eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸بسم رب المستضعفین 🔻ای پروردگار بی‌همتا و ای خالق یگانه‌ای که نبض هستی عالم در دست تدبیر توست! ای رب‌العالمین که رحمتت سایه‌گسترِ زمین و زمان است! خداوندا! چشم عنایتت را از این خاک پرگهر برندار و خود، نگهبان مهد دلیران، ایران ما باش؛ که ایران، تنها یک سرزمین نیست؛ جان شیرین ماست. 🔻بارالها! سکان‌دار این کشتی طوفان‌زده را در پناه خویش گیر؛ او را که یادگار «قائد شهید» و مقتدای به خون خفته‌ی ماست، در میانه‌ی تلاطم امواجی که از هر سو هجوم آورده‌اند، به بازوی قدرت خویش استوار بدار؛ او را که در این دریای پرآشوب، دیده‌بان عزت ماست، از مکر و حیله‌ی کینه‌توزان مصون بدار. ‌🔻ای کریم بنده نواز! بر این مردم صبور و غیور، باران آرامش و نصرت ببار؛ مردمی که نشان ولایت امیرالمؤمنین بر پیشانی دارند و در رکاب مقتدای راستین، علی‌بن‌ابی‌طالب‌اند؛ مردمی که شب‌های تاریک انتظار را به امید طلوع خورشید منجی، سحر می‌کنند و هر تپش قلبشان، ترنم «عجل لولیک الفرج» است. ‌🔻ای قادر متعال! این سرزمین را که خانه‌ی امن یاران خراسانی و منتظران ظهور است، از شر اهریمنان زمانه و گزند حوادث در امان دار. به حرمت خون‌های پاکی که بر سنگفرش این مرز و بوم ریخته شده، ریشه‌های این درخت تناور را در اعماق ایمان ما محکم‌تر کن و چنان کن که ثمره‌ی این صبر زینبی، بهار شکوفای ظهور مهدی(عج) باشد. سایه‌ی نصرتت را بر سر این خاک مقدس مستدام بدار و ما را در مسیر رسیدن به صبح پیروزی، ثابت‌قدم بفرما. ‌ 🔻الهی آمین، یا ربّ العالمین. 🔹مراد مطهری 5فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹شهید آوینی از مقابله با تسلط شیطان بر انسان می‌گوید. 🎬 تدوین: رمیصا عالی‌زاده 26اسفند1404/ در حاشیه‌ی شب چهارشنبه‌سوری/ تجمع خیابان انقلاب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ببینید 🔹شهید آوینی از مقابله با تسلط شیطان بر انسان می‌گوید. 🎬 تدوین: رمیصا عالی‌زاده 26اسفن
🔸*فراخوان چهارشنبه‌سوری، افطار خیابانی روایتی از تجمع خیابان انقلاب خرم‌آباد در روز چهارشنبه‌سوری* یک ساعتی دور میدان شهردار ساکی بودیم که ببینیم فراخوان چهارشنبه‌سوری به جایی می‌رسد یا نه. خبری نشد که نشد! برگشتیم جایگاه بعثت. مردم از حوالی پنج، هی آمدند و اضافه شدند تا جمعیت پا گرفت. شعار و مداحی و «حسبی‌ الله»ِ چاووشی، تا برسد به اذان. قبل اذان، بچه‌های جایگاه، موکت آوردند و پهن کردند توی خیابان. و قبلترش پیگیری و هماهنگی که موکب‌ها بتوانند افطاری بدهند به مردم. و خانم‌ها که آمدند و توی موکب‌ها شروع کردند به آماده کردن لقمه‌های ساده‌ی نان و پنیر و خیار؛ با گوجه یا بدون گوجه. و کارتخوانِ موکب‌ها که هی کاغذ می‌داد بیرون از کمکِ مردمی که خودشان داشتند پول می‌دادند برای افطاری خودشان. و بسته‌های بامیه که اندازه‌ی کوچکترش نسبت به زولبیا به‌صرفه‌ترش می‌کند برای افطارِ وسیع و الحق که ده هیچ هم می‌زند زولبیا را. و پلاستیک‌های شیر که ریخته می‌شد توی دیگِ روی اجاق تا گرم شود. و آبی که روی دیگ دیگری جوش می‌آمد تا توی تریموس، چایی شود. اذان گفتند. و جمعیتِ نمازگزار، عرض خیابان را پر کرد و روی بلوار و سمت دیگر خیابان را. و صفشان به طول، دویست‌متری می‌شد. و باز، همه جا نشدند و عده‌ای زیرانداز شخصی و کاپشن و چفیه انداختند زیر پایشان برای نماز. و باز همه جا نشدند؛ و حاج‌آقا گفت، بمانید برای سری دوم که موکت‌ها خالی شود و مهرها آزاد. بین دو نماز، افطاری پخش شد. همان لقمه‌های ساده و همان بسته‌های بامیه. شیر و چایی ماند توی موکب‌ها که بعد نماز، مردم خودشان بروند و بگیرند. هرچند اولش یکی دو صف را شیر گرم دادند؛ اما چون طول می‌کشید، حاج‌آقا گفت بقیه‌اش را بگذارید برای بعد. بعد نماز، روی بلوار (بجز جلوی جایگاه که محل ایستادن و شعار دادن سرپایی است) برای آن‌ها بود که زیرانداز ‌آورده‌ بودند و سبدی برای افطار. و خانواده‌های پرجمعیتی هستند معمولاً. و غالباً خانم. و خودشان فلاسک چایی دارند و ظرف خرما و نان و پنیر و از این چیزها. و این مورد شب‌های دیگر هم هست؛ و بعضی‌ها حتی غذا می‌آورند با خودشان. خانمم دیده بود، ظرف دلمه‌ی خانواده‌ای را. و می‌چسبد انصافا! افطار مردها ساده‌تر است. محدود به همان چیزی که موکب‌ها می‌دهند. مردهای باسلیقه‌ای که با خودشان افطار بیاورند، به انگشتان یک دست نمی‌رسند؛ که از قضا دو نفرشان، روی صندوق‌عقبِ پژویی داشتند بساط نان و پنیرشان را باز می‌کردند. پسرک نه‌ده ساله‌ای رفت سمتشان و خیلی ساده گفت: «عمو چی می‌خواین بدین؟» و با بفرمای عموهای خیابانی، هم‌خوراکشان شد. موکت‌ها هنوز پهن بودند و جامانده‌ها درحال نماز. مردم هنوز داشتند می‌آمدند سمت جایگاه و باز خبری فراخوان کذایی نشد که نشد! و این‌ها همه تا نزدیک هفت‌ونیم بود. که هشت‌ونیم تازه اصلِ برنامه‌ی هرشبه شروع شد. و طبق برنامه، قرآن و سرود ملی و مداحی و شعار و سخنرانی و دعای فرج. و باز این‌ها همه تا ساعت ده‌ونیم بود. بعدش مجری جایگاه رفت و مردم خودشان ماندند گروه گروه به شعار دادن. و دسته‌های ماشینی که هی دور زدنند خیابان انقلاب را؛ و پرچم چرخانند و دختری یا پسری کم‌سن، سر از پنجره بیرون آورد به دادن شعار؛ و ماشین‌های دیگر همراهی‌ ‌کردند به دادنِ جواب؛ تا حوالی دوازده. و تا آن ساعت، باز هم خبری از فراخوان نشد که نشد! و خبر، فقط یک چیز بود: «مردم خیابان‌ها را خالی نمی‌کنند!» 🔹امین ماکیانی 26اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹روایتی از حمله‌ی وحشیانه‌ی صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار خرم‌آباد وقتی تکه‌های پیکر شهدا را روی پتو می‌چیدند... 🎬 فاطمه گنجی 3فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
💢تشییع شهدای حمله صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار 🔺خرم‌آباد/ ۵فروردین۱۴۰۵ 📸 الهام دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*دفتر خاطراتِ نگار* با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم. ثمین، دخترم، با ترس خودش را توی بغلم انداخت. می‌لرزید. با نگرانی پرسید: «مامان، چی شده؟» با وجود ترس خودم، سعی کردم آرامش کنم. بعدازاینکه کمی آرام شدیم، دوباره دراز کشیدیم تا بخوابیم. توی دلم آرزو می‌کردم خدای کند شهیدی نداشته باشیم. صبح را با بررسی کانال‌های خبری شروع کردم. بعد به همکارم، خانم جهانگیری، پیام دادم تا درباره‌ی شهدای بمباران شب قبل، اطلاعاتی کسب کنم. خانم جهانگیری خبر داد خانواده‌ و ، که نسبت فامیلی با شهید دارند، بین شهدا هستند. قلبم شکست؛ تماس گرفتم خواستم اسامی شهدای خانواده‌ی قلی‌پور را برایم بگوید. ثمین بیدار شد و مکالمه‌ی ما را شنید. خانم جهانگیری اسامی شهدا را گفت: «محمد، لیلا، نرگس، پروین و نگار.» اشکم سرازیر شد و تماس را قطع کردم. درحالی‌که درگیر غم و اندوه بودم، ثمین، با یک دفتر کرم‌رنگ آمد سمتم. روی دفتر نوشته شده بود: «نگار قلی‌پور». ثمین با چشمانی پر از سوال پرسید: «مامان، نگار شهید شده؟» در لحظه‌، ماندم چه جوابی به او بدهم. آرام پرسیدم: «دفتر نگار دست تو چه‌کار می‌کنه؟» گفت: «نگار تو این دفتر، خاطراتش رو می‌نوشت. دفتر رو به من داد تا حاشیه‌‌اش رو نقاشی کنم.» قلبم به درد آمد. دخترم را سفت در آغوش کشیدم و با هم گریه کردیم. دفترچه را باز کردم تا صفحاتش را ببینم. خاطره‌ی عید نوروز سال گذشته را نوشته بود؛ خاطره‌ی رفتن به مدرسه... . رسیدم به صفحه‌ای که درباره‌ی پرچم جمهوری اسلامی نوشته بود: «پرچم قشنگ ایران امروز برایم زیباتر شده و احساس می‌کردم آن را بیشتر از گذشته دوست دارم و مثل هر ایرانی دیگر از تماشای آن لذت می‌برم». چشمان ثمین پر از اشک و چراهای کودکانه بود. رو به دخترم گفتم: «نگار پرچم ایران رو خیلی دوست داشت که بالاخره فدایی همین پرچم شد. تو هم همیشه رفیق خوب نگار بمون و یادت باشه که نگار برای چی و چطور شهید شد.» 🔹راوی: زینب مرادی 🔹به قلم: فرحزاد جهانگیری ۳فروردین۱۴٠۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah