10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹روایتی از حملهی وحشیانهی صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار خرمآباد
وقتی تکههای پیکر شهدا را روی پتو میچیدند...
🎬 فاطمه گنجی
3فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
💢تشییع شهدای حمله صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار
🔺خرمآباد/ ۵فروردین۱۴۰۵
📸 الهام دریکوند
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*دفتر خاطراتِ نگار*
با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم. ثمین، دخترم، با ترس خودش را توی بغلم انداخت. میلرزید. با نگرانی پرسید: «مامان، چی شده؟» با وجود ترس خودم، سعی کردم آرامش کنم.
بعدازاینکه کمی آرام شدیم، دوباره دراز کشیدیم تا بخوابیم. توی دلم آرزو میکردم خدای کند شهیدی نداشته باشیم.
صبح را با بررسی کانالهای خبری شروع کردم. بعد به همکارم، خانم جهانگیری، پیام دادم تا دربارهی شهدای بمباران شب قبل، اطلاعاتی کسب کنم.
خانم جهانگیری خبر داد خانواده #الیاسی و #قلیپور، که نسبت فامیلی با شهید #حسنپور دارند، بین شهدا هستند.
قلبم شکست؛ تماس گرفتم خواستم اسامی شهدای خانوادهی قلیپور را برایم بگوید.
ثمین بیدار شد و مکالمهی ما را شنید. خانم جهانگیری اسامی شهدا را گفت: «محمد، لیلا، نرگس، پروین و نگار.»
اشکم سرازیر شد و تماس را قطع کردم.
درحالیکه درگیر غم و اندوه بودم، ثمین، با یک دفتر کرمرنگ آمد سمتم. روی دفتر نوشته شده بود: «نگار قلیپور».
ثمین با چشمانی پر از سوال پرسید: «مامان، نگار شهید شده؟» در لحظه، ماندم چه جوابی به او بدهم. آرام پرسیدم: «دفتر نگار دست تو چهکار میکنه؟»
گفت: «نگار تو این دفتر، خاطراتش رو مینوشت. دفتر رو به من داد تا حاشیهاش رو نقاشی کنم.»
قلبم به درد آمد. دخترم را سفت در آغوش کشیدم و با هم گریه کردیم.
دفترچه را باز کردم تا صفحاتش را ببینم. خاطرهی عید نوروز سال گذشته را نوشته بود؛ خاطرهی رفتن به مدرسه... .
رسیدم به صفحهای که دربارهی پرچم جمهوری اسلامی نوشته بود: «پرچم قشنگ ایران امروز برایم زیباتر شده و احساس میکردم آن را بیشتر از گذشته دوست دارم و مثل هر ایرانی دیگر از تماشای آن لذت میبرم».
چشمان ثمین پر از اشک و چراهای کودکانه بود. رو به دخترم گفتم: «نگار پرچم ایران رو خیلی دوست داشت که بالاخره فدایی همین پرچم شد. تو هم همیشه رفیق خوب نگار بمون و یادت باشه که نگار برای چی و چطور شهید شد.»
🔹راوی: زینب مرادی
🔹به قلم: فرحزاد جهانگیری
۳فروردین۱۴٠۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹رژهی خودرویی اهالی پشتهی حسینآباد برای حضور در تجمع شبانهی چهارباغ
🎬 فاطمه گنجی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#بازخوانی_روایتهای_جنگ_۱۲روزه
🔺موج هشتادم حمله موشکی ایران به مواضع دشمن صهیونیستی_آمریکایی به شهید #محمد_دالوند، رانندگان و کامیونداران تقدیم شد.
#غیرتی
با گلوی بغض گرفته اما لبخند خفیفی بر لب، آمد داخل و گفت بچهها پسرعمهام شهید شده، حالا ماهم خانواده شهید هستیم.
گفت سیل۹۸، تریلی کمرشکن، لودر به دوش از پادگان ارتش در ایلام حرکت میکند سمت پلدختر. مسیر را اشتباه میرود و نزدیک دره چپ میکند. لودر بند به زنجیر بوده و هر لحظه امکان داشته با کمرشکن بروند ته دره. سرهنگ همراهشان تماس میگیرد با محمد.
آن زمان برای محمد کار میکرده. خودش و محمد با دوتا چرثقیل میروند برای کمک. گفت هرچقدر زور زدیم، نتوانستیم لودر را بلند کنیم. وضعیت خطرناکی بود؛ هر لحظه ممکن بود تریلی و لودر و ما و چرثقیلها باهم برویم توی دره. محمد اما توی کار سلیقه داشت. گفت راننده باید لودر را روشن کند و با اهرم کردن پاکت روی زمین، کمی از فشار وزنش کم کند تا بتوانیم بلندش کنیم. همین هم شد. وقت برگشتن، سرهنگ گفت هزینهاش چقدر میشود؟ محمد گفت هیچی. کمک ما بوده به سیلزدگان.
گفت حالا هم نمیدانم چرا خودش رفته کمک. هفت هشت تا چرثقیل داشت و کلی ثروت. فقط میدانم غیرتی بود.
حالا من نشستهام و زل زدهام به عکسی که حسم به صاحب آن تغییر کرده. زل زدهام به تصویر یک شهید. شهید #محمد_دالوند
🔹امین ماکیانی
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جنگ با من چه کرد؟
نوجوان که بودم، تاثیر کوهنوردیهای هفتگی با برادر و خواهرها روی کوههای محلهمان پشته حسینآباد و میزگردهای خانوادگی از توحید و خلقت تا گروههای سیاسی و آمادگی برای ظهور، کمی روحیهام را سخت کرده بود. هر وقت کسی دست و پایش زخمی میشد، برای پانسمان توی ردیف اول بودم. میتوانستم زخم عمیق و خون ببینم و دستم نلغزد.
بزرگتر که شدم، روحیهام عوض شد. طاقتم کمتر شد. لطیفتر شدم و زخم سطحی هم پریشانم میکرد. شاید تاثیر کتابهای دفاع مقدس بود و محتوای تولید شده از شهدای مدافع حرم. اشک و آه و دریغ از عمری که هر روز و هر ماه شمارش میشد و هر بار از سن شهیدی میگذشت.
حالا که جنگ رمضان طولانیتر و عمیقتر و نزدیکتر از جنگ ۱۲ روزه شده، لطافت جایش را داده به همان زمختی سالهای کودکی و نوجوانی. وقتی فهمیدم انگشت برادر عزیزدردانهام زیر دستگاه نجاری رفته و قطع شده و جای پیوند ندارد، پیشازآنکه به ذهنم برسد چه دردی میکشد زبان روزه، فکر کردم نکند انگشت سبابه دست راستش باشد و اگر جنگی در مرزهای زمینی و شهرها رخ داد، نتواند در مقابله با دشمن ماشه را بکشد!
🔹رعنا مرادینسب
۲۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah