیچید و جگرم را میسوزاند. اشک بیصدا از چشمانم میچکید. چشمان رفیقم مثل ابر بهار میبارید.
چشمم به حاجی افتاد. به سمتش رفتم: سلام و احوالپرسی کردم. پکر بود، گله کرد: "تا الان کجا بودی؟"
همزمان همسر یکی از شهدا به سمتمان آمد، از همسرش خبری میخواست. یکی از بچه ها جواب داد: "نگران نباش، حالش خوبه! توی ای سی یو بستریه."
دستی به چشمانش که از شدت گریه قرمز شده بود کشید: "دروغ نگید، شهید شده، دیشب خوابش را دیدم!"
ادامه دارد...
✍️ هارون مکی
🔻 آدرس کانال در ایتا و بله:
@ravimah
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از نسل حیدر
#برای_ایران
🎬 رایین رستمی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
به بهانهی شلیک شدن موشک سجیل:
چون حیدر خیبرشکن آی! ای یل بیباک!
آنسان که حریفت نشود لشگری از پیل
بر لشگر کفار ببار آتش خونبار!
ای موشک سجیل! چونان "طیراً ابابیل"
#برای_ایران
🔹حسین حاجی جودکی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*چشمهایش*
امروز۲۹خرداد۱۴۰۴است.
هفتونیم صبح با صدای انفجارهای متعدد از چند کیلومتری خانهمان بیدار شدیم. همسرم از پنجره بیرون را نگاه کرد.
-اوه، فکر کنم سمت فلان جا رو زدن خانم.
پتو را کنار زدم و بلند شدم.
هنوز خواب توی چشمام بود و خمیازه مهمان دهنم. سمت آشپزخانه رفتم.
نگاهم به چشمهای همسرم گره خورد. دریافتم از نگاهش این بود که دنبال خوردهای استرس، نگرانی و ترس است تا در این شرایط جنگی از هم بپاشد.
بیخیال سمت گاز رفتم، کتری را برداشتم؛ زیر شیر آب گرفتم تا پر از آب شود.
گفتم: «گور بابای اسرائیل، هیچ غلطی نمیتونه کنه.»
کتری که پر از آب شد درش را بستم. سمت گاز رفتم و جرقهزن را فشار دادم. شعله که روشن شد، کتری را روی گاز گذاشتم.
برگشتم و به چشمهای همسرم نگاه کردم. تکیه داده بود به ٱپن آشپزخانه. هنوز توی چشمهایش تردید از نترسیدن خودم را میدیدیم.
گفتم: «بعدشم، مرگ حقه، اگه قرار باشه بمیرم ترجیح میدم شهید بشم، تا اینکه همینجوری الکی بیفتم بمیرم.»
نگاهش کردم، نگاهم کرد. انگار قانع شده باشد زن کنارش ترسو نیست، وسط کف آشپزخانه نشست و گفت:« حالا صبحونه چی بخوریم؟».
سفرهی ترمه آبی رنگ را از کابینت در آوردم و پهن کردم جلویش.
*لیوان و شکر پاش را روی سینی چیدم و گفتم: «نون و پنیر و خطر».
*پ،ن: دل نوشت روایتهای یه مامان خیاط*
#جنگتحمیلی۲
#زندگیجاریست
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اومدیم
☑️ رایین رستمی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
جای امن
آشفتگی خواب وخیال را از سرم پرانده. حملههای موشکی اسرائیل، کشته شدن بهترین سرداران کشور، آرامش همه را گرفته است. دنبال جایی میگردم برای دعا و مثل همیشه گوشهای کز میکنم و مشغول دعا میشوم.
گاهی بین دعا، شعر میلاد عرفانپور درباره شهدا یادم میآید، زیر لب زمزمه میکنم، ما مدعیان صف اول بودیم...
خودم را سرزنش میکنم که یک دعای درست حسابی هم یاد نگرفتی! تو به چه درد میخوری؟! این شعر را رهبر عزیز دوست دارد و با خواندنش دلش برای شهدا تنگ میشود و اشک میریزد. با یاد اشک رهبر عزیز بیشتر خودم را سرزنش میکنم. با صدای زنگ گوشی از حال و هوای دعا بیرون میآیم. یکی از دوستانم است. میگوید فردا تشییع چند شهید است. قرار میگذاریم تا با هم شرکت کنیم.
دعاهایم بیجان است. حتی به جان خودم نمینشیند. تشییع شهدا را یکی از هزاران کمک شهدا میدانم. هربار با آمدن شهید عده زیادی دور شهید در گلزار، در مراسم جمع میشویم. دیدن چنین جمعی در روزهای دیگر بیسابقه است. یقین دارم در مراسم تشییع، دعا کردن و حضور دسته جمعی تاثیر بیشتر دارد. در تشییع، دعا، حال وهوای زیباتری دارد و این کار فقط از شهدا ساخته است. هربار میآیند تا غبار غم از رنگ و روی دنیا بگیرند. اینبار هم آمدهاند، تا مراسمشان جای امنتری برای دعاهایمان باشد. حتی امتر از خانه هایمان.
#برای_ایران
🔹مرضیه کرنوکر
۲۹خرداد۱۴۰۴
#دورود
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی!
صدای زنگ درآمد. همسایهمان بود. گوشت قربانی آورده بود. کاغذی رویش چسبانده بود:
برای سلامتی حضرت امام خامنهای تا ظهور حضرت حجت (عج) و همچنین سلامتی و پیروزی رزمندگان اسلام "صلوات"
مگر ما بجز این جملات آرمان دیگری داریم؟
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
خرم آباد/ 29 خرداد
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم گرم شیم برای راند بعدی
🎬رایین رستمی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
هیچ نمیدانند!
شب ساعت دو بامداد، خوابیدم. ساعت چهارونیم صبح، با صدای انفجار از خواب بلند شدم. حتی یک درصد هم فکر نمیکردم صدای انفجار بمب یا موشک باشد. با خودم گفتم: «حتما جاده باز میکنند.»
دیدم ادامهدار هستند. همسرم عمیق در خواب بود که حتی با چند بار صدا زدن بیدار نشد. روی تراس رفتم. دیدم صدای همسایهها بلند است. خدا، خدا میگویند. فهمیدم جنگ شده. اینبار موفق شدم همسرم را بیدار کنم. روی پشتبام رفتیم. بچهها خواب بودند. هر چه نگاه کردیم چیزی ندیدیم. ساعت 6 صبح تلویزیون را روشن کردیم. فهمیدیم اسرائیل حمله کرده است. نمیدانم چرا اینبار اصلا نترسیدم. چند وقت پیشها که گاهگاهی خبر میآمد، که شاید جنگی رخ دهد، از وسایل بچهها گرفته، تا خریدن کمی اقلام، اقدام کردم؛ اما این بار هیچ چیزی جمع نکردم. دلم عجیب آرام بود. بچهها از خواب بیدار شدند و از صحبتهای ما متوجه شدند که چه اتفاقی افتاده است. شروع کردیم به زنگ زدن برای گرفتن خبر سلامتی کسانی که در پادگانها داشتیم؛ اما! جواب نمیدادند. بعد هم که خبر آمد تعدادی از نظامیهایمان، کشته و زخمی شدهاند. جنگ را قبلاً دیدهام. دیدن همه جا و همه کس حال و هوای جنگ را داشت. اما این بار مردم هراسان نیستند. مردم خیلی عادی به کارهای روزمره میپردازند.
ساعت دو بعدازظهر جمعه، سوار ماشین میشویم. طبق قرار دو روز پیشمان باید جایی برویم. بین راه خواهرم به ما میپیوندد. صورتش سرخ شده است. فکر میکنم حتمی فشار خونش بالا رفته است. تا مینشیند شروع میکند به فحش دادن به نتانیاهو. بچهها همراهان هستن. هاج و واج نگاهش میکنند. گوشیاش زنگ میخورد. با داد و فریاد میگوید: «مگر خینتو ده خین اینو رنگینتره؟».
با عصبانیت گوشی را قطع میکند. خندهام گرفته است. میگویم:«چی شده؟ از این طرف به نتانیاهو فحش میدی، از اون طرف به بچههات! مگه چیکار کردن؟».
می گوید:« بهشون گفتم: حلالتون نمیکنم اگه پادگان نرین!».
متعجب میشوم.
میگویم: « پادگان چرا؟»
ــــــ خب برن اونجا شاید بهشون احتیاج داشتن!
گفتم: «آرام باش خواهرم! قلبت عمل شده! این همه استرس به خودت نده!»
میگوید: «منو مسخره می کنه پدرسوخته! میگه برم پادگان که چی بشه.»
گفتم: «خب راست میگه! مثلاً خانم معلم و تحصیلکردهای! مگه جنگ تن به تنه، که برن پادگان.»
آرام میشود. اما میدانم در دلش غوغایی برپاست. مثل من نیست. غیرت دارد. همیشه همینطور بوده.
روز تشییع میرسد. خیلی دلم میخواهد آنجا باشم. نه برای نوشتن روایت، فقط دوست دارم آنجا باشم.
بچههایم ترسیدهاند. نگاهشان میکنم. دلم نمیآید تنهایشان بگذارم. گوشی را کنار میگذارم. تلویزیون را روشن میکنم. دلم میگیرد. خاموش میکنم.
بعدازظهر میشود. روایت بچهها را میخوانم. روز چهارم تجاوز اسراییل است. انگار تمام بدنم درد میکند. احساس سنگینی دست و پایم، رنجم میدهد. این روزها عجیب دلم از هر چه میشنوم، گرفته است. باورم گیج شده است. قلبم تاب و تحملش را انگار، کلا از دست داده است. به زور توانستم امروز بنویسم. کارم این روزها شده، فقط خواندن روایت دوستانم. روایاتی شنیدنی و خواندنی.
خدا خودش کشور و مردمم را، از هر شر و پلیدی حفظ کند. آمین
🔹فاطمه بسطامی
#برای_ایران
#خرمآباد
۲۹خرداد۱۴۰۴
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah